hi

خدا خیرتون نده من عذاب وجدان گرفتم نقدر گفتید بزار
عشق ایدل من پارت⁵³
ویو کوک نزدیک یک ساعت با ارمی ها لایو بودیم بعدش قطع کردیم می هو پاشد رفت تو اتاق که حاضر شه بریم خونه اش وسایلشو بیاریم ولی هیچ جیغش در اومد🦊کوککککککککک 🐰جانم بیب؟ 🦊اخه مگه گردن دفتر نقاشیه انقدر کبودش کردیییییییییییی 🐰دیگه بیب تقصیر خودته به من مربوط نیست میخواستی قبول نکنی 🦊خدا خیرت نده 🐰بپوش بریم . یه یقه اسکی توسی با پالتوی مشکی و شلوار بگ یخی پوشید و اومد بیرون 🐰ا وا اثار هنری روی گردنت رو که پوشوندی 🦊خفه لباس بپوش بیا. 🐰بی ادب. لباس پوشیدم و رفتیم خونه می هو اینا 🦊لیا خیلی تنها میشه 🐰اگه همین الان تو بغل فیلیکس خواب نبود 🦊راست میگی . رسیدیم خونه اش رمز در رو زدیم و رفتیم تو کارتن های کتاباشو ورداشتم و بردم گذاشتم تو ماشین 🐰فکر کنم یه تن هرکدوم وزن داره ای کمرم رفتم بالا می هو کارامل ( گربه ی می هو )رو گذاشته بود تو باکس و وسایلشو داد دستم خب بار این سبک بود بردمش گذاشتمش توی ماشین 🐰پسری اروم باش خب مامانت الان مباد شیطونی نکن. دوباره رفتم بالا نوبت لباساش بود در اتاق رو باز کردیم که دیدیم دو تا مرغ عاشق لیا و یونگ بوک تو بغل هم خوابن دم گوش می هو گفتم 🐰نگفته بودم روباه کوچولو 🦊کرمم گرفته لباسارو ببریم بزاریم تو ماشین بعد بیایم بیدارشون کنیم 🐰اوک بیب 😈. لباسارو گذاشتیم تو ماشین و برگشتم بالا رفتیم بالا سرشون یه دونه زدم پس کمر یونگ بوک( فیلیکس )که از خواب پرید 🐤یا حضرت مادر لیا... کی حمله کرده و می هو جر خورد و از خنده پرت شد رو زمین منم دلم رو گرفتم و گفتم :صاحب خونه 😅. موهاشو رو با دست زد بالا گفت :خدا خیرتون نده همون موقع لیا از خواب بیدار شدم با چشم های نیمه باز گفت :فیلیکس چته. 🐤اونی و اوپات اومدن. نگاهشو داد اینور و یه دفعه جیغ کشید 🦋شما اینجا چیکار میکنید. می هو که تازه خنده اش قطع شده بود گفت :اومد... اومدم لباسامو وردارم که دیدم خواهر کوچولوم خوابه گفتم بیام کرم ریزی 🦋اونی یعنی بمیرمم باید کرم های تورو تحمل کنم 🐰پاشید تن لش ها ساعت ۱ظهره . خوش بگذره دست می هو رو گرفتم و از اتاق کشیدمش بیرون می هو داد زد :کارهای بدبد ممنوع🦋باشه. این دوتا دختر از دو تا خواهرم نزدیک تر بودن نشستم تو ماشین که دوباره یادم اومد فیلیکس وقتی بیدار شد از خواب بیدار شد چی گفت 🐰"یا حضرت مادر لیااا"... فیلیکس از مادر لیا میترسه ( با خنده )🦊میترسه خاله ( مادر لیا )نذاره با هم ازدواج کنن 🐰اگه همین دختر با بچه اش نیومد خونه ی ما 🦊😅. رسیدیم خونه تا شب کلی شوش گذروندیم ویو می هو دو ماه بعد وقتی از کار اموزی وکالت برگشتم یه دوش گرفتم . نشستم رو مبل
دیگه تا پنجشنبه بصیرید
دیدگاه ها (۲)

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

تکپارتی𝕁𝕀𝕄𝕀ℕ ♥🍷شخصیت ها: جیمین. لیا. کیا. یونگی. ادمین: امید...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

پارت ۲۰

پارت ۳

part 10

بریم برای پارت گذاری بیب ها؟🧸بزن بریم هوراااااویو«ا/ت»با صدا...

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

" ویو لیا " احساس کردم یه نفر داره بیدارم میکنهیه چشمم رو نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط