خواستی بُت بشوی شعر مرا پُرکردی

خواستی بُت بشوی شعر مرا پُرکردی
درد را وارد این دور تواتر کردی
تو فقط یکسره به عشق تظاهر کردی
و مرا ساده تر از ساده تصور کردی

مرد بودی و خطا بود به زن تکیه کنی

درد دارد همه ی عمر ملامت بشوی
وارد حال بد رو به وخامت بشوی
پیش چشم همه مانند علامت... بشوی
به امیدی که تو یک روز سلامت بشوی

مثل سر باشی و تنها به بدن تکیه کنی


دائماً باهمه درگیر شدم کافی نیست؟
پیش چشمان تو تحقیر شدم کافی نیست؟
با تو از زندگی ام سیر شدم کافی نیست ؟
پای عشق تو زمینگیر شدم کافی نیست ؟

به من این دفعه نباید ابداً تکیه کنی


از تو با خاطره ای رو به تو تنها ماندم
رفتی و تا ته ِ این فاجعه اینجا ماندم
بد ترین فصل کتاب ِ بد دنیا ماندم
فعل ماضیِ شب ساکت فردا ماندم

تو فقط آمده بودی که به من تکیه کنی

با همین شعر به دنیای خودم گند زدم
مثل چینی ِ ترک خورده تو را بند زدم
وسط گریه به روی همه لبخند زدم
تا به قصری که به رویای تو پیوند زدم

در همان لحظه ی آوار شدن تکیه کنی
دیدگاه ها (۱)

به چشم هایت دروغ ‌میگویمکه دوستت ندارمکه بی تو در شب هایم ست...

خنده های لب تو باز گرفتارم کردغمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم ...

سخن زیبا؛خوشبخت ترین ادم ها کسانی هستند,که به خوشبختی دیگران...

زنهاوقتی دلگیرندهر چه بپرسیمی گویندهیچیمهم نیست، می گذرد این...

«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت میگذر...

زیبای من.. تو چه گناهی کرده بودی که قلبت این چنین شکست؟ قل...

The unwanted Roommate __________________________علامت ها: یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط