#دوست_پسر_شیطون_من
#دوست_پسر_شیطون_من
Part:3
بالاخره مدرسه تموم شد و ما به سمت خونه میرفتیم که هیونحین دستمو کشید و منو برد توی یه رستوران.
هیونحین: من خیلی گشنمه بیا دوکبوکی بخوریم.
نابی: من که پایهام.
بعد از خوردن دوکبوکی و رسیدن به خونه.
سوار اسانسور شدیم که بریم بالا که یهویی اسانسور گیر کرد و من وقتی توی فضای بسه و نسبتا تنگی باشم نفسم میگیره ما حدود ۲ ساعت اونجا بودیم و من بیهوش شدم هیونحین منو گرفت توی بغلش.
هیونحین:نابی!!! نابییییی!!! بهوش بیاااا، لطفااا چشماتو باز کننن.(با یکم داد و التماس گفت)
کمککک... کسی اینجا نیست؟!
بعد از چند دقیقه تعمیرکار ها اومدن و مارو بردن بیرون هیونجین منو برد بیمارستان.
بعد از ۴ ساعت ویو نابی داخل بیمارستان:
چشمامو باز کردم و دیدم که توی بیمارستانم هیونجین هم دستمو گرفته بود و سرشو کنار تخت گذاشته بود و خوابیده بود.
بعد چند دقیقه پرستارا اومدن و هیونجین بیدار شد.
هیونجین:عشقم خوبی؟!(با نگرانی)
نابی: من خوبم
ذهن نابی:(عشقم؟!)😊
پرستار اومد و سِرُم رو کشید و رفتیم خونه. هیونجین اومد توی خونه من.
نابی:نمیری بالا؟!
هیونجین:نه امروز میمونم اینجا و از تو مراقبت میکنم.
نابی:نه نه من خوبم نیازی نیست امروز خیلی خسته شدی برو استراحت کن هیون.
هیونجین: اصرار نکن که برم بالا چون بی فایدست.
رفت داخل اشپزخونه و شروع به پخت و پز کرد.
نابی: برو بشین من درست میکنم.
هیونجین: برو لباساتو عوض کن و بیا غذا بخوریم.
سرمو به معنی بله تکون دادم و رفتم لباسمو عوض کردم.
ادامه دارد...
خبب اینم پارتتت بعدیییی که امیدوارم خوشتون بیادددد قشنگامممم🥹🎀🫂
Part:3
بالاخره مدرسه تموم شد و ما به سمت خونه میرفتیم که هیونحین دستمو کشید و منو برد توی یه رستوران.
هیونحین: من خیلی گشنمه بیا دوکبوکی بخوریم.
نابی: من که پایهام.
بعد از خوردن دوکبوکی و رسیدن به خونه.
سوار اسانسور شدیم که بریم بالا که یهویی اسانسور گیر کرد و من وقتی توی فضای بسه و نسبتا تنگی باشم نفسم میگیره ما حدود ۲ ساعت اونجا بودیم و من بیهوش شدم هیونحین منو گرفت توی بغلش.
هیونحین:نابی!!! نابییییی!!! بهوش بیاااا، لطفااا چشماتو باز کننن.(با یکم داد و التماس گفت)
کمککک... کسی اینجا نیست؟!
بعد از چند دقیقه تعمیرکار ها اومدن و مارو بردن بیرون هیونجین منو برد بیمارستان.
بعد از ۴ ساعت ویو نابی داخل بیمارستان:
چشمامو باز کردم و دیدم که توی بیمارستانم هیونجین هم دستمو گرفته بود و سرشو کنار تخت گذاشته بود و خوابیده بود.
بعد چند دقیقه پرستارا اومدن و هیونجین بیدار شد.
هیونجین:عشقم خوبی؟!(با نگرانی)
نابی: من خوبم
ذهن نابی:(عشقم؟!)😊
پرستار اومد و سِرُم رو کشید و رفتیم خونه. هیونجین اومد توی خونه من.
نابی:نمیری بالا؟!
هیونجین:نه امروز میمونم اینجا و از تو مراقبت میکنم.
نابی:نه نه من خوبم نیازی نیست امروز خیلی خسته شدی برو استراحت کن هیون.
هیونجین: اصرار نکن که برم بالا چون بی فایدست.
رفت داخل اشپزخونه و شروع به پخت و پز کرد.
نابی: برو بشین من درست میکنم.
هیونجین: برو لباساتو عوض کن و بیا غذا بخوریم.
سرمو به معنی بله تکون دادم و رفتم لباسمو عوض کردم.
ادامه دارد...
خبب اینم پارتتت بعدیییی که امیدوارم خوشتون بیادددد قشنگامممم🥹🎀🫂
- ۱۱۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط