وقتی خدا دستهایش را از پشت روی چشمانم گذاشت از لای انگشتا

وقتی خدا دستهایش را از پشت روی چشمانم گذاشت از لای انگشتانش انقدر محو دیدن دنیاشدم که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم!
دیدگاه ها (۳)

سناریو ~وقتی یه بغض خیلی سنگین داری و خودتو کنترل میکنی که گ...

رمان تهیونگ

[چند پارتی]

★彡   Part 18 彡★ انگار وضعیت اون هم همین بود.جذاب لعنتی.با اه...

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

درخواستی

I'm not jealous part 31پشت سرش وایستادم و دستمو روی شونه اش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط