هوا سردتر شده بود و مه غلیظی از سمت جنگلهای اطراف آکادمی
هوا سردتر شده بود و مه غلیظی از سمت جنگلهای اطراف آکادمی نورمور به سمت حیاط میخزید. ونزدی هنوز روی نیمکت نشسته بود، اما دیگر خبری از آن بیتفاوتیِ همیشگی در نگاهش نبود. او مثل مجسمهای از سنگ سیاه، در میان تاریکی ایستاده بود، اما درون او، طوفانی از احساساتِ ناخوانده در جریان بود که با هیچ منطقِ سردی قابل تبیین نبود.ایند بالاخره سکوت را شکست. او نه با کلمات، بلکه با حرکتی که کاملاً برخلاف طبیعتِ محافظهکارانهی ونزدی بود، دستش را به سمت او دراز کرد.
«ونزدی،» صدایش در سکوت شب طنین انداخت، «من از فرار کردن خسته شدم. از اینکه فکر میکنم اگه به سمت تو بیام، اون دنیای تاریک و بینقص تو رو خراب میکنم. اما حقیقت اینه که… من حتی تاریکترین گوشههای روحت رو هم میخوام.»چیزی حرف میزنی که وجود نداره، ایند. من چیزی برای عرضه ندارم جز این انزوا و این سکوت.»
ایند با جسارتی که از او بعید بود، فاصلهی میانشان را کاملاً از بین برد. او دستش را روی دستِ سرد و لرزان ونزدی گذاشت. «این انزوا، تنها چیزیه که من توش آرامش پیدا میکنم. چون تو، تنها کسی هستی که اجازه نمیدی من با خوشخیالیهای پوچ زندگی کنم. تو واقعی هستی، حتی اگه واقعیتت از درد ساخته شده باشه.»ونزدی سرش را بالا آورد. چشمانش که همیشه سرد و بیروح بودند، حالا لبریز از لرزشی عمیق بودند. او میخواست یک جملهی کنایهآمیز بگوید، میخواست او را با کلماتش عقب براند، اما لبانش یاری نکردند. او فقط حس کرد که گرمای دست ایند، تمام دیوارههای یخی که سالها دور خودش کشیده بود، در حال ذوب شدن هستند.
«ایند…» صدای ونزدی به سختی شنیده میشد، «من بلد نیستم چطور باید… دوست داشت.»
ایند به آرامی پیش آمد، آنقدر نزدیک که نفسهایشان با هم یکی شد. «لازم نیست بلد باشی. فقط کافیه اجازه بدی من باشم.»در آن لحظه، گویی زمان در آکادمی نورمور متوقف شد. ونزدی، دختری که همیشه از لمس شدن بیزار بود، خودش را به سمت او رها کرد. ایند او را در آغوش کشید، نه مثل یک نجاتدهنده، بلکه مثل کسی که میداند در آغوشِ تاریکیِ ونزدی، خانهی واقعیاش را پیدا کرده است.
ونزدی سرش را روی شانهی ایند گذاشت و برای اولین بار، چشمانش را بست. در میانهی آن شب سیاه و سرد، او با زمزمهای که بیشتر شبیه یک پیمان بود تا یک کلمه، گفت:«من دوستت دارم، ایند. با تمام این سیاهی که در وجودمه.»
ایند، در حالی که او را محکمتر در آغوش میگرفت، پاسخ داد: «و من عاشقِ همهی این سیاهی هستم.»در حالی که آنها در آغوش هم بودند، سکوت حیاط دیگر سنگین و آزاردهنده نبود؛ بلکه شبیه به یک پناهگاه شده بود. ونزدی، که همیشه از هر نوع صمیمیت میگریخت، حالا در میان بازوان ایند، حسی از امنیت پیدا کرده بود که پیش از این هرگز در هیچ کتاب جنایی یا مراسم سوگواری تجربه نکرده بود.ایند سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانی ونزدی تکیه داد. نفسهایشان در هوای سرد، مثل ابرهای کوچکی از بخار در هم میآمیختند.
«فکر میکردم اگه این لحظه برسه، دنیا از هم میپاشه،» ونزدی با صدایی که حالا بسیار نرمتر از همیشه بود، زیر لب گفت، «اما انگار فقط… دنیا شروع شده.»ایند لبخندی زد و با انگشتانش، تارهای موی سیاه و صاف ونزدی را پشت گوش او زد. «دنیا برای ما همیشه متفاوت بوده، ونزدی. ما قرار نیست مثل بقیه باشیم. ما قرار نیست در نور زندگی کنیم، ما قرار است در تاریکیِ هم، راه خودمون رو پیدا کنیم.»
ونزدی نگاهش را به چشمهای ایند دوخت. در آن نگاه، هیچ خبری از قضاوت یا تلاش برای تغییر دادن او نبود؛ فقط پذیرشِ مطلق بود. او فهمید که ایند نه تنها با سایههای او کنار آمده، بلکه آنها را به بخشی از زیباییهای زندگیاش تبدیل کرده است.
او دستش را بالا آورد و لبهی آستین سیاه ایند را محکم چنگ زد، انگار میخواست مطمئن شود که این واقعیت، یک توهم نیست.
«پس این یه جور تعهدِ تاریکه؟» ونزدی با همان لحن خاص خودش پرسید، اما این بار با یک درخشش پنهان در چشمانش.
ایند سرش را تکان داد و با مهربانی گفت: «یک تعهدِ ابدی. تا زمانی که سایهها باقی باشن.»
ونزدی لبخند بسیار محوی زد—لبخندی که اگر کسی از دور میدید، شاید باور نمیکرد این همان دختر بیروح آکادمی نورمور باشد. او دوباره سرش را در آغوش او پنهان کرد و در میان سکوت شب، آنها فهمیدند که عشق، لزوماً به معنای درخشش نیست؛ گاهی عشق، یعنی پیدا کردن کسی که در تاریکی، تنها کسی باشد که نمیترسد.
«ونزدی،» صدایش در سکوت شب طنین انداخت، «من از فرار کردن خسته شدم. از اینکه فکر میکنم اگه به سمت تو بیام، اون دنیای تاریک و بینقص تو رو خراب میکنم. اما حقیقت اینه که… من حتی تاریکترین گوشههای روحت رو هم میخوام.»چیزی حرف میزنی که وجود نداره، ایند. من چیزی برای عرضه ندارم جز این انزوا و این سکوت.»
ایند با جسارتی که از او بعید بود، فاصلهی میانشان را کاملاً از بین برد. او دستش را روی دستِ سرد و لرزان ونزدی گذاشت. «این انزوا، تنها چیزیه که من توش آرامش پیدا میکنم. چون تو، تنها کسی هستی که اجازه نمیدی من با خوشخیالیهای پوچ زندگی کنم. تو واقعی هستی، حتی اگه واقعیتت از درد ساخته شده باشه.»ونزدی سرش را بالا آورد. چشمانش که همیشه سرد و بیروح بودند، حالا لبریز از لرزشی عمیق بودند. او میخواست یک جملهی کنایهآمیز بگوید، میخواست او را با کلماتش عقب براند، اما لبانش یاری نکردند. او فقط حس کرد که گرمای دست ایند، تمام دیوارههای یخی که سالها دور خودش کشیده بود، در حال ذوب شدن هستند.
«ایند…» صدای ونزدی به سختی شنیده میشد، «من بلد نیستم چطور باید… دوست داشت.»
ایند به آرامی پیش آمد، آنقدر نزدیک که نفسهایشان با هم یکی شد. «لازم نیست بلد باشی. فقط کافیه اجازه بدی من باشم.»در آن لحظه، گویی زمان در آکادمی نورمور متوقف شد. ونزدی، دختری که همیشه از لمس شدن بیزار بود، خودش را به سمت او رها کرد. ایند او را در آغوش کشید، نه مثل یک نجاتدهنده، بلکه مثل کسی که میداند در آغوشِ تاریکیِ ونزدی، خانهی واقعیاش را پیدا کرده است.
ونزدی سرش را روی شانهی ایند گذاشت و برای اولین بار، چشمانش را بست. در میانهی آن شب سیاه و سرد، او با زمزمهای که بیشتر شبیه یک پیمان بود تا یک کلمه، گفت:«من دوستت دارم، ایند. با تمام این سیاهی که در وجودمه.»
ایند، در حالی که او را محکمتر در آغوش میگرفت، پاسخ داد: «و من عاشقِ همهی این سیاهی هستم.»در حالی که آنها در آغوش هم بودند، سکوت حیاط دیگر سنگین و آزاردهنده نبود؛ بلکه شبیه به یک پناهگاه شده بود. ونزدی، که همیشه از هر نوع صمیمیت میگریخت، حالا در میان بازوان ایند، حسی از امنیت پیدا کرده بود که پیش از این هرگز در هیچ کتاب جنایی یا مراسم سوگواری تجربه نکرده بود.ایند سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به پیشانی ونزدی تکیه داد. نفسهایشان در هوای سرد، مثل ابرهای کوچکی از بخار در هم میآمیختند.
«فکر میکردم اگه این لحظه برسه، دنیا از هم میپاشه،» ونزدی با صدایی که حالا بسیار نرمتر از همیشه بود، زیر لب گفت، «اما انگار فقط… دنیا شروع شده.»ایند لبخندی زد و با انگشتانش، تارهای موی سیاه و صاف ونزدی را پشت گوش او زد. «دنیا برای ما همیشه متفاوت بوده، ونزدی. ما قرار نیست مثل بقیه باشیم. ما قرار نیست در نور زندگی کنیم، ما قرار است در تاریکیِ هم، راه خودمون رو پیدا کنیم.»
ونزدی نگاهش را به چشمهای ایند دوخت. در آن نگاه، هیچ خبری از قضاوت یا تلاش برای تغییر دادن او نبود؛ فقط پذیرشِ مطلق بود. او فهمید که ایند نه تنها با سایههای او کنار آمده، بلکه آنها را به بخشی از زیباییهای زندگیاش تبدیل کرده است.
او دستش را بالا آورد و لبهی آستین سیاه ایند را محکم چنگ زد، انگار میخواست مطمئن شود که این واقعیت، یک توهم نیست.
«پس این یه جور تعهدِ تاریکه؟» ونزدی با همان لحن خاص خودش پرسید، اما این بار با یک درخشش پنهان در چشمانش.
ایند سرش را تکان داد و با مهربانی گفت: «یک تعهدِ ابدی. تا زمانی که سایهها باقی باشن.»
ونزدی لبخند بسیار محوی زد—لبخندی که اگر کسی از دور میدید، شاید باور نمیکرد این همان دختر بیروح آکادمی نورمور باشد. او دوباره سرش را در آغوش او پنهان کرد و در میان سکوت شب، آنها فهمیدند که عشق، لزوماً به معنای درخشش نیست؛ گاهی عشق، یعنی پیدا کردن کسی که در تاریکی، تنها کسی باشد که نمیترسد.
- ۱۶۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط