همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 44.
"ویو لی سوآ"
از وقتی دوین نیومده بود شرکت...
کل طبقه یه چیزی کم داشت.
نه کسی بلند بلند غر میزد...
نه صدای بحث کردنش با رئیس میومد...
نه هر پنج دقیقه یه بار میگفت:
«ملیسسسسسس... قهوه میخوام!»
پوفی کشیدم...
و فاکتورهای خرید رو بستم.
_«حوصلهم سر رفت...»
تق...
یه لیوان قهوه روی میزم قرار گرفت.
سرمو بلند کردم.
هیون وو بود.
با همون لبخند آروم همیشگیش.
_«استراحت کن.»
لبخند زدم.
_«برای منه؟»
_«آره.»
_«از صبح هیچی نخوردی.»
لیوان رو گرفتم.
+«مرسی.»
یه جرعه خوردم...
چشمام برق زد.
+«وای...»
+«مثل همیشه خوشمزهست.»
هیون وو خندید.
_«چون خودم درستش کردم.»
+«پس معلومه.»
هیون وو کنار میزم ایستاد.
_«دوین جواب داد؟»
سرمو تکون دادم.
+«نه.»
_«ملیس هم زنگ زده بود.»
+«اونم جواب نگرفته.»
هیون وو آروم گفت:
_«حتماً پیش خانوادهشه.»
+«آره...»
+«ولی عجیبه.»
_«چی؟»
+«اون حتی اگه بره کوه هم...»
+«پیام میده که زندهست.»
هیون وو خندید.
_«حق داری.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد یهو یه چیزی یادم افتاد.
با شیطنت نگاش کردم.
+«راستی...»
_«هوم؟»
+«صبح رئیس خیلی عجیب نبود؟»
هیون وو ابروش بالا رفت.
_«از چه نظر؟»
+«دوین نبود...»
+«ولی رئیس دو بار جای خالیشو نگاه کرد.»
هیون وو خندید.
_«تو زیادی دقت میکنی.»
+«نه واقعا.»
_«حتی وقتی بوراک داشت ارائه میداد...»
+«یه لحظه حواسش پرت شد.»
هیون وو دست به سینه شد.
_«شاید فقط چون دوین مسئول بخشی از پروژهست.»
+«ممکنه...»
لبمو جمع کردم.
+«ولی...»
+«یه حس دیگه بهم میگه.»
هیون وو با خنده گفت:
_«باز شروع شد کارآگاه سوآ.»
+«بذار باشه.»
+«آخرش خودت میگی حق با من بود.»
_«تو همیشه داستان میسازی.»
+«نه.»
+«من فقط تیزبینم.»
همون موقع...
ملیس با عجله اومد سمت ما.
_«سوآ!»
+«جانم؟»
_«بالاخره جواب داد؟»
+«نه.»
ملیس با حرص گوشیشو روی میز گذاشت.
_«اگه تا ظهر جواب نده...»
_«بعد شرکت میریم خونش.»
من سر تکون دادم.
+«باشه.»
هیون وو آروم گفت:
_«نگران نباشین.»
_«دوین از اون آدماییه که از پس خودش برمیاد.»
من لبخند زدم.
+«آره...»
+«از پس خودش برمیاد.»
+«ولی...»
+«این دلیل نمیشه اعصاب ما رو خورد نکنه.»
ملیس همزمان گفت:
_«دقیقا!»
هر دومون زدیم زیر خنده.
هیون وو فقط با لبخند نگامون میکرد...
بعد زیر لب گفت:
_«واقعا...»
_«شما سه تا کنار هم...»
_«شرکت رو روی سرتون میذارین.»
من با خنده دستمو روی شونش زدم.
+«حالا غر نزن مهندس.»
هیون وو هم خندید.
_«باشه خانوم حسابدار.»
و برای چند دقیقه...
بین شلوغی شرکت...
فقط صدای خندهی ما سه نفر...
توی راهرو پیچیده بود...
پارت 44.
"ویو لی سوآ"
از وقتی دوین نیومده بود شرکت...
کل طبقه یه چیزی کم داشت.
نه کسی بلند بلند غر میزد...
نه صدای بحث کردنش با رئیس میومد...
نه هر پنج دقیقه یه بار میگفت:
«ملیسسسسسس... قهوه میخوام!»
پوفی کشیدم...
و فاکتورهای خرید رو بستم.
_«حوصلهم سر رفت...»
تق...
یه لیوان قهوه روی میزم قرار گرفت.
سرمو بلند کردم.
هیون وو بود.
با همون لبخند آروم همیشگیش.
_«استراحت کن.»
لبخند زدم.
_«برای منه؟»
_«آره.»
_«از صبح هیچی نخوردی.»
لیوان رو گرفتم.
+«مرسی.»
یه جرعه خوردم...
چشمام برق زد.
+«وای...»
+«مثل همیشه خوشمزهست.»
هیون وو خندید.
_«چون خودم درستش کردم.»
+«پس معلومه.»
هیون وو کنار میزم ایستاد.
_«دوین جواب داد؟»
سرمو تکون دادم.
+«نه.»
_«ملیس هم زنگ زده بود.»
+«اونم جواب نگرفته.»
هیون وو آروم گفت:
_«حتماً پیش خانوادهشه.»
+«آره...»
+«ولی عجیبه.»
_«چی؟»
+«اون حتی اگه بره کوه هم...»
+«پیام میده که زندهست.»
هیون وو خندید.
_«حق داری.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد یهو یه چیزی یادم افتاد.
با شیطنت نگاش کردم.
+«راستی...»
_«هوم؟»
+«صبح رئیس خیلی عجیب نبود؟»
هیون وو ابروش بالا رفت.
_«از چه نظر؟»
+«دوین نبود...»
+«ولی رئیس دو بار جای خالیشو نگاه کرد.»
هیون وو خندید.
_«تو زیادی دقت میکنی.»
+«نه واقعا.»
_«حتی وقتی بوراک داشت ارائه میداد...»
+«یه لحظه حواسش پرت شد.»
هیون وو دست به سینه شد.
_«شاید فقط چون دوین مسئول بخشی از پروژهست.»
+«ممکنه...»
لبمو جمع کردم.
+«ولی...»
+«یه حس دیگه بهم میگه.»
هیون وو با خنده گفت:
_«باز شروع شد کارآگاه سوآ.»
+«بذار باشه.»
+«آخرش خودت میگی حق با من بود.»
_«تو همیشه داستان میسازی.»
+«نه.»
+«من فقط تیزبینم.»
همون موقع...
ملیس با عجله اومد سمت ما.
_«سوآ!»
+«جانم؟»
_«بالاخره جواب داد؟»
+«نه.»
ملیس با حرص گوشیشو روی میز گذاشت.
_«اگه تا ظهر جواب نده...»
_«بعد شرکت میریم خونش.»
من سر تکون دادم.
+«باشه.»
هیون وو آروم گفت:
_«نگران نباشین.»
_«دوین از اون آدماییه که از پس خودش برمیاد.»
من لبخند زدم.
+«آره...»
+«از پس خودش برمیاد.»
+«ولی...»
+«این دلیل نمیشه اعصاب ما رو خورد نکنه.»
ملیس همزمان گفت:
_«دقیقا!»
هر دومون زدیم زیر خنده.
هیون وو فقط با لبخند نگامون میکرد...
بعد زیر لب گفت:
_«واقعا...»
_«شما سه تا کنار هم...»
_«شرکت رو روی سرتون میذارین.»
من با خنده دستمو روی شونش زدم.
+«حالا غر نزن مهندس.»
هیون وو هم خندید.
_«باشه خانوم حسابدار.»
و برای چند دقیقه...
بین شلوغی شرکت...
فقط صدای خندهی ما سه نفر...
توی راهرو پیچیده بود...
- ۳.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط