Prt
Prt9
ویو هیون جی
سریع از بیمارستان اومدم بیرون و ا.ت رو دیدم که داره با گریه راه میره و منم سریع دستش رو گرفتم
.....
ا.ت:ولم کن هیون جی میفهمی ولم کن
هیون جی:ا.ت اروم باش
ا.ت:فقط ولم کن خبببببب
هیون جی :باشه ولت می کنم ولی باید در مورد این دوست پسرت بهم بگی
ا.ت:دوست پسرم؟(با داد)
هیون جی: همون پسره که اومد سمتت اون موقع
ا.ت:خب..... اون داداش لنا هست
کوک:نخیرم من دوست پسر ا.ت هستم اگه مشکل داری باید مشکل رو حل کنی، ا.ت بیا بریم خونه
ا.ت:ولی باید لباسام رو جمع کنم .
کوک:نیازی نیست به دوستم گفتم الان کلی لباس داخل اتاق من برای تو و خودم هست و هرچیزی که می خوای رو هم داره
ا.ت:واقعا (با ذوق )
کوک:اره قشنگم
ا.ت:هی هیون جی یادت باشه آخر هفته عروسی من و کوک هست
هیون جی:عروسی!!!!!!!!!شما ها کی تصمیم گرفتین که کی عروسی کنین تازه کی باهم آشنا شدین
ا.ت:این به تو ربطی نداره
کوک:بریم ا.ت
ا.ت:بریم
ویو ا.ت
من و ا.ت رفتیم خونم و بهش گفتم آخر شب خانوادم میان و ا.ت گفت باشه
عصر
ویو ا.ت در یک لباس خیلی خوشگل پوشیدم چون منو لنا نثل هم پوشیدیم که کوک وقتی منو دید ذوق مرگ شده بود(اسلاید دوم لباس لنا و ا.ت) و کوک یک لباس خیلی جذاب پوشیده بود.صدای در خونه اومد و رفتم در خونه رو باز کردم کوک و لنا هم کنارم بودن اولین نفر یک دختر بود و منو هل داد و رفت به کوک گفت
کالیرا:ددی کوک این دختره کییه
لنا:زن داداشم هم هست
کالیرا:لا خیلی زر میزنی
ا.ت:هی بهتر نیست از شوهرم دور بمونی
کالیرا:میاد به ا.ت یک سیلی
ویو هیون جی
سریع از بیمارستان اومدم بیرون و ا.ت رو دیدم که داره با گریه راه میره و منم سریع دستش رو گرفتم
.....
ا.ت:ولم کن هیون جی میفهمی ولم کن
هیون جی:ا.ت اروم باش
ا.ت:فقط ولم کن خبببببب
هیون جی :باشه ولت می کنم ولی باید در مورد این دوست پسرت بهم بگی
ا.ت:دوست پسرم؟(با داد)
هیون جی: همون پسره که اومد سمتت اون موقع
ا.ت:خب..... اون داداش لنا هست
کوک:نخیرم من دوست پسر ا.ت هستم اگه مشکل داری باید مشکل رو حل کنی، ا.ت بیا بریم خونه
ا.ت:ولی باید لباسام رو جمع کنم .
کوک:نیازی نیست به دوستم گفتم الان کلی لباس داخل اتاق من برای تو و خودم هست و هرچیزی که می خوای رو هم داره
ا.ت:واقعا (با ذوق )
کوک:اره قشنگم
ا.ت:هی هیون جی یادت باشه آخر هفته عروسی من و کوک هست
هیون جی:عروسی!!!!!!!!!شما ها کی تصمیم گرفتین که کی عروسی کنین تازه کی باهم آشنا شدین
ا.ت:این به تو ربطی نداره
کوک:بریم ا.ت
ا.ت:بریم
ویو ا.ت
من و ا.ت رفتیم خونم و بهش گفتم آخر شب خانوادم میان و ا.ت گفت باشه
عصر
ویو ا.ت در یک لباس خیلی خوشگل پوشیدم چون منو لنا نثل هم پوشیدیم که کوک وقتی منو دید ذوق مرگ شده بود(اسلاید دوم لباس لنا و ا.ت) و کوک یک لباس خیلی جذاب پوشیده بود.صدای در خونه اومد و رفتم در خونه رو باز کردم کوک و لنا هم کنارم بودن اولین نفر یک دختر بود و منو هل داد و رفت به کوک گفت
کالیرا:ددی کوک این دختره کییه
لنا:زن داداشم هم هست
کالیرا:لا خیلی زر میزنی
ا.ت:هی بهتر نیست از شوهرم دور بمونی
کالیرا:میاد به ا.ت یک سیلی
- ۳.۶k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط