لحظه ای رفتم بخواب وآمدی درخواب من

لحظه ای رَفتَم بخواب وآمدی درخوابِ من
ای به قربانت چرا شَب گشته ای بیتابِ من؟
در سکوت و دلهره کُشتَم بهارِ عشقِ خود
بارِ دیگر کرده ای جولان شَبِ مهتابِ من
تِشنه بودم کوزه از زیرِ بَغل کردی بُرون
جامِ زرّینَت به کف پاشیده دَر سردابِ مَن
من جوانی کردم و یادت سِپُردَم کُنجِ دِل
تا روی امّا نشد ، آمَد رُخَت دَر قابِ مَن
روز و شَب دارم زِ عِشقت پاسبانی میکنم
خوش به جانم پا نهادی غرقه در تالاب من
دیدگاه ها (۱۱)

به  قُربانِ  دِلِ  رَنگین کَمانَتبه   قُربانِ   نِگاهِ   بی ...

‍ ‍ عشق پشت میله ها زندانی شدقلب آهنی در سینه ای از جنس فول...

دلم صَد پاره کردی با نِگاهیچه می خواهی زِجانَم گاه گا...

فَدای    گِریه های   بی اَمانَتفَدای  شُعله ی    روی   زَبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط