شمس آهی کشید و برایم حکایتی تعریف کرد :

شمس آهی کشید و برایم حکایتی تعریف کرد :
دو سیاح از شهری به شهری می‌رفتند. سر راه به رودی خروشان برمی‌خورند. می‌خواهند از رود بگذرند، اما چشمشان به زنی جوان و تنها می‌افتد که کمی آن سو تر ایستاده و مثل بید می‌لرزد.
یکی از دو سیاح فوری به کمک آن زن می‌شتابد ؛ او را کول می‌گیرد، از رود می‌گذرد و در آن سوی رود بر زمین می‌گذاردش و رهسپارش می‌کند. سیاح دیگر نیز از رود می‌گذرد و به راهشان ادامه می‌دهند؛ اما در باقی راه سیاح دیگر لب از لب نمی گشاید.
مدام اخم می‌کند، از دوستش رو برمی‌گرداند و آه می‌کشد. چند ساعت بدین منوال می‌گذرد تا این که سکوتش را می‌شکند و می‌گوید: «برای چه به آن زن کمک کردی؟ تازه، آنطور لمسش کردی.
 ممکن بود از راه به درت کند! ممکن بود گولت بزند! مگر می شود زن و مرد نامحرم این طور یکدیگر را لمس کنند؟ کار بسیار زشتی است! شایستهٔ ما نیست!» سیاحی که زن را بر پشت گرفته بود، صبورانه لبخند می‌زند. بعد می‌گوید: «ای دوست، من آن زن را در طرف دیگر رود بر زمین گذاشتم، تو چرا هنوز او را بر دوش می‌کشی🌷

#عکس_نوشته #جذاب #دانستنی
دیدگاه ها (۱)

رمبو5

آلیتا: فرشته جنگ

زن سرنوشت ساز

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

آرت / فن آرت / اوسی مای هیرو اکادمی / انیمه / اوسیشخصیت مای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط