کاش مرکز اهدای جوانی هم بود…

کاش مرکز اهدای جوانی هم بود…
آنــــگاه تمــــــــــامِ جوانــــی اَم را اهـــدا میکردم به آن زنــــــی کــِ؛
تمــــــامِ جوانی اَش را پای مـــــَـــن گذاشت.
شرمنده اَم ✖ "مـــــــادر" ✖
تقدیم به مادرهای ویس...
دیدگاه ها (۶)

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

عاشقانه های شبنم

دلم یک فقره دیوانه می‌خواهدکه بیاید و با هم برویم سراغ تمامد...

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

💙کاش دورانمان کمی عقب‌تر بودمثلا یک قرن!من چادرِ گلدار سرَم ...

حدود یک ساعت گذشته بود. من در کنار تخت دخترمان نشسته بودم و ...

رمان عشق ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط