درخت پرستو را دوست داشت، از زمانی که پرستو روی شاخه هایش

درخت پرستو را دوست داشت، از زمانی که پرستو روی شاخه هایش مینشست، دوستش داشت. هر روز صبح به خود میگفت امروز همون روزیه که بهش میگم دوستش دارم، اما هر چی سعی میکرد چیزی جلویش را می گرفت، شاید خجالت. خودش هم نمیدانست اون چیه. فردا حتما بهش میگم. ولی باز هم فردایی دیگر....
یک روز از سرما به خود لرزید. بغض گلویش را گرفت، انگار یخ زده بود!!
نه از سرما، پرستو رفته بود............
دیدگاه ها (۱۸)

هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر عشق و ا...

—————————————— آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد آرایش گل های ب...

این محشره حتما بخونید.... (یکی از زیباترین پست های دنیا) ﻣﺮ...

با چی خالی کنم هر شب یه بغضی قد یه کوهُ شبایی که بغل کردم یه...

همادا

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p3روی پاهایش ایستاد. یک بار دیگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط