رودخانه ای که می دانست

رودخانه ای که می دانست
به دریا نمی ریزد
خودش را از دره پرت کرد
باید جایی از زندگی باشد
که با مرگ زیباتر شد
دور چشم هایم را خط کشیده ام
و با زیبایی بیشتری
به تو فکر میکنم
ترسیدم
گریه های بی موقع
تصویر تو را واضح تر کند
ترسیدم
از اینکه دلتنگی
دستانش را در دهانم فرو کند
و ادامه ی این شعر فرو بریزد
جایی که ایستاده ام
زیبایی روبه رویم است
و دوست داشتن پشت سرم
کار از گریه گذشته
باید جایی از زندگی باشد
که با مرگ زیباتر شد...
دیدگاه ها (۱)

«شلیکِ نهاییِ بهرام محمدی; ترازویِ عدلِ علوی بر گلویِ مفسدان...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁶ویو جونکوک______جنگل تا...

چند پارتی

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑥_بخش دوم_ری_به جای خالی‌اش کنا...

part : 53chapter : 2وقتی که به جای ویلیام .. استیو کنارم نشس...

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت دومحیح چقد زود پارت دادم-____...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

پارت ۲۳ — فاصلهچند هفته‌ی بعد، واقعاً کمتر همدیگر را دیدند.ی...

نمیبخشمت p.22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط