PT/1

PT/1


ات نفس نفس می زد : کجا داری
می ری ..کوچولوی مامان ؟

جانگ می با لحن بچگونه : اونجا

ات نفس نفس و می زد تکه تکه صحبت میکرد : بخدا خسته شدم.. بیا بریم داخل... بعداً میارمت بیرون بازی کنیم باشه مامانی ؟

جانگ می با لجبازی بچگانه : نه نمی خوام...که افتاد روی زمین

ات نگران و مظطرب شد دوید سمتش: چی شد دورت بگردم ؟...گریه نکن ...اخ مامان برات بمیره
بغلش کرد اروم نوازشش کرد که گریش بمد اومد و ات هم لبخند زد و بردش داخل خونه حمومش کرد لباس تنش کرد و گذاشت بازی کنه خودشم رفت غذا رو اماده کنه بلاخره حاضر شد مثل چی خسته بود از صبح دنبال جانگ می دویده بود و بعدش غذا پدرش در اومده بود خوشحال بود قراره یکم بشینه و استراحت کنه. اومد که روی مبل پهن شه.. که صدای شکستن شیشه اومد سریع رفت داخل اتاق که دید جانگ می یکی از جایزه های جیمین رو شکسته .. عصبی شد

ات داد زد : جانگ میییییی اومد سمت اون و چند تا اروم به باسن( یا با ادبش نشیمن گاه جانگ می می زد🤣) که گریه می کنه دقیقاً همون لحضه سر جیمین می رسه

جیمین با اخم و داد : داری چه غلطی می کنی ؟
نگاه خیلی عصبی ای به ات کرد
سمت جانگ می رفت و اون رو بغل کرد برد داخل اتاقش ارومش کرد و خوابوندش اومد بیرون ات پاهاشو تو شکمش جمع کرد بود و روی مبل نشسته بود

ات با استرس: عزیرم بخدا اروم بود چون عصبی بودم... که جیمین حرفشو قطع کرد

جیمین عصبی و بلند: قرار نیست هر وقت عصبی می شی بچهٔ منو بزنی

ات با حرف جیمین عصبی شد و بلند تر از حد معمول گفت: بچهٔ تو ؟ اون بچهٔ منم هست منم مادرشم حق دارم تربیتش کنم

جیمین بدون مکث و داد : تربیت نه زدن تو لیاقت مادر اون بودن رو نداری

ات قلبش شکست با بغض اسمشو صدا زد «جیمین ...»

جیمین عصبی و بدون فکر: تو از همون اولم لیاقت مادر شدن رو نداشتی تو لیاقت این بچه رو نداری تو چه می فهمی مادری یعنی چی

ات با بغض گفت: ۹ ماه داخل شکم من بوده من عاشقشم فقط بخاطر اینکه... که جیمین باز نذاشت حرف بزنه و

جیمین عصبی : تو بدون مادر بزرگ شدی حق داری ندونی مادر بودن یعنی چی دیگه دلم نمی خواد تو مادر بچم باشی ... بعد با لحن سردی گفت ..گمشو از خونهٔ ما بیرون

ات نتونست جلو اشکاش رو بگیره و نگاه غمگینی به جیمین کرد بدون هیچ حرفی بلند شد رفت بیرون انتظار چنین حرفی رو از جیمین نداشت حداقل از اون که دوسش داشت اگه ۵۰ نفر این حرف رو می زدن ناراحت نمی شد اما جیمین گفته بود عشقش ولی شایدم جیمین راست می گفت من مادر خوبی نیستم شاید بهتره طلاق بگیرم و برم اون ها رو تنها بزارم شاید جیمین یه دختر خوب پیدا کنه که مادر خویی هم برای جانگ می باشه و هم همسر خوبی برای جیمین با اشکاش پیاده به سمت خونه ی کوک رفت رسید و در زد کوک اومد در و باز کرد

کوک مهربون و نرم با لبخند: سلام ... که ات رو دید لبخندش محو شد...و جدی گفت ... ات بیا داخل ببینم چی شده ؟

ات چیزی نگفت رفتن داخل ات روی مبل نشست کوک بغلش کرد و نوازش کرد تا اروم بشه اما فایده نداشت

کوک مهربون و نگران : خوشگل من گریه نکن دیگه ..کی اشک خواهر کوچولوی منو در اورده؟ بزنم لت و پارش کنم... اروم باش بهم بگی چی شده ؟چرا داری گریه می کنی؟

ات با گریه : من...لیاقت ...مادر ..جانگ می ..بودن رو.. ندارم... من ...مادر خوبی نیستم ...
دیدگاه ها (۱۰)

PT: 1/1 ات لوس و ناز: برام ج...

ادامهٔ سناریو (حکایت ادامهٔ ادامهٕ تکپارتیه 🤣)ات ناز کیوت: م...

23ا.ت: آقای مدیر (بغض)کوک:..........کوک :*نگاهی به ات کرد و ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ ات : وای یادم نیار ...

سلام به داداشای گلم 🤣شرمنده جدیداً روح روانم بر هم ریخته🤣خب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط