BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 15🍷
(ادامه ی پارت ۱5)
ویو ا/ت:
زن دوباره برگشت.
این بار یک جعبهی چوبی کوچک توی دستش بود.
جعبه رو جلوی من گذاشت.
«این چیه؟»
_ «چیزی که باید خیلی زودتر به دستت میرسید.»
در جعبه رو باز کردم.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکس...
پدرم.
چند مرد دیگه هم کنارش ایستاده بودن.
اما چیزی که منو شوکه کرد...
یک نفر در گوشهی عکس بود.
جئون جونگکوک.
اما...
خیلی جوانتر.
چشمهام گرد شد.
«این...»
زن آرام گفت:
_ «قبل از اینکه همهچیز خراب بشه.»
عکس رو محکم توی دستم گرفتم.
«پدر من جونگکوک رو میشناخته؟»
زن جواب نداد.
«جواب بده!»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
_ «پدرت تنها کسی نبود که جونگکوک رو میشناخت.»
قلبم تند زد.
«منظورت چیه؟»
زن یک پاکت قدیمی از جعبه بیرون آورد.
_ «این رو بخون.»
پاکت رو گرفتم.
اسم روی اون نوشته شده بود:
جئون جونگکوک
اما نامه...
برای سالها قبل بود.
دستم لرزید.
«این نامه برای جونگکوکه؟»
زن سرش رو تکون داد.
_ «اما هیچوقت به دستش نرسید.»
ویو جونگکوک:
در اتاق کارم ایستاده بودم.
روی میز چند عکس از محافظها گذاشته شده بود.
یکی از افرادم گفت:
_ «رئیس، یک چیز دیگه هم پیدا کردیم.»
سرم رو بلند کردم.
ـ «چی؟»
یک تصویر از دوربین امنیتی روی صفحه ظاهر شد.
تصویر برای چند ثانیه قبل از خاموش شدن دوربین بود.
ا/ت...
جلوی در اتاقش ایستاده بود.
اما پشت سرش...
یک نفر دیده میشد.
تصویر تار بود.
چهره مشخص نبود.
اما لباسش...
لباس یکی از محافظهای عمارت بود.
چشمهام روی تصویر ثابت موند.
_ «تصویر رو بزرگ کن.»
تصویر بزرگ شد.
نفس عمیقی کشیدم.
_ «این لباس متعلق به کیه؟»
محافظ جواب داد:
ـ «هنوز مشخص نیست.»
نگاهم سرد شد.
پس ا/ت تنها از عمارت خارج نشده بود.
کسی از داخل عمارت بهش کمک کرده بود.
ویو ا/ت:
پاکت رو باز کردم.
نامه قدیمی بود.
خط روی کاغذ متعلق به پدرم بود.
اولین جمله رو که خوندم، قلبم فرو ریخت.
«جونگکوک، اگر این نامه به دستت رسید، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده...»
نفسم بند اومد.
ادامهی نامه رو خوندم.
اما درست جایی که قرار بود مهمترین بخش نوشته شده باشه...
کاغذ پاره شده بود.
«نه...»
صفحههای باقیمونده رو زیر و رو کردم.
هیچی.
فقط یک جملهی نصفه:
«به کسی که فکر میکنی...»
و بعد...
هیچ.
سرم رو بلند کردم.
زن دیگر داخل اتاق نبود.
در باز بود.
آروم از تخت پایین اومدم.
به سمت در رفتم.
راهرو خالی بود.
اما درست قبل از اینکه قدمی بردارم...
صدای زنگ تلفن از اتاق کناری شنیده شد.
ایستادم.
صدای همان زن بود.
_ «بله...»
چند ثانیه سکوت.
بعد با صدای آرام گفت:
_ «دختر اینجاست.»
قلبم فرو ریخت.
زن ادامه داد:
_ «اما نامه رو پیدا کرده.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ «نه... هنوز چیزی بهش نگفتم.»
خشکم زد.
با چه کسی حرف میزد؟
آروم یک قدم عقب رفتم.
اما پایم به چیزی برخورد کرد.
صدای افتادن یک شیء در راهرو پیچید.
سکوت.
صدای قدمهای زن از داخل اتاق بلند شد.
من سریع برگشتم سمت اتاق.
اما قبل از اینکه در رو ببندم...
صدای زن رو شنیدم:
_ «ا/ت؟»
نفسم رو حبس کردم.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دستگیرهی در پایین رفت.
و درست در همان لحظه...
گوشیای که روی میز بود روشن شد.
یک پیام جدید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
چشمهام روی صفحه ثابت موند.
حتی به زنی که فکر میکردم شاید برای نجاتم اینجاست...
نمیشد اعتماد کرد.
و بدتر از همه...
دیگه نمیدونستم چه کسی منو دزدیده، چه کسی منو نجات داده، و چه کسی از اول همهچیز رو برنامهریزی کرده.
دستگیره دوباره پایین رفت.
در داشت باز میشد...
ادامه دارد... 🖤🍷
پایان پارت ۱۵ 💋
این بار فقط یک سؤال باقی میمونه:
اون زن واقعاً میخواست ا/ت رو نجات بده... یا خودش بخشی از نقشه بود؟ 👀🖤
نظر شما چیست؟
حمایتتتتتتت کنید😢💖💖
پلیزززز حمایتتت ها کمه
خیلی کم شده حمایتاتون
باز نشر بکنید پست رو😪💜
Part 15🍷
(ادامه ی پارت ۱5)
ویو ا/ت:
زن دوباره برگشت.
این بار یک جعبهی چوبی کوچک توی دستش بود.
جعبه رو جلوی من گذاشت.
«این چیه؟»
_ «چیزی که باید خیلی زودتر به دستت میرسید.»
در جعبه رو باز کردم.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
عکس...
پدرم.
چند مرد دیگه هم کنارش ایستاده بودن.
اما چیزی که منو شوکه کرد...
یک نفر در گوشهی عکس بود.
جئون جونگکوک.
اما...
خیلی جوانتر.
چشمهام گرد شد.
«این...»
زن آرام گفت:
_ «قبل از اینکه همهچیز خراب بشه.»
عکس رو محکم توی دستم گرفتم.
«پدر من جونگکوک رو میشناخته؟»
زن جواب نداد.
«جواب بده!»
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد گفت:
_ «پدرت تنها کسی نبود که جونگکوک رو میشناخت.»
قلبم تند زد.
«منظورت چیه؟»
زن یک پاکت قدیمی از جعبه بیرون آورد.
_ «این رو بخون.»
پاکت رو گرفتم.
اسم روی اون نوشته شده بود:
جئون جونگکوک
اما نامه...
برای سالها قبل بود.
دستم لرزید.
«این نامه برای جونگکوکه؟»
زن سرش رو تکون داد.
_ «اما هیچوقت به دستش نرسید.»
ویو جونگکوک:
در اتاق کارم ایستاده بودم.
روی میز چند عکس از محافظها گذاشته شده بود.
یکی از افرادم گفت:
_ «رئیس، یک چیز دیگه هم پیدا کردیم.»
سرم رو بلند کردم.
ـ «چی؟»
یک تصویر از دوربین امنیتی روی صفحه ظاهر شد.
تصویر برای چند ثانیه قبل از خاموش شدن دوربین بود.
ا/ت...
جلوی در اتاقش ایستاده بود.
اما پشت سرش...
یک نفر دیده میشد.
تصویر تار بود.
چهره مشخص نبود.
اما لباسش...
لباس یکی از محافظهای عمارت بود.
چشمهام روی تصویر ثابت موند.
_ «تصویر رو بزرگ کن.»
تصویر بزرگ شد.
نفس عمیقی کشیدم.
_ «این لباس متعلق به کیه؟»
محافظ جواب داد:
ـ «هنوز مشخص نیست.»
نگاهم سرد شد.
پس ا/ت تنها از عمارت خارج نشده بود.
کسی از داخل عمارت بهش کمک کرده بود.
ویو ا/ت:
پاکت رو باز کردم.
نامه قدیمی بود.
خط روی کاغذ متعلق به پدرم بود.
اولین جمله رو که خوندم، قلبم فرو ریخت.
«جونگکوک، اگر این نامه به دستت رسید، یعنی اتفاقی که ازش میترسیدم افتاده...»
نفسم بند اومد.
ادامهی نامه رو خوندم.
اما درست جایی که قرار بود مهمترین بخش نوشته شده باشه...
کاغذ پاره شده بود.
«نه...»
صفحههای باقیمونده رو زیر و رو کردم.
هیچی.
فقط یک جملهی نصفه:
«به کسی که فکر میکنی...»
و بعد...
هیچ.
سرم رو بلند کردم.
زن دیگر داخل اتاق نبود.
در باز بود.
آروم از تخت پایین اومدم.
به سمت در رفتم.
راهرو خالی بود.
اما درست قبل از اینکه قدمی بردارم...
صدای زنگ تلفن از اتاق کناری شنیده شد.
ایستادم.
صدای همان زن بود.
_ «بله...»
چند ثانیه سکوت.
بعد با صدای آرام گفت:
_ «دختر اینجاست.»
قلبم فرو ریخت.
زن ادامه داد:
_ «اما نامه رو پیدا کرده.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ «نه... هنوز چیزی بهش نگفتم.»
خشکم زد.
با چه کسی حرف میزد؟
آروم یک قدم عقب رفتم.
اما پایم به چیزی برخورد کرد.
صدای افتادن یک شیء در راهرو پیچید.
سکوت.
صدای قدمهای زن از داخل اتاق بلند شد.
من سریع برگشتم سمت اتاق.
اما قبل از اینکه در رو ببندم...
صدای زن رو شنیدم:
_ «ا/ت؟»
نفسم رو حبس کردم.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
دستگیرهی در پایین رفت.
و درست در همان لحظه...
گوشیای که روی میز بود روشن شد.
یک پیام جدید.
پیام فقط یک جمله داشت:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
چشمهام روی صفحه ثابت موند.
حتی به زنی که فکر میکردم شاید برای نجاتم اینجاست...
نمیشد اعتماد کرد.
و بدتر از همه...
دیگه نمیدونستم چه کسی منو دزدیده، چه کسی منو نجات داده، و چه کسی از اول همهچیز رو برنامهریزی کرده.
دستگیره دوباره پایین رفت.
در داشت باز میشد...
ادامه دارد... 🖤🍷
پایان پارت ۱۵ 💋
این بار فقط یک سؤال باقی میمونه:
اون زن واقعاً میخواست ا/ت رو نجات بده... یا خودش بخشی از نقشه بود؟ 👀🖤
نظر شما چیست؟
حمایتتتتتتت کنید😢💖💖
پلیزززز حمایتتت ها کمه
خیلی کم شده حمایتاتون
باز نشر بکنید پست رو😪💜
- ۲۱۱
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط