Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 17
تهیونگ رو به اتاقی تاریک بردن و در رو از پشت سرش قفل کردن. چند بار دستگیره رو کشید، اما فایدهای نداشت.
+ جونگکوک...
اسمش ناخودآگاه از دهنش بیرون اومد. هنوز نمیتونست باور کنه همون آدمی که بهش قول داده بود ازش محافظت کنه، خودش اونو به اینجا آورده.
با شنیدن صدای باز شدن در، سریع برگشت.
رئیس وارد اتاق شد و دو نفر پشت سرش ایستادن.
رئیس: امیدوارم تا الان فهمیده باشی که چرا اینجایی.
+ من فقط میخوام برگردم خونه.
رئیس خندید.
رئیس: خونه؟ تو حتی نمیدونی واقعاً به کدوم دنیا تعلق داری!
تهیونگ اخم کرد.
+ منظورت چیه؟
رئیس صندلیای رو جلو کشید و روبهروش نشست.
رئیس: مادرت از وارثان نور بود. کسی که میتونست بین دنیای زندهها و ارواح ارتباط برقرار کنه. اما پدرت...
چند لحظه مکث کرد.
رئیس: پدرت از دنیای تاریکی بود. پیوند اون دو نباید اتفاق میافتاد، ولی تو به دنیا اومدی. موجودی که قدرت هر دو دنیا رو در خودش داره.
تهیونگ با ناباوری بهش خیره شد.
+ داری دروغ میگی!
رئیس: پس چرا قدرتت بیدار شده؟ چرا ارواح صدات میکنن؟ چون تو تنها کسی هستی که میتونه دروازه رو باز کنه.
تهیونگ نمیخواست حرفهاش رو باور کنه، اما اتفاقات این چند روز مثل تکههای یه پازل توی ذهنش کنار هم قرار میگرفتن.
+ از من چی میخوای؟
رئیس لبخند زد.
رئیس: فقط باید پیوندت با وارث تاریکی کامل بشه.
تهیونگ فوراً یاد جونگکوک افتاد.
+ جونگکوک؟
رئیس: بالاخره فهمیدی. اون از اول میدونست تو کی هستی. مأموریتش این بود که پیدات کنه و تحویلم بده.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
تمام لحظههایی که با جونگکوک گذرونده بود، تمام قولها و لبخندهاشون، حالا معنی دیگهای پیدا کرده بودن.
+ پس هیچکدومش واقعی نبود؟
رئیس از جاش بلند شد.
رئیس: این سؤال رو باید از خودش بپرسی.
بعد از اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد.
تهیونگ روی زمین نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت. نمیدونست باید به چی باور داشته باشه. فقط یه چیز رو میدونست؛ کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد کرده بود، حقیقت رو ازش پنهون کرده بود.
---
اون طرف، جونگکوک جلوی رئیس ایستاده بود و با عصبانیت نگاهش میکرد.
- قرار نبود بهش دربارهی خانوادهش چیزی بگی!
رئیس بدون اینکه نگران به نظر برسه، لیوانش رو روی میز گذاشت.
رئیس: چرا؟ بالاخره باید حقیقت رو بفهمه.
- تو گفتی فقط میخوای از قدرتش استفاده کنی!
رئیس خندید.
رئیس: و تو هم باور کردی؟ واقعاً فکر کردی بعد از باز شدن دروازه، اجازه میدم اون آزادانه بره؟
جونگکوک احساس کرد خون توی رگهاش یخ زده.
- اگه بهش آسیب بزنی...
رئیس: چی کار میکنی؟ من خودم تو رو بزرگ کردم، قدرتت رو بهت دادم و بهت یاد دادم چطور زنده بمونی. حالا میخوای همهچیز رو به خاطر یه جفت دور بندازی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
رئیس بهش نزدیک شد.
رئیس: فردا شب، مراسم انجام میشه. پیوندشون کامل میشه و دروازه باز میشه. بعد از اون، هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت، اما این بار سکوتش از ترس نبود.
داشت تصمیمش رو میگرفت.
حتی اگه مجبور میشد با تمام دنیای تاریکی بجنگه، نمیذاشت رئیس به تهیونگ دست پیدا کنه.
---
نیمهشب، صدای آرومی از پشت در اتاق تهیونگ بلند شد.
در باز شد و جونگکوک وارد شد.
تهیونگ با دیدنش سریع از جاش بلند شد. برای لحظهای، نگاهش پر از امید شد؛ اما خیلی زود صورتش سرد شد.
+ اومدی مطمئن بشی هنوز زندهام؟
جونگکوک از شنیدن این حرف درد کشید.
- تهیونگ، لطفاً بهم گوش کن.
+ برای چی؟ که یه دروغ دیگه بهم بگی؟
- من نمیخواستم این اتفاق بیفته.
تهیونگ با تلخی خندید.
+ ولی خودت منو آوردی اینجا.
جونگکوک نتونست چیزی بگه.
تهیونگ نگاهش رو ازش گرفت.
+ برو بیرون، جونگکوک.
- من نمیذارم بهت آسیب بزنن.
+ دیگه به قولهات اعتماد ندارم.
این بار جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
فقط قبل از بیرون رفتن، کلیدی رو روی میز گذاشت.
- اگه خواستی از اینجا بری... از راهروی سمت چپ برو. نگهبان نداره.
تهیونگ به کلید نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
جونگکوک از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
چند ثانیه بعد، تهیونگ کلید رو برداشت. نمیدونست چرا جونگکوک این کار رو کرده؛ شاید عذاب وجدان داشت، شاید هم نقشهی دیگهای پشت این کار بود.
اما دیگه نمیتونست مثل قبل بهش اعتماد کنه.
و درست وقتی تهیونگ به سمت در رفت، صدای رئیس از بلندگو پخش شد:
رئیس: مراسم زودتر شروع میشه. وارث نور رو آماده کنید.
تهیونگ به کلید توی دستش نگاه کرد.
فقط یه فرصت داشت.
فرار کنه...
یا بمونه و بفهمه واقعاً چه سرنوشتی انتظارش رو میکشه.
~~~
ادامه دارد...
به نظرتون از خودم ویدیو بزارم استوری؟🌚🤓
part : 17
تهیونگ رو به اتاقی تاریک بردن و در رو از پشت سرش قفل کردن. چند بار دستگیره رو کشید، اما فایدهای نداشت.
+ جونگکوک...
اسمش ناخودآگاه از دهنش بیرون اومد. هنوز نمیتونست باور کنه همون آدمی که بهش قول داده بود ازش محافظت کنه، خودش اونو به اینجا آورده.
با شنیدن صدای باز شدن در، سریع برگشت.
رئیس وارد اتاق شد و دو نفر پشت سرش ایستادن.
رئیس: امیدوارم تا الان فهمیده باشی که چرا اینجایی.
+ من فقط میخوام برگردم خونه.
رئیس خندید.
رئیس: خونه؟ تو حتی نمیدونی واقعاً به کدوم دنیا تعلق داری!
تهیونگ اخم کرد.
+ منظورت چیه؟
رئیس صندلیای رو جلو کشید و روبهروش نشست.
رئیس: مادرت از وارثان نور بود. کسی که میتونست بین دنیای زندهها و ارواح ارتباط برقرار کنه. اما پدرت...
چند لحظه مکث کرد.
رئیس: پدرت از دنیای تاریکی بود. پیوند اون دو نباید اتفاق میافتاد، ولی تو به دنیا اومدی. موجودی که قدرت هر دو دنیا رو در خودش داره.
تهیونگ با ناباوری بهش خیره شد.
+ داری دروغ میگی!
رئیس: پس چرا قدرتت بیدار شده؟ چرا ارواح صدات میکنن؟ چون تو تنها کسی هستی که میتونه دروازه رو باز کنه.
تهیونگ نمیخواست حرفهاش رو باور کنه، اما اتفاقات این چند روز مثل تکههای یه پازل توی ذهنش کنار هم قرار میگرفتن.
+ از من چی میخوای؟
رئیس لبخند زد.
رئیس: فقط باید پیوندت با وارث تاریکی کامل بشه.
تهیونگ فوراً یاد جونگکوک افتاد.
+ جونگکوک؟
رئیس: بالاخره فهمیدی. اون از اول میدونست تو کی هستی. مأموریتش این بود که پیدات کنه و تحویلم بده.
چشمهای تهیونگ پر از اشک شد.
تمام لحظههایی که با جونگکوک گذرونده بود، تمام قولها و لبخندهاشون، حالا معنی دیگهای پیدا کرده بودن.
+ پس هیچکدومش واقعی نبود؟
رئیس از جاش بلند شد.
رئیس: این سؤال رو باید از خودش بپرسی.
بعد از اتاق بیرون رفت و در رو قفل کرد.
تهیونگ روی زمین نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت. نمیدونست باید به چی باور داشته باشه. فقط یه چیز رو میدونست؛ کسی که بیشتر از همه بهش اعتماد کرده بود، حقیقت رو ازش پنهون کرده بود.
---
اون طرف، جونگکوک جلوی رئیس ایستاده بود و با عصبانیت نگاهش میکرد.
- قرار نبود بهش دربارهی خانوادهش چیزی بگی!
رئیس بدون اینکه نگران به نظر برسه، لیوانش رو روی میز گذاشت.
رئیس: چرا؟ بالاخره باید حقیقت رو بفهمه.
- تو گفتی فقط میخوای از قدرتش استفاده کنی!
رئیس خندید.
رئیس: و تو هم باور کردی؟ واقعاً فکر کردی بعد از باز شدن دروازه، اجازه میدم اون آزادانه بره؟
جونگکوک احساس کرد خون توی رگهاش یخ زده.
- اگه بهش آسیب بزنی...
رئیس: چی کار میکنی؟ من خودم تو رو بزرگ کردم، قدرتت رو بهت دادم و بهت یاد دادم چطور زنده بمونی. حالا میخوای همهچیز رو به خاطر یه جفت دور بندازی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
رئیس بهش نزدیک شد.
رئیس: فردا شب، مراسم انجام میشه. پیوندشون کامل میشه و دروازه باز میشه. بعد از اون، هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت، اما این بار سکوتش از ترس نبود.
داشت تصمیمش رو میگرفت.
حتی اگه مجبور میشد با تمام دنیای تاریکی بجنگه، نمیذاشت رئیس به تهیونگ دست پیدا کنه.
---
نیمهشب، صدای آرومی از پشت در اتاق تهیونگ بلند شد.
در باز شد و جونگکوک وارد شد.
تهیونگ با دیدنش سریع از جاش بلند شد. برای لحظهای، نگاهش پر از امید شد؛ اما خیلی زود صورتش سرد شد.
+ اومدی مطمئن بشی هنوز زندهام؟
جونگکوک از شنیدن این حرف درد کشید.
- تهیونگ، لطفاً بهم گوش کن.
+ برای چی؟ که یه دروغ دیگه بهم بگی؟
- من نمیخواستم این اتفاق بیفته.
تهیونگ با تلخی خندید.
+ ولی خودت منو آوردی اینجا.
جونگکوک نتونست چیزی بگه.
تهیونگ نگاهش رو ازش گرفت.
+ برو بیرون، جونگکوک.
- من نمیذارم بهت آسیب بزنن.
+ دیگه به قولهات اعتماد ندارم.
این بار جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
فقط قبل از بیرون رفتن، کلیدی رو روی میز گذاشت.
- اگه خواستی از اینجا بری... از راهروی سمت چپ برو. نگهبان نداره.
تهیونگ به کلید نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
جونگکوک از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
چند ثانیه بعد، تهیونگ کلید رو برداشت. نمیدونست چرا جونگکوک این کار رو کرده؛ شاید عذاب وجدان داشت، شاید هم نقشهی دیگهای پشت این کار بود.
اما دیگه نمیتونست مثل قبل بهش اعتماد کنه.
و درست وقتی تهیونگ به سمت در رفت، صدای رئیس از بلندگو پخش شد:
رئیس: مراسم زودتر شروع میشه. وارث نور رو آماده کنید.
تهیونگ به کلید توی دستش نگاه کرد.
فقط یه فرصت داشت.
فرار کنه...
یا بمونه و بفهمه واقعاً چه سرنوشتی انتظارش رو میکشه.
~~~
ادامه دارد...
به نظرتون از خودم ویدیو بزارم استوری؟🌚🤓
- ۱.۷k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط