love at school p 32

love at school p 32
پنج ماه بعد
ات ویو
امروز قراره یه مهمونی ساده تو خونه بگیرم که کوک و ته ته و یونا و لونا رو دعوت کنم
صبح بیدار شدم که جیمین رو دیدم
بیدار بود اومد و بوسه ای رو لبم گذاشت و خدافظی کرد و رفت سرکار حالت تهوع داشتم اما عجیب بود من یه ماه پیش عمل ریم رو انجام دادم و کاملا خوب شده بودم یهو بد تر شد که دوییدم تو دستشویی و بالا اوردم
امروز وقت دکتر هم گرفته بودم چون پنج ماه بود که پریود نشدم و هر بار که وقت میگیرم هی کنسل میکنن اما این بار کنسل نشده و در عین حال چربی شکم هم دارم من 27 کیلو بودم اما الان 28 و نیم کیلو دارم یعنی یک و نیم کیلو وزن اضافه کردم هعییی باید خوردنمو کم کنم جیمین هم میگه از حالت عادیم بیشتر غذا میخورم
رفتم و خونه رو واسه جشن امشب اماده کردم و راهی دکتر شدم
تو راه گوشیم زنگ خورد جیمین بود
ات.سلام چاگیییی
جیمین.هایی بیب چطوری ؟کجایی؟امروز زود میام خونه ده دقیقه دیگه اونجام
ات.عام میخوام برم دکتر دم در خونم
جیمین.اها واسه اون قضیه خب وایسا من میام میبرمت
ات.باشه
وقتی رسید سوار شدم
ات.سلاممم
بوسیدم و سلام داد رسیدیم پیش دکتر و بهش گفتم چیشده
دکتر.خب خانم سوا ازتون میخوام برین و یه سونوگرافی از اتاق بغل بدین
اات.بله ممنون
با جیمین رفتیم اتاق سونوگرافی و دستگاه رو گذاشت رو شکمم
یهو یه صدایی اومد
با خنده گفتم
ات.جیمینا انگار صدای ضربان قلبه *خنده*انگار شکمم ضربان قلب داره
جیمین به مانیتور خیره شده بود و یهو اشک شوق ریخت
پرستار.تبریک میگم خانم پارک شما حامله هستین و پنج ماهتونه و دخترتون کاملا سالمه
ات.هااا
نشستم که جیمین بغلم کرد و بوسیدم
خیلی خوشحال بودیم
پرستار گفت کار میتونم بکنم ولی نباید زیاد باشه
جیمینم جدی گرفت نمیذاشت خودم راه برم رفتیم و چند تا لباس و اسباب بازی گرفتیم و تخت بچه سفارش دادیم
قرار شد شب با لباسا بچه هارو سوپرایز کنیم
رفتیم خونه و من نشستم رو میز کوچولوی بغل در
جیمین.الان میوفتی اسیب میبینیننن
بغلم کرد و برد لباسمو عوض کرد و گذاشتم رو مبل که زنگ در خورد سریع لباسارو گذاشتم توی چهار تا جعبه که بدم ببینن جیمینم بلندم کرد و اروم میبردم سمت در (لباس بارداری هم تنشه) درو باز کردیم سلام دادن و اومدن تو
لونا به خنده گفت
لونا.دختر این چیه پوشیدی شبیه لباس بارداریه
جیمین اروم بردم و نشوندم رو مبل
کوک.مشکوک میزنینا چی شده؟
پاکتارو دادم بهشون باز کردن دیدن لباس بچست بعد چهار ساعت فهمیدن حاملم و پریدم بغلم ولی با احتیاط
یونا و لونا.جیغغغغ داریم خاله میشیمممم
کوک و ته ته هم بغلم کردن و تبریک گفتن و نشستیم شام خوردیم و حرف زدیم بچه ها هم گفتن فردا با دست پر برای بچه میان
خلاصه رفتن و منم به جیمین پیشنهاد یه فیلم رو دادم و فیلم گذاشتیم داشتیم نگها میکردیم که یهو وسطش اسمات اومد جیمین نگاه نمیکرد تا هورنی نشه ولی منه خنگول نگاه کردم و هورنی شدم بدنم داغ داغ بود و یه بطری خانواده اب خنک تموم کرده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم پس سعی کردم به جیمین بگم
ات.جیمینا
جیمین.هوم
ات.م..من نمیتونم تحمل کنم
جیمین.منم نمیتونم کاری کنم چون بچه اسیب میبینه
ات.یاااااا دکتر گفت اگه اروم انجامش بدین اتفاقی نمیوفتههه
جیمین.اما..
ات.اما نداره من دارم میمیرممم
جیمین.هوفففف باشهه

گزارش کنی میگامت
دیدگاه ها (۱۷)

.......//برده ی زیبا//.......

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

جیمین منو ات از دفتر مدیر اومدیم بیرون و ات گفت + پس فردا م...

پارت ۴۴ویو کوکرسیدیم خونه آروم ات رو بلند کردم و داخل خونه ر...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part66سری تکون دادم و بیحال رفتم سمت یخچالدرش...

dark love

وقتی بچتون گم میشه P¹امروز قرار بود لونا رو ببرم پارک امادش...

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط