my favorite enemy
my favorite enemy
ویو جونگکوک:
جونگکوک: اره! من هیولام
جونگکوک با فریادی که از ته جانش برمیآمد، در گوش او زمزمه کرد.
جونگکوک: این هیولا، تو رو از این دنیا جدا کرده. الینا، تو از اون لحظهای که پدرت اون خون رو ریخت، دیگه مال خودت نبودی. تو از اون لحظه، به یه میراث تبدیل شدی که من باید تصاحبش کنم. تو اسیرِ من هستی، نه اون آدمهای احمق که دزدیدنت. اونها فقط به بدن تو آسیب زدن، اما من... من دارم روحت رو زنجیر میکنم
او سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانی الینا تکیه داد. نفسهای داغ و سنگین او، پوستِ سرد الینا را میسوزاند. در آن لحظه، الینا حس کرد که تمام راههای فرار بسته شده است. جونگکوک او را نجات داده بود، اما این نجات، در واقع اعلامِ آغازِ یک دورانِ بیپایان از مالکیتِ تاریک بود. او الینا را در میان بازوانش محکمتر کرد، انگار که میخواست او را در استخوانهای خودش حبس کند، تا مطمئن شود که حتی با مرگ هم، او را از دست نخواهد داد...
فضای انبار با هر ثانیه سنگینتر میشد. بوی خون، باروت و عرقِ ناشی از جنگ، با بوی تند و تحریککننده نفسهای جونگکوک در هم آمیخته بود..
جونگکوک:بهم نگاه کن...
جونگکوک با صدایی که حالا از شدت هیجان، بمتر و بمتری شده بود، زمزمه کرد. او دستش را از چانه الینا پایین آورد و با نوک انگشتانش، مسیرِ خطِ فک او را تا پایین، روی گردنِ لرزانش کشید. لمسِ او سرد نبود، بلکه مثل آتش روی پوستِ الینا میسوخت.
جونگکوک: میبینم که داری میلرزی. اما نمیدونم این لرزش از وحشته یا از چیزی که خودت حتی جرئت نمیکنی بهش اعتراف کنی..
الینا سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما بازوانِ جونگکوک مثل دو حلقه از فولاد، او را به خودش چسبانده بود.
الینا: من... من ازت متنفرم...
الینا با صدایی که به سختی شنیده میشد، نالید.
جونگکوک پوزخندی زد که لبهایش را به شکلی وسوسهانگیز و در عین حال خطرناک باز میکرد. او صورتش را آنقدر به صورت الینا نزدیک کرد که لب*هایشان فقط میلیمتری با هم فاصله داشت.
جونگکوک:متنفر باش... بیشتر از من متنفر باش. چون هر چقدر بیشتر از من نفرت داشته باشی، یعنی هر چقدر بیشتر داری به من فکر میکنی. یعنی تمام وجودت درگیرِ من شده...
کوک مکث کرد و بعد با صدای بمش ادامه داد
جونگکوک: تو فکر کردی چون نجاتت دادم، یعنی رها شدی؟ نه الینا... من فقط اومدم تا مطمئن بشم که تو فقط در اختیارِ من باقی میمونی. حتی اگه مجبور بشم، با همون نفرتت، تو رو به خودم زنجیر کنم...
جونگکوک ناگهان لب*هایش رو روی لب* های الینا گداشت و او را بوسید
جونگکوک، که انتظارِ این مقاومت را نداشت، یک قدم به عقب بعد از بوسه رفت. هنوز اثرِ بو*سه رویِ لبانش بود که صدایِ برخوردِ دست با پوست، سکوتِ سوله را در هم شکست.
سرِ جونگکوک به سمتِ مخالف چرخید. جایِ انگشتانِ الینا رویِ گونهیِ مردی که از هیچکس نمیترسید، سرخ شد. الینا، در حالی که سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت و چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت، با صدایی که از تهِ گلویش میلرزید، فریاد زد
الینا: فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی با این کارا میتونی منو خرد کنی؟ من به کمکِ تو نیاز نداشتم، به خصوص به این… این رفتار تو!
الینا نفس نفس زد
الینا: ازت متنفرمجئون جونگکوک!
جونگکوک، در حالی که گونهیِ داغش را با زبان لمس میکرد، چشمانش را باریک کرد. نیشخندِ کجی رویِ صورتش اومد. نیشخندی که بیشتر از درد، نشاندهندهیِ یک هیجانِ بیمارگونه بود. او دوباره به سمتِ الینا قدم برداشت، اما این بار، با آرامشی ترسناکتر از قبل.
جونگکوک: هنوز نفهمیدی، مگه نه؟ تو دیگه متعلق به خودت نیستی، الینا. تو تویِ بازیِ منی، و من هر وقت بخوام، بهت یادآوری میکنم که کی سرنوشتت رو تعیین میکنه...
الینا شروع کرد به گریه کردن، اونقدر شدید که دیگه توانایی کنترلش رو نداشت. بهسرعت اونجا رو ترک کرد و از سوله بیرون زد، بیهدف و با قدمهای لرزان. نمیدونست کجا بره، فقط میخواست خودش رو از اونجا دور کنه، دور از جونگکوک، دور از اون فضا، دور از همه چیزهای ترسناک و گیجکنندهای که توی ذهنش داشت.
دست و پاهاش میلرزید، اشکهاش پشت سر هم جاری میشدن و نمیدانست چطور باید خودش رو جمع و جور کنه. فقط راه میرفت، هر چه که جلویش بود، بیهدف، فقط میخواست بره، هر جا که میشد راحتتر باشه، حتی اگر نباشه..
😇😇
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #اکسپلورر #ویسگون
ویو جونگکوک:
جونگکوک: اره! من هیولام
جونگکوک با فریادی که از ته جانش برمیآمد، در گوش او زمزمه کرد.
جونگکوک: این هیولا، تو رو از این دنیا جدا کرده. الینا، تو از اون لحظهای که پدرت اون خون رو ریخت، دیگه مال خودت نبودی. تو از اون لحظه، به یه میراث تبدیل شدی که من باید تصاحبش کنم. تو اسیرِ من هستی، نه اون آدمهای احمق که دزدیدنت. اونها فقط به بدن تو آسیب زدن، اما من... من دارم روحت رو زنجیر میکنم
او سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانی الینا تکیه داد. نفسهای داغ و سنگین او، پوستِ سرد الینا را میسوزاند. در آن لحظه، الینا حس کرد که تمام راههای فرار بسته شده است. جونگکوک او را نجات داده بود، اما این نجات، در واقع اعلامِ آغازِ یک دورانِ بیپایان از مالکیتِ تاریک بود. او الینا را در میان بازوانش محکمتر کرد، انگار که میخواست او را در استخوانهای خودش حبس کند، تا مطمئن شود که حتی با مرگ هم، او را از دست نخواهد داد...
فضای انبار با هر ثانیه سنگینتر میشد. بوی خون، باروت و عرقِ ناشی از جنگ، با بوی تند و تحریککننده نفسهای جونگکوک در هم آمیخته بود..
جونگکوک:بهم نگاه کن...
جونگکوک با صدایی که حالا از شدت هیجان، بمتر و بمتری شده بود، زمزمه کرد. او دستش را از چانه الینا پایین آورد و با نوک انگشتانش، مسیرِ خطِ فک او را تا پایین، روی گردنِ لرزانش کشید. لمسِ او سرد نبود، بلکه مثل آتش روی پوستِ الینا میسوخت.
جونگکوک: میبینم که داری میلرزی. اما نمیدونم این لرزش از وحشته یا از چیزی که خودت حتی جرئت نمیکنی بهش اعتراف کنی..
الینا سعی کرد خودش را عقب بکشد، اما بازوانِ جونگکوک مثل دو حلقه از فولاد، او را به خودش چسبانده بود.
الینا: من... من ازت متنفرم...
الینا با صدایی که به سختی شنیده میشد، نالید.
جونگکوک پوزخندی زد که لبهایش را به شکلی وسوسهانگیز و در عین حال خطرناک باز میکرد. او صورتش را آنقدر به صورت الینا نزدیک کرد که لب*هایشان فقط میلیمتری با هم فاصله داشت.
جونگکوک:متنفر باش... بیشتر از من متنفر باش. چون هر چقدر بیشتر از من نفرت داشته باشی، یعنی هر چقدر بیشتر داری به من فکر میکنی. یعنی تمام وجودت درگیرِ من شده...
کوک مکث کرد و بعد با صدای بمش ادامه داد
جونگکوک: تو فکر کردی چون نجاتت دادم، یعنی رها شدی؟ نه الینا... من فقط اومدم تا مطمئن بشم که تو فقط در اختیارِ من باقی میمونی. حتی اگه مجبور بشم، با همون نفرتت، تو رو به خودم زنجیر کنم...
جونگکوک ناگهان لب*هایش رو روی لب* های الینا گداشت و او را بوسید
جونگکوک، که انتظارِ این مقاومت را نداشت، یک قدم به عقب بعد از بوسه رفت. هنوز اثرِ بو*سه رویِ لبانش بود که صدایِ برخوردِ دست با پوست، سکوتِ سوله را در هم شکست.
سرِ جونگکوک به سمتِ مخالف چرخید. جایِ انگشتانِ الینا رویِ گونهیِ مردی که از هیچکس نمیترسید، سرخ شد. الینا، در حالی که سینهاش به شدت بالا و پایین میرفت و چشمانش از خشم و تحقیر میسوخت، با صدایی که از تهِ گلویش میلرزید، فریاد زد
الینا: فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی با این کارا میتونی منو خرد کنی؟ من به کمکِ تو نیاز نداشتم، به خصوص به این… این رفتار تو!
الینا نفس نفس زد
الینا: ازت متنفرمجئون جونگکوک!
جونگکوک، در حالی که گونهیِ داغش را با زبان لمس میکرد، چشمانش را باریک کرد. نیشخندِ کجی رویِ صورتش اومد. نیشخندی که بیشتر از درد، نشاندهندهیِ یک هیجانِ بیمارگونه بود. او دوباره به سمتِ الینا قدم برداشت، اما این بار، با آرامشی ترسناکتر از قبل.
جونگکوک: هنوز نفهمیدی، مگه نه؟ تو دیگه متعلق به خودت نیستی، الینا. تو تویِ بازیِ منی، و من هر وقت بخوام، بهت یادآوری میکنم که کی سرنوشتت رو تعیین میکنه...
الینا شروع کرد به گریه کردن، اونقدر شدید که دیگه توانایی کنترلش رو نداشت. بهسرعت اونجا رو ترک کرد و از سوله بیرون زد، بیهدف و با قدمهای لرزان. نمیدونست کجا بره، فقط میخواست خودش رو از اونجا دور کنه، دور از جونگکوک، دور از اون فضا، دور از همه چیزهای ترسناک و گیجکنندهای که توی ذهنش داشت.
دست و پاهاش میلرزید، اشکهاش پشت سر هم جاری میشدن و نمیدانست چطور باید خودش رو جمع و جور کنه. فقط راه میرفت، هر چه که جلویش بود، بیهدف، فقط میخواست بره، هر جا که میشد راحتتر باشه، حتی اگر نباشه..
😇😇
#فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #اکسپلورر #ویسگون
- ۴۲۶
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط