$-The Fairy's - Monster's wrong love-$

$-The Fairy's - Monster's wrong love-$

Part 2

اهورا باز هم مثل همیشه از الگو های مولکولی و الگو های ژنتیکی فرار و به طبیعت پناه برده بود.
داشت به درختان، موجودات و عناصر نگاه می کرد و به این فکر می کرد که خدا چگونه این همه موجود متفاوت با آناتومی بدن، عقل و چهره متفاوت، گیاهانی با خواص متفاوت آفریده تا انسان ازشون استفاده کنه و چه جوری انسان انقدر به آنها آسیب میزنه.

اهورا غرق در افکار خود بود که ناگهان دختر بچه ای رو کنار دریاچه دید.

اهورا= بانو، چرا تو این ساعت اینجا نشستید؟ حالتون خوبه؟ کمک لازم ندارید؟
(صداش گرم و نرم بود، دلگرمی می داد؛ مثل کسی که واقعا نگران حال کسی است.)

پری دخت جا خورد، انگار گرمی ای از اعتماد در ته وجودش شکل گرفت؛ حتی با اینکه نه او را دیده، شنیده و شناخته بود.
آرام سرش رو برگردوند و با مردی قد بلند و عضلانی روبه رو شد که کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز شرابی پوشیده بود؛ در نگاه مرد نگرانی و گرمی موج می زد، از حالت ایستادنش معلوم بود در حال آماده باش برای کمک است.

پری دخت= ب..بله؟بفرمایید؟
(در لحنش ترس همراه با رگه ای از اعتماد آمیخته شده بود.)

اهورا با دیدن چهره دختر آرام شد اما تا اینکه زخم های روی صورت، دست، مچ پای دخترک رو دید دوباره نگرانی تمام وجودش را فرا گرفت؛ اما این نگرانی زمانی بیشتر شد که صدای گرفته دختر رو شنید؛ گویی دختر چند سال است لب به آب نزده، گویی دختر نزدیک چند روز بی وقفه سخن گفته.

کنار دختر زانو زد صدایش پایین آمد و زخم گونه دختر و با ملایمتی تزلزل ناپذیر و غیر باوری لمس کرد.

اهورا= دختر کوچولو، حالت خوبه؟ چیشده؟ چرا زخمی شدی؟ کی کرده؟ لطفا بگو، میتونم کمکت کنم.
(تو لحنش مهربانی و نگرانی پدرانه موج می زد)

پری دخت نمی خواست داستان گیر افتادن توسط شکارچی، سؤ استفاده روستاییان از صدای جادویی اش و رها شدن توسط آنها را برای اهورا تعریف کند اما نیرو ای و هاله ای در آن مرد بود که مانع این می شد؛ گویی این مرد مانند پدر ندیده و نداشته اش بود.

قلب اهورا با شنیدن داستان پری دخت به درد آمد و از او درخواست کرد که او را به خانه ببرد و از او. شخصا مراقبت کند.

ماه ها می گذشت و پری دخت در پنت هوس اهورا زندگی می کرد و برای اهورا آواز می خواند، اهورا هم از پری دخت مانند دخترش مراقبت می کرد...

تا اینکه آن روز فرا رسید، روزی که باعث خواهد شد که پری دخت اتفاق، احساساتی جدید تجربه کند؛ رمز و راز های جدید کشف خواهد و کرد خود را خواهد شناخت؛ بی آنکه خودش و اهورا بدانند.

با ما در این داستان رمز آلود همراه باشید.👒
دیدگاه ها (۰)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_92سریع به سمتم اومد مچمو چنگ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟕جونگکوک بعد از چند دقیقه موندن تو اب ب...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌ونهم | دخترممرد چند قدم جلو آمد.لانا با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط