چـشـمـآنـم خـسـتہ اسـت و نـبـض ذهـنـم افـتـآده!

چـشـمـآنـم خـسـتہ اسـت و نـبـض ذهـنـم افـتـآده!
ڪآش نـگـآهـت، یـک قـدم نـزدیـک تـر بـود...
ოムЯყムო..ム
مـنـو دخـے خـآلہ❤
دیدگاه ها (۵)

در ذهنم هیاهوی بزرگ بود،قلبم آنقدر تند میزد که نمی‌دانستم چه...

پایانِ صحنهوقتی آخرین دشمنِ نزدیک عقب رفت، تانجیرو برای یک ل...

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

🖤 پارت ۲۹ | «مردی که مرده بود»لانا به تصویر خیره مانده بود.—...

رمان فیک"هومین و بک جین"باران از عصر شروع شده بود هومین زیر ...

My professorChapter:2Part:103رو به روی هم نشسته بودیم.اونقدر...

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

فیک تهکوک «وارثِ زار»پارت سوم | پشت دردستگیره هنوز تکان می‌خ...

RESPECT OR DIE : پارت دوازدهم درِ اتاق ۳۰۷ آرام‌آرام باز شد....

از دشمنان تا عاشقان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط