ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 01
[امریکا لس آنجلس ساعت 8 شب پناهگاه چهار صفر ]
_«هااا....سلام جونیور بیا بغلم.. چقدر بزرگ شدی..»
جونیور:«ممنونم عمو لوسیفر..»
لوسیفر:«جونیور مجسمه رو که اوردی..؟»
جونیور:«بله عمو جان..»
لوسیفر:«افرین به تو.. بده ببینمش..»
جونیور:«بفرمایید عمو جان..»
لوسیفر:«وای چه برقیم میزنه.. طلای خالصه دیگه..؟»
جونیور:«بله عمو جان طلا خالصه..»
همونطور که جونیور و عمویش در حاله صحبت با هم دیگه بودن یک نفر شروع به تیر اندازی کرد...
لوسیفر:«اینجا چه خبره چیشده.. کی داره تیر اندازی میکنه..؟»
جونیور:«نمیدونم عمو جان..»
زمانی که تمام افراده جونیور و لوسیفر مردن، مردی از درونه در به داخل پناهگاه اومدن و عموی جونیور فرار کرد...
_«سلام پسرا دایی..»
جونیور:«جونگکوک تو...؟ تو اینجا چیکار میکنی..؟ تو داشتی ادم های منو میکشتی...؟»
جونگکوک:« اومدم چیزی که ماله منه رو پس بگیرم و اینکه اره من بهشون شلیک کردم..»
جونیور:«ای عوضی..»
جونگکوک :«حرفه اضافه بسه مجسمه رو رد کن بیاد..»
جونیور:«باید از رو نش من رد شدی.. هه چی فکر کردی..؟ فکر کردی به همین راحتی میزارم این مجسمه ی باستانی رو ازم بدزدی..؟ باید بگم خواب دیدی خیر باشه..»
جونگکوک:«راستش نه به هیچ کدوم اینا فکر نمیکردم..»
جونیور:«منظورت چیه..؟»
جونگکوک:«منظورم اینکه هرچی به اسونی به دست بیاد به درد نمیخوره که بیا یکم بازی کنیم چطوره..؟»
جونیور:«ای عوضییی... راگان، چیس، زین، ارمان همه بیایین این عوضی رو بکشید..»
جونگکوک:«بازی داره جالب میشه... میگم حالا که تو ادم هاتو گفتی بیان چطوره منم ادم هامو صدا بزنم..؟تا اینجوری عادلانه باشه..؟ جیمین جین تهیونگ... خوب نفرای منم اومدن حالا عادلانه شروع کنیم...؟»
جونیور:«بکشید اون عوضی ها رو..»
جونگکوک رو به ادماش:« شما ها حواسه شونو پرت کنید منم میرم سراغه مجسمه..»
همه:«بله قربان..»
از زبان جونگکوک:
به محضه اینکه ادم های جونیور اومدن سمته مون جونیور فرار کرد منم رفتم دنبالش و پسرا هم حواسه ادم هاشو پرت میکردن..
جونگکوک:«صبر کن جونیور فرار نکن..»
جونیور چند بار شلیک کرد اما هیچ کدوم بهم برخورد نکرد و بعدش سوار یه ماشین شد و رفت توی همون لحظه یه موتور منم پیدا کردم که سویچه شم روش بود موتور رو روشن کردم و رفتم دنبال ماشین جونیور..
با سرعت رانندگی میکردم و هر چی میخواستم از ماشینش سبقت بگیرم نمیشد تا اینکه مجبور شدم با سرعت تمام از روی ماشین بپرم و برم جلو شونو بگیرم..
وقتی از روی ماشین پریدم وایستادم جلوش و تفنگ مو گرفتم سمته ماشین...
راننده جونیور:«حالا چیکار کنم رئیس..؟»
جونیور:«زیرش بگیر..»
رانند:«چییی..؟»
جونیور:«میگم زیرش بگیر عوضی رو..»
راننده:«نه قربان من این کار رو نمیکنم..»
جونیور:«میگم..(تفنگ گذاشت روی سرش) اگر جون تو میخوای زیرش بگیر..»
راننده:«چش... چش.. چشم...»
ماشین جونیور داشت مستقیم میومد سمتم وقتی خیلی بهم نزدیک شد یه گلوله زده به لاستیک ماشینه شون که ماشین چپ شد و باعث شد علط بخوره...
بعد از چند علط ماشین وایساد و نفرای منم اومدن..
از موتور پیاده شدم شدم و رفتم سمته ماشین تفنگ مو به صورت اماده باش گرفتم..
وقتی رسیدم به دمه در ماشین، ماشین برعکس بود و صورته جونیور کامل خونی شده بود تفنگ رو گرفتم سمتش..
جونگکوک:«اگر از همون اول مجسمه رو بهم میدادی الان زنده بودی... مجسمه رو کجا گذاشتی..؟ ردش کن بیاد..»
جونیور:«ن.. ن.. نمیدونم..»
جونگکوک:«نه واقعا دلت مرگ میخواد صبر کنه..(اسلحه گذاشته روی سرش) خوب حالا میگی کجاست یا بفرستمت پیشه خدا..؟ البته که میری جهنم به هر حال مجسمه رو رد کن بیاد..»(لحنی جدی)
جونیور:«با... با.. باشه بب.. بگیرش..»
جونگکوک:«افرین الان بچه خوبی شده..(رو به ادماش کرد) مجسمه رو بگیرید مواظبش باشید نمیخوام یه خراشم روش بیوفته فهمیدین چیگفتم..؟»
همه:«بله رئیس..»
جونگکوک:«افرین فقط الان با این چیکار کنم.. امممممم بکشمت..؟ اره دیگه این اخرین گلوم بود برو پیشه خدا بوم..»
جونیور رو کشتم و با پسرا سوار ماشین شدیم و برگشتیم هتل...
{گروه 4-3-2-2-1..}
ادامه دارد...))<<
ᴘᴀʀᴛ: 01
[امریکا لس آنجلس ساعت 8 شب پناهگاه چهار صفر ]
_«هااا....سلام جونیور بیا بغلم.. چقدر بزرگ شدی..»
جونیور:«ممنونم عمو لوسیفر..»
لوسیفر:«جونیور مجسمه رو که اوردی..؟»
جونیور:«بله عمو جان..»
لوسیفر:«افرین به تو.. بده ببینمش..»
جونیور:«بفرمایید عمو جان..»
لوسیفر:«وای چه برقیم میزنه.. طلای خالصه دیگه..؟»
جونیور:«بله عمو جان طلا خالصه..»
همونطور که جونیور و عمویش در حاله صحبت با هم دیگه بودن یک نفر شروع به تیر اندازی کرد...
لوسیفر:«اینجا چه خبره چیشده.. کی داره تیر اندازی میکنه..؟»
جونیور:«نمیدونم عمو جان..»
زمانی که تمام افراده جونیور و لوسیفر مردن، مردی از درونه در به داخل پناهگاه اومدن و عموی جونیور فرار کرد...
_«سلام پسرا دایی..»
جونیور:«جونگکوک تو...؟ تو اینجا چیکار میکنی..؟ تو داشتی ادم های منو میکشتی...؟»
جونگکوک:« اومدم چیزی که ماله منه رو پس بگیرم و اینکه اره من بهشون شلیک کردم..»
جونیور:«ای عوضی..»
جونگکوک :«حرفه اضافه بسه مجسمه رو رد کن بیاد..»
جونیور:«باید از رو نش من رد شدی.. هه چی فکر کردی..؟ فکر کردی به همین راحتی میزارم این مجسمه ی باستانی رو ازم بدزدی..؟ باید بگم خواب دیدی خیر باشه..»
جونگکوک:«راستش نه به هیچ کدوم اینا فکر نمیکردم..»
جونیور:«منظورت چیه..؟»
جونگکوک:«منظورم اینکه هرچی به اسونی به دست بیاد به درد نمیخوره که بیا یکم بازی کنیم چطوره..؟»
جونیور:«ای عوضییی... راگان، چیس، زین، ارمان همه بیایین این عوضی رو بکشید..»
جونگکوک:«بازی داره جالب میشه... میگم حالا که تو ادم هاتو گفتی بیان چطوره منم ادم هامو صدا بزنم..؟تا اینجوری عادلانه باشه..؟ جیمین جین تهیونگ... خوب نفرای منم اومدن حالا عادلانه شروع کنیم...؟»
جونیور:«بکشید اون عوضی ها رو..»
جونگکوک رو به ادماش:« شما ها حواسه شونو پرت کنید منم میرم سراغه مجسمه..»
همه:«بله قربان..»
از زبان جونگکوک:
به محضه اینکه ادم های جونیور اومدن سمته مون جونیور فرار کرد منم رفتم دنبالش و پسرا هم حواسه ادم هاشو پرت میکردن..
جونگکوک:«صبر کن جونیور فرار نکن..»
جونیور چند بار شلیک کرد اما هیچ کدوم بهم برخورد نکرد و بعدش سوار یه ماشین شد و رفت توی همون لحظه یه موتور منم پیدا کردم که سویچه شم روش بود موتور رو روشن کردم و رفتم دنبال ماشین جونیور..
با سرعت رانندگی میکردم و هر چی میخواستم از ماشینش سبقت بگیرم نمیشد تا اینکه مجبور شدم با سرعت تمام از روی ماشین بپرم و برم جلو شونو بگیرم..
وقتی از روی ماشین پریدم وایستادم جلوش و تفنگ مو گرفتم سمته ماشین...
راننده جونیور:«حالا چیکار کنم رئیس..؟»
جونیور:«زیرش بگیر..»
رانند:«چییی..؟»
جونیور:«میگم زیرش بگیر عوضی رو..»
راننده:«نه قربان من این کار رو نمیکنم..»
جونیور:«میگم..(تفنگ گذاشت روی سرش) اگر جون تو میخوای زیرش بگیر..»
راننده:«چش... چش.. چشم...»
ماشین جونیور داشت مستقیم میومد سمتم وقتی خیلی بهم نزدیک شد یه گلوله زده به لاستیک ماشینه شون که ماشین چپ شد و باعث شد علط بخوره...
بعد از چند علط ماشین وایساد و نفرای منم اومدن..
از موتور پیاده شدم شدم و رفتم سمته ماشین تفنگ مو به صورت اماده باش گرفتم..
وقتی رسیدم به دمه در ماشین، ماشین برعکس بود و صورته جونیور کامل خونی شده بود تفنگ رو گرفتم سمتش..
جونگکوک:«اگر از همون اول مجسمه رو بهم میدادی الان زنده بودی... مجسمه رو کجا گذاشتی..؟ ردش کن بیاد..»
جونیور:«ن.. ن.. نمیدونم..»
جونگکوک:«نه واقعا دلت مرگ میخواد صبر کنه..(اسلحه گذاشته روی سرش) خوب حالا میگی کجاست یا بفرستمت پیشه خدا..؟ البته که میری جهنم به هر حال مجسمه رو رد کن بیاد..»(لحنی جدی)
جونیور:«با... با.. باشه بب.. بگیرش..»
جونگکوک:«افرین الان بچه خوبی شده..(رو به ادماش کرد) مجسمه رو بگیرید مواظبش باشید نمیخوام یه خراشم روش بیوفته فهمیدین چیگفتم..؟»
همه:«بله رئیس..»
جونگکوک:«افرین فقط الان با این چیکار کنم.. امممممم بکشمت..؟ اره دیگه این اخرین گلوم بود برو پیشه خدا بوم..»
جونیور رو کشتم و با پسرا سوار ماشین شدیم و برگشتیم هتل...
{گروه 4-3-2-2-1..}
ادامه دارد...))<<
- ۸۰۲
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط