پارت ۶

داخل ماشین، هوا خفه بود.
شیشه‌ها بالا، صداها بیرون قطع،
و قلب من داشت از ترس خودش رو می‌کوبید به قفسه‌ی سینه‌م.

دستم می‌لرزید.
صدام… به زور از گلومم دراومد.

گفتم:
«تو… تو حالت خوب نیست…»
نفسم شکست.
«تو روانی هستی، جونگکوک… من… من می‌ترسم…»

سرم پایین بود. جرئت نداشتم نگاهش کنم.
ادامه دادم، تند و بریده، انگار اگه سریع نگم خفه می‌شم:
«این عشق نیست… این ترسِ محضه…
من دیگه اون آدم قبلی نیستم…
خواهش می‌کنم… بذار برم…»

همین.

همین چند کلمه کافی بود.

ماشین با صدای ترمز تندی ایستاد.
سرش رو به طرفم چرخوند.
چشم‌هاش برافروخته، قرمز،
مثل کسی که آخرین بندِ عقلش پاره شده.

با فریاد داد زد:
«می‌ترسی؟!
بعد از همه‌چی که من کشیدم، می‌گی می‌ترسی؟»

صدایش بالا رفت، عربده‌کش، دیوانه‌وار:
«تو مال منی!
می‌فهمی؟
از همون لحظه‌ای که دیدمت، از همون شبی که فرار کردی،
تو مال من بودی!»

دستش محکم روی فرمان کوبیده شد.
ادامه داد، نفس‌نفس‌زنان:
«هیچ‌جا نمی‌تونی بری که من نباشم.
هیچ زندگی‌ای نداری که توش من نباشم.
تو از من شروع شدی… و با من تموم می‌شی.»

من جمع شدم توی خودم.
لب‌هام می‌لرزید.
چشم‌هام پر از اشک، اما صدام دیگه درنمی‌اومد.

اون لحظه فهمیدم:
ترسناک‌ترین چیز،
بلند فریاد زدن نیست…

این بود که
اون واقعاً باور داشت
من متعلق بهشم.
دیدگاه ها (۷)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part روز بعدویو ا. تچن...

پارت ۳۰

یه حضوری که لازم نیست برای دیده‌شدن تلاش کنه... 👑همون لحظه‌ا...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁰قلبم محکم به سینه می‌کوبید.+منظورت چی...

part 9

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹ویو تهونگ____________ب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط