تو با يكى از همكلاسى هاى پسرِ دانشگاهت،به جواهر فروشيه دو

تو با يكى از همكلاسى هاى پسرِ دانشگاهت،به جواهر فروشيه دوست پدرت رفتيد.
علارغمِ انتظارت، مرد با ديدنِ تو و دوستت خوش حال نشد.
سمتت اومد، بازوت رو گرفت و تورو سمت ماشينش برد و درِ جلوييه ماشين رو باز كرد و گفت:
"برو داخل ماشين!"
بخاطر لحنش عصبى شدى:
"بگو لطفا!"
"خانوم كوچولو.تو يك متر و هفتاد و سه سانتى متر قد دارى و احتمالا نميتونى به من يه مشت بزنى تا جونت رو نجات بدى.قبل از اينكه من بندازمت روىِ شونه ام، سوارِ ماشين من شو تا كارى نكنم، تو كسى باشى كه كلمه لطفا رو،روىِ تخت برام جيغ ميكشه!"
همراه با دهانى نيمه باز به صداقت بيانِ مردِ مقابلت خيره شدى.
ناباور خنديدى و گفتى:
"تو..چطور انقدر دقيق قدم رو ميدونستى؟"
مردِ بزرگتر، ابرويى بالا انداخت.يك نگاهِ كلى از بالا به پايينت انداخت و گفت:
"حدسش آسون بود!"
دیدگاه ها (۰)

چشمهات رو ريز كردى.دراصل حدس زدنِ قد ينفر اونهم انقدر دقيق ن...

مردِ ٣۲ ساله مقابلت، طورى نگاهت ميكرد كه انگار تو ارزشمند تر...

لبِ پايينت رو گزيدى و نگاهت رو به ليوانِ وودكاىِ مرد دوختى.ه...

مردِ مقابلت، وقتى كه تنها بوديد به كل يك آدم ديگه بود.درست م...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۴ : ( آخرین اخطار )هیونجین چند ثانیه به ص...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۹ : ( پشت در )تق... تق... تق...صدای در دو...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو لیلی ___اتاق بازجوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط