گاهی وقت ها ...

گاهی وقت ها ...
چشمم به شماره ات می افتد...
ناخوداگاه ...
دستم می رود ...
روی صفحه خصوصی ات...
انگشتانم می روند که بنویسند...
اما میانه ی راه ...
دست کلمات را می گیرم ...
و با هم از این صفحه چند اینچی ...
بیرون می زنیم!
وسوسه ی دوباره بازگشتن ...
برای یک "Is typing" دیگر را ...
پس می زنم...!
می دانی
شعر هیچ گاه بهانه خوبی نبوده ست ...
برای بیان دلتنگی ام...
از بس که گم می شود میان واژه ها...
پیدایش نمی کنی
حجمش را نمی بینی
و به خیالت که انگار هیچ کسی ...
دلتنگ تو نیست...
چشم می بندی ...
و به راهت ادامه می دهی!
بی توجه به صامت و مصوت هایی ...
که فریاد می زنند...
اینجا دیوانه ای دلتنگ توست...!
دیدگاه ها (۲)

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

گاهی وقت ها ...چشمم به شماره ات می افتد...ناخوداگاه ...دستم ...

در میان آدم هایی که با ماسک در خیابان ها ظاهر می شوند تشخیص ...

من:فقط برای خودم هستم...!!! "من"؟! چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست...

با حجابت هم حالی به حالی می‌شوی؟! این روزها نامحرمان برای ور...

کپشن خاص

برگردان اشعاری از دریا حلبچه‌ای

نمی‌دانم همین‌لحظه که این کلمات را می‌خوانی، روزگار بر تو چط...

p35ات روی مبل لم داده بود.نه خسته، نه آروم.اون حالتِ معلقی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط