part 34
part 34
& واقعا بگم؟
نامجون« آره »
&یعنی...اگه بگم دعوام نمیکنید؟
جونگکوک«دعوا؟ چرا باید دعوات کنیم آخه کوچولو»
&نمیدونم ولی گفتم شاید عصبی بشین
جیهوپ چرخید سمتش و دستاشو گرفت و زل زد تو چشماش.
جیهوپ«ببین خوشگلم تو هر چیم بگی یا هر کاری هم بکنی ما نه عصبی میشیم نه دعوات میکنیم»
&جدی میگین؟
جیهوپ« آره »
&پس میگم
آلینا دستشو از دستای جیهوپ کشید بیرون و صاف نشست و یکم جابه جا شد و بالاخره بعد چند ثانیه گفت:
& یه روزی اومدم برای خودم آب بریزم که لیوان از دستام سر خورد و افتاد زمین بعدش شکست،صداش خیلی بد بود ترسیدم
آلینا با یاد آوری اون لحظه چشماشو بست و آب دهنش رو قورت داد.
یونگی« آلینا....اگه برات سخته نمیخواد بگی اشکالی نداره»
آلینا سرشو به معنی نه سرشو تکون داد
&نه میخوام بگم
اینو گفت و ادامه داد
&لیوان یکم بزرگ بود و وقتی شکست تیکه تیکه شد و تیکه هاش توی آشپزخونه پخش شدن،خیلی ترسیدم چون نمیدونستم باید چیکار کنم میخواستم برم از قفسه جارو رو بردارم اما خیلی بلند بود و من قدم نمیرسید.
تهیونگ«پس چیکار کردی؟»
&سعی کردم با دستام جمعشون کنم، تیکه های بزرگ رو همشون رو برداشتم و فقط چندتا تیکه خیلی بزرگ و تیز مونده بود،وقتی خواستم برشون دارم از دستم داشتن سر میخوردن که محکم تر نگه داشتم تا سر نخورن و بزارمشون توی کیسه اما نمیدونستم اینطوری دستمو میبرم و ادامه دادم وقتی آخرین تیکه بزرگ رو گذاشتم تو کیسه متوجه شدم یه چیزی از دستم ریخت رو زمین نگاه کردم دیدم سرامیک قرمز شد به دستم نکاه کردم دیدم زخمی شده و یکم بعد بدجوری سوخت جاش.
پسرا با شنیدن این قسمتش خیلی ناراحت شدن و لبخندشون محو شد جین با یه چهره ناراحت گفت:
جین« آلینا من واقعا متاسفم»
&نه...هنوز تموم نشده
جیهوپ« ادامه بده»
&وقتی دیدم اونطوری شد خواستم ولشون کنم و اوا دستم رو تمیز کنم اما بعد یادم افتاد مامان زنگ زده بود و گفته بود نزدیکن و الانا بود برسن واسه ی همین به درد دستم فکر نکردم و ادامه دادم به جمع کردن اونا و چون تیکه ها ریز بودن نمیتونستم درست ببینم شون و هربار که بر میداشتم یکیش میرفت تو دستم.
نامجون«با این حال بازم ادامه دادی؟»
& آره! بعد از اینکه همشون رو جمع کردم کیسه رو انداختم دور و با یه دستامل تمیز خون روی زمینم پاک کردم.
یونگی«با دستت چیکار کردی؟»
&هیچی فقط شستمش و با یه پارچه بستم تا دیگه خون نیاد
جیمین« آلینا؟»
&بله
جیمین«چرا وقتی لیوان شکست صبر نکردی مامان و بابا برگردن تا اونا جمعش کنن؟»
& آخه اگه میومدن و می دیدن که لیوان رو شکستم عصبی می شدن و کلی دعوام میکردن
جیهوپ«دعوات میکردن؟»
&هوم
جیهوپ«مثلا چی میگفتن یا چیکار میکردن؟»
&اون رو میشه نگم؟
جین«چرا نمیخوای بگی؟»
& آخه نمیتونم
جونگکوک«اگه چیزی هست باید به ما بگی آلینا»
&لطفا
نامجون:«کافیه بهش فشار نیارین هر وقت خودش بخواد میگه»
&ممنون
جین که هنوز ذهنش درگیر دستش بود پرسید:
جین« کوچولو تو روی دستت بخیه داری این بخیه هارو کی زدن؟»
& خوب وقتی مامان اومد اول چیزی نفهمید چون دستمو قایم کردم زیر استینم ولی وقتی آستینم رفت بالا و مامان پارچه رو دید و دستمو نگاه کرد فهمید و بعدم رفتیم بیمارستان
جونگکوک«مامان بعد از اینکه فهمید چیکار کرد؟»
&دعوا
یونگی«چی گفت؟»
&گفت باید بیشتر مراقب میبودم و....
تهیونگ« و چی؟»
&هیچی ولش کنید.....میشه دیگه راجبش حرف نزنیم دوست ندارم
نامجون«باشه عزیزم دیگه کسی راجب اون اتفاق سوال نمیکنه»
&مرسی داداش
چند ساعت بعد//
ساعت کم کم نزدیک دوازده میشد و آلینا هم حسابی خسته شده بود، اما پس ا هنوز ذهنشون درگیر اون اتفاق بود!با این حال سعی میکردن جلوی آلینا طبعی جلوه بدن.
کم کم آلینا داشت خوابش میگرفت پلکاش سنگین شده بود و سرش هر چند ثانیه یکبار می پرید، بالاخره یکم بعد شونه هاش شل شد،نفساش منظم تر شد و سرس خم شد به سمت جیهوپ و آروم روی بازوی جیهوپ قرار گرفت.
جیهوپ که متوجه چیزی روی بازوش شد سرش رو برگردوند و دید که آلینا در حالی که خوابه سرشو گذاشته رو بازوش،با لبخند بهش نگاه کرد و به بقیه اشاره کرد:
جیهوپ«هی....پسرا ببینید»
ادامه دارد...
& واقعا بگم؟
نامجون« آره »
&یعنی...اگه بگم دعوام نمیکنید؟
جونگکوک«دعوا؟ چرا باید دعوات کنیم آخه کوچولو»
&نمیدونم ولی گفتم شاید عصبی بشین
جیهوپ چرخید سمتش و دستاشو گرفت و زل زد تو چشماش.
جیهوپ«ببین خوشگلم تو هر چیم بگی یا هر کاری هم بکنی ما نه عصبی میشیم نه دعوات میکنیم»
&جدی میگین؟
جیهوپ« آره »
&پس میگم
آلینا دستشو از دستای جیهوپ کشید بیرون و صاف نشست و یکم جابه جا شد و بالاخره بعد چند ثانیه گفت:
& یه روزی اومدم برای خودم آب بریزم که لیوان از دستام سر خورد و افتاد زمین بعدش شکست،صداش خیلی بد بود ترسیدم
آلینا با یاد آوری اون لحظه چشماشو بست و آب دهنش رو قورت داد.
یونگی« آلینا....اگه برات سخته نمیخواد بگی اشکالی نداره»
آلینا سرشو به معنی نه سرشو تکون داد
&نه میخوام بگم
اینو گفت و ادامه داد
&لیوان یکم بزرگ بود و وقتی شکست تیکه تیکه شد و تیکه هاش توی آشپزخونه پخش شدن،خیلی ترسیدم چون نمیدونستم باید چیکار کنم میخواستم برم از قفسه جارو رو بردارم اما خیلی بلند بود و من قدم نمیرسید.
تهیونگ«پس چیکار کردی؟»
&سعی کردم با دستام جمعشون کنم، تیکه های بزرگ رو همشون رو برداشتم و فقط چندتا تیکه خیلی بزرگ و تیز مونده بود،وقتی خواستم برشون دارم از دستم داشتن سر میخوردن که محکم تر نگه داشتم تا سر نخورن و بزارمشون توی کیسه اما نمیدونستم اینطوری دستمو میبرم و ادامه دادم وقتی آخرین تیکه بزرگ رو گذاشتم تو کیسه متوجه شدم یه چیزی از دستم ریخت رو زمین نگاه کردم دیدم سرامیک قرمز شد به دستم نکاه کردم دیدم زخمی شده و یکم بعد بدجوری سوخت جاش.
پسرا با شنیدن این قسمتش خیلی ناراحت شدن و لبخندشون محو شد جین با یه چهره ناراحت گفت:
جین« آلینا من واقعا متاسفم»
&نه...هنوز تموم نشده
جیهوپ« ادامه بده»
&وقتی دیدم اونطوری شد خواستم ولشون کنم و اوا دستم رو تمیز کنم اما بعد یادم افتاد مامان زنگ زده بود و گفته بود نزدیکن و الانا بود برسن واسه ی همین به درد دستم فکر نکردم و ادامه دادم به جمع کردن اونا و چون تیکه ها ریز بودن نمیتونستم درست ببینم شون و هربار که بر میداشتم یکیش میرفت تو دستم.
نامجون«با این حال بازم ادامه دادی؟»
& آره! بعد از اینکه همشون رو جمع کردم کیسه رو انداختم دور و با یه دستامل تمیز خون روی زمینم پاک کردم.
یونگی«با دستت چیکار کردی؟»
&هیچی فقط شستمش و با یه پارچه بستم تا دیگه خون نیاد
جیمین« آلینا؟»
&بله
جیمین«چرا وقتی لیوان شکست صبر نکردی مامان و بابا برگردن تا اونا جمعش کنن؟»
& آخه اگه میومدن و می دیدن که لیوان رو شکستم عصبی می شدن و کلی دعوام میکردن
جیهوپ«دعوات میکردن؟»
&هوم
جیهوپ«مثلا چی میگفتن یا چیکار میکردن؟»
&اون رو میشه نگم؟
جین«چرا نمیخوای بگی؟»
& آخه نمیتونم
جونگکوک«اگه چیزی هست باید به ما بگی آلینا»
&لطفا
نامجون:«کافیه بهش فشار نیارین هر وقت خودش بخواد میگه»
&ممنون
جین که هنوز ذهنش درگیر دستش بود پرسید:
جین« کوچولو تو روی دستت بخیه داری این بخیه هارو کی زدن؟»
& خوب وقتی مامان اومد اول چیزی نفهمید چون دستمو قایم کردم زیر استینم ولی وقتی آستینم رفت بالا و مامان پارچه رو دید و دستمو نگاه کرد فهمید و بعدم رفتیم بیمارستان
جونگکوک«مامان بعد از اینکه فهمید چیکار کرد؟»
&دعوا
یونگی«چی گفت؟»
&گفت باید بیشتر مراقب میبودم و....
تهیونگ« و چی؟»
&هیچی ولش کنید.....میشه دیگه راجبش حرف نزنیم دوست ندارم
نامجون«باشه عزیزم دیگه کسی راجب اون اتفاق سوال نمیکنه»
&مرسی داداش
چند ساعت بعد//
ساعت کم کم نزدیک دوازده میشد و آلینا هم حسابی خسته شده بود، اما پس ا هنوز ذهنشون درگیر اون اتفاق بود!با این حال سعی میکردن جلوی آلینا طبعی جلوه بدن.
کم کم آلینا داشت خوابش میگرفت پلکاش سنگین شده بود و سرش هر چند ثانیه یکبار می پرید، بالاخره یکم بعد شونه هاش شل شد،نفساش منظم تر شد و سرس خم شد به سمت جیهوپ و آروم روی بازوی جیهوپ قرار گرفت.
جیهوپ که متوجه چیزی روی بازوش شد سرش رو برگردوند و دید که آلینا در حالی که خوابه سرشو گذاشته رو بازوش،با لبخند بهش نگاه کرد و به بقیه اشاره کرد:
جیهوپ«هی....پسرا ببینید»
ادامه دارد...
- ۳۸۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط