- خندیدی و گفتی : بازم آبی؟؟
- خندیدی و گفتی : بازم آبی؟؟
با لبخند گفتم :
تو که میدونی چرا میپرسی ؟!
با انگشت اشاره زدی روی بینیم ؛
و خیره در چشمانم گفتی :
بالاخره راز این علاقهی اساطیری
تو به این رنگو کشف میکنم خانومم ..
سعی کردم همچنان لبخند بزنم ؛
نگاهم را دزدیدم :
دلیل خاصی نداره
از بچگی همینجوری بودم
انگار که قانع شده باشی ؛
شروع کردی به حرف زدن ..
اما من ، حواسم پرت شده بود جایی در کوچه پس کوچههای کودکی
کنار یک خاطرهی دور ..!
همان موقع که مملی دیوانه پسر همسایه هولم داده بود و
زمین خورده بودم و
سر زانویم زخم شده بود و من نشسته بودم به گریه و بچههای توی کوچه ایستاده بودند به خنده و
او ناگهان سررسیده بود و نمیدانم چرا اما بچه های دور و برم پاگذاشته بودند به فرار و بعد که من سر بلند کرده بودم که ناجیم را ببینم ؛ هنوز هم خاطرم هست چگونه مات رنگ چشمانش شده بودم مگر ممکن بود همچین چیزی؟... مامان رنگ چشم هایش مشکی بود باباهم همینطور
تازه مال فاطمه خواهر کوچولویم هم مشکی کمرنگ بود ...
مامان میگفت :
به خاطر نی نی بودنش است
مال من پررنگ تر بود از مال مامان و بابا هم پررنگ تر ؛ چشم مملی دیوانه و همهی بچههای دیگر هم مشکی بود ؛ مال همهی آدم هایی که تاحالا دیده بودم همه همان رنگی بود !
فقط مال من پررنگ تر بود ...
به خودم که آمدم گریهام بند آمده بود و هنوز داشتم از لای موهای بلندم که جلوی صورتم ریخته بود ؛خیره خیره نگاهش میکردم ؛ آب بینیم را بالا کشیدم و تخس و سرتق پرسیدم :
تو چرا چشمات این رنگیه؟؟؟
به قهقهه خندید و جلوی پایم روی دوزانو نشست و من تازه توانستم آن واقعیت شفاف چشمانش را بهتر ببینم کمی فکر کرد و گفت :
خب من توو چشمام
یه تیکه از آسمون دارم یه کمیم دریا !
بعد نگاهی به دامن آبی گلدارم کرد که من ازش متنفر بودم و مامان به زور تنم کرده بود ؛ یه کوچولو از دامن تورم خدا وصله زده بهش ..
دامن من؟؟
نگاهش کردم ؛
ناگهان چه قدر زیباتر شده بود
این دامن اجباری ..
من هنوز مات آن آسمان و دریا بودم که دستمالی از توی جیبش درآورد و گذاشت روی زخم زانویم ؛
دوباره به هق هق افتادم و پرسیدم :
حالا قرمزی خونم تموم میشه؟؟
میمیرم یعنی؟؟
صدای خندهی بلند شدهاش
هنوز توی گوشم هست
لمس سرانگشتانی که موهای بلندم را کنار زده بودند از صورتم ..
#ادامهدرکپشن
با لبخند گفتم :
تو که میدونی چرا میپرسی ؟!
با انگشت اشاره زدی روی بینیم ؛
و خیره در چشمانم گفتی :
بالاخره راز این علاقهی اساطیری
تو به این رنگو کشف میکنم خانومم ..
سعی کردم همچنان لبخند بزنم ؛
نگاهم را دزدیدم :
دلیل خاصی نداره
از بچگی همینجوری بودم
انگار که قانع شده باشی ؛
شروع کردی به حرف زدن ..
اما من ، حواسم پرت شده بود جایی در کوچه پس کوچههای کودکی
کنار یک خاطرهی دور ..!
همان موقع که مملی دیوانه پسر همسایه هولم داده بود و
زمین خورده بودم و
سر زانویم زخم شده بود و من نشسته بودم به گریه و بچههای توی کوچه ایستاده بودند به خنده و
او ناگهان سررسیده بود و نمیدانم چرا اما بچه های دور و برم پاگذاشته بودند به فرار و بعد که من سر بلند کرده بودم که ناجیم را ببینم ؛ هنوز هم خاطرم هست چگونه مات رنگ چشمانش شده بودم مگر ممکن بود همچین چیزی؟... مامان رنگ چشم هایش مشکی بود باباهم همینطور
تازه مال فاطمه خواهر کوچولویم هم مشکی کمرنگ بود ...
مامان میگفت :
به خاطر نی نی بودنش است
مال من پررنگ تر بود از مال مامان و بابا هم پررنگ تر ؛ چشم مملی دیوانه و همهی بچههای دیگر هم مشکی بود ؛ مال همهی آدم هایی که تاحالا دیده بودم همه همان رنگی بود !
فقط مال من پررنگ تر بود ...
به خودم که آمدم گریهام بند آمده بود و هنوز داشتم از لای موهای بلندم که جلوی صورتم ریخته بود ؛خیره خیره نگاهش میکردم ؛ آب بینیم را بالا کشیدم و تخس و سرتق پرسیدم :
تو چرا چشمات این رنگیه؟؟؟
به قهقهه خندید و جلوی پایم روی دوزانو نشست و من تازه توانستم آن واقعیت شفاف چشمانش را بهتر ببینم کمی فکر کرد و گفت :
خب من توو چشمام
یه تیکه از آسمون دارم یه کمیم دریا !
بعد نگاهی به دامن آبی گلدارم کرد که من ازش متنفر بودم و مامان به زور تنم کرده بود ؛ یه کوچولو از دامن تورم خدا وصله زده بهش ..
دامن من؟؟
نگاهش کردم ؛
ناگهان چه قدر زیباتر شده بود
این دامن اجباری ..
من هنوز مات آن آسمان و دریا بودم که دستمالی از توی جیبش درآورد و گذاشت روی زخم زانویم ؛
دوباره به هق هق افتادم و پرسیدم :
حالا قرمزی خونم تموم میشه؟؟
میمیرم یعنی؟؟
صدای خندهی بلند شدهاش
هنوز توی گوشم هست
لمس سرانگشتانی که موهای بلندم را کنار زده بودند از صورتم ..
#ادامهدرکپشن
- ۱۳.۲k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط