رمان:رویای او
رمان:رویای او
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت :2
ویهان
پاشدم تا به همراه مامان برم توی یه ثواب بزرگ شریک شم قرارشد کمی لباس بگیریم اونجا بریم ببینم واقعا چی احتیاج دارند نیم ساعتی میشد که وارد پرورشگاه شده بودم به دستور مامان داخل نرفتم تامبادا دخترها موذب نشن آخه من سن باباشون داشتم تا۱۸سالگی که توی پرورشگاه بیشتر نیستن پس بزرگ بزرگشون کلی باهام فرق سنی داره داشتم توی حیاط بزرگ پرورشگاه قدم میزدم که صدای گریه ی یه گربه کوچولو نظرمو جلب کرد ته حیاط کنار درخت بید مجنون که یه تاب بهش وصل بود یه دختر بچه حدودا ۱۶،۱۷ساله گریه میکرد سرش روی پاهاش بود ومنم نمیتونستم چهرشو ببینم ولی عجیب آشنابود باصدای پام که سرشو بالا آورد کیش ومات شدم باورم نمیشه خودش بود خودخودش دلبرکم تاج سرم دختر توی رویاهام ولی چرا انقدر بچه بود درست همون اندازه که توی خواب میدیدم خوب من انتظار داشتم همسن خودم باشه انگار ترسیده بود که آروم عقب عقب رفت وخودشو قایم کرد بدجوری به درخت بید مجنون چسپیده بود حسودیم شد کاش به جای اون درخت من بودم !(نویسنده:حسودی اونم به درخت 🥴)
ویهان:(سلام گربه کوچولو چراگریه میکنی ؟)معذب روسری که روشونه هاش بود رو روی سرش انداخت وگفت
رزا :(سلام من گربه نیستم آدمم لطفا با ادب باشین درضمن شما اینجا چیکار دارین از جون من چی میخواین )باتعجب بهش نگاه کردم وگفتم
ویهان :(هیچی کی گفته ازجون تو چیزی میخوام درضمن من ومادرم خیریم بعدم منکه باادب تو شبیه گربه هایی دومن نگفتی چرا گریه میکنی)
رزا:(به شما چه مربوط )پدرسوخته سلیطگیشو کجای دلم بزارم آخ لامصب چه از نزدیک دلبرتر بو. خم شدم روی دوپاهام نشستم که خودشو بیشتر توی بغل درخت فرو برد همینجوری میگذشت قول نمیدادم درخته سالم بمونه ( نویسنده:رزا جان بیا یکم اینور این روانی روت غیرتی حالا میزنه مجنون بدبختو قطع میکنه از ریشه 🥴🥴)
وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀
پارت :2
ویهان
پاشدم تا به همراه مامان برم توی یه ثواب بزرگ شریک شم قرارشد کمی لباس بگیریم اونجا بریم ببینم واقعا چی احتیاج دارند نیم ساعتی میشد که وارد پرورشگاه شده بودم به دستور مامان داخل نرفتم تامبادا دخترها موذب نشن آخه من سن باباشون داشتم تا۱۸سالگی که توی پرورشگاه بیشتر نیستن پس بزرگ بزرگشون کلی باهام فرق سنی داره داشتم توی حیاط بزرگ پرورشگاه قدم میزدم که صدای گریه ی یه گربه کوچولو نظرمو جلب کرد ته حیاط کنار درخت بید مجنون که یه تاب بهش وصل بود یه دختر بچه حدودا ۱۶،۱۷ساله گریه میکرد سرش روی پاهاش بود ومنم نمیتونستم چهرشو ببینم ولی عجیب آشنابود باصدای پام که سرشو بالا آورد کیش ومات شدم باورم نمیشه خودش بود خودخودش دلبرکم تاج سرم دختر توی رویاهام ولی چرا انقدر بچه بود درست همون اندازه که توی خواب میدیدم خوب من انتظار داشتم همسن خودم باشه انگار ترسیده بود که آروم عقب عقب رفت وخودشو قایم کرد بدجوری به درخت بید مجنون چسپیده بود حسودیم شد کاش به جای اون درخت من بودم !(نویسنده:حسودی اونم به درخت 🥴)
ویهان:(سلام گربه کوچولو چراگریه میکنی ؟)معذب روسری که روشونه هاش بود رو روی سرش انداخت وگفت
رزا :(سلام من گربه نیستم آدمم لطفا با ادب باشین درضمن شما اینجا چیکار دارین از جون من چی میخواین )باتعجب بهش نگاه کردم وگفتم
ویهان :(هیچی کی گفته ازجون تو چیزی میخوام درضمن من ومادرم خیریم بعدم منکه باادب تو شبیه گربه هایی دومن نگفتی چرا گریه میکنی)
رزا:(به شما چه مربوط )پدرسوخته سلیطگیشو کجای دلم بزارم آخ لامصب چه از نزدیک دلبرتر بو. خم شدم روی دوپاهام نشستم که خودشو بیشتر توی بغل درخت فرو برد همینجوری میگذشت قول نمیدادم درخته سالم بمونه ( نویسنده:رزا جان بیا یکم اینور این روانی روت غیرتی حالا میزنه مجنون بدبختو قطع میکنه از ریشه 🥴🥴)
- ۸۲
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط