هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خو

هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند
خدا در دستان مردی است که نابینایی را ازخیابان رد می کند
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم" است
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو
خدا کنار کودکی است که ازپارگی کفش هایش توان راه رفتن ندارد
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد ۵ دقیقه بیشتر بخوابی
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان
مشکی از تولدت تا آن روبان مشکی چقدر خدا را دیدی ؟
خدا را ۷ بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست نه فقط در عربستان
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه فقط عربی را
خدایا دوستت دارم
دیدگاه ها (۱)

My professorChapter:2Part:110چند ساعتی از شروع مهمونی گذشته ...

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

p21

رمان اسیر خان پارت اول ۱

پارت اول راز خون

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

My lovely neighbor part : 47

33pلارا با آرامشی که از خودش هم عجیب بود، بالا رفت و یک لباس...

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے²چشم‌های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط