hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❽❹
🐯دیدی؟..دیدب چه قشنگ زدم؟(ذوق) لبخندی زدم و گفتم 🦋افرین استاد.. خیلی قشنگ زدی🐯وایسا برم بیارمش. از پشت بوته بلند شد و رفت اون ور رودخونه نشست رو زمین که پرنده رو ور داره ولی دادش از سر درد تو هوا پیچید.. ترسیدم.. دستام یخ زد افتاد رو زمین.. بدو بود رفتم اون ور رود خونه نشستم بلا را سرش وتو بغل خودم جاش دادم🦋ت. تهیونگ چی شد؟ چی.. چی شده(بغض) نگاه کردم هب سینه اش یه سوزن توش بود.. انگار توش مایعی بوده وحالا تو بدن تهیونگه 🦋ا.. این چیه؟ 🐯هانا.. مراقب باش! سرم رو گرفت تو بغلش و منو تو ا غ وشش گم کرده ولی حس کرم چیزی تو کمرش فرو رفت ازش جدا شدم بهش نگاه کردم لبخند تلخی زده بود که منو بیشتر میترسوند🦋ت.. تهیونگ.. /به پشتش نگاه کردم سوهی بود! شبیه جنگلی ها شده بود🐍تو.. تو باید بمیری 🦋اون ادمی که باید بمیره تویی! به تهیونگ نگاه کردم سرفه میکرد و خون بالا میاورد.. تو کمرش شمشیر فرو رفته.. 🦋وا.. وای نه.. تهیونگ نه.. 🐯(سرفه) اشکال .. ن.. نداره.. خو. ب میشم.. گر(سرفه) یه نکن🦋متاسفم.. متاسفم.. /بلند شدم شمشیر تهیونگ رو ورداشتم و جلوی سوهی وایسادم 🦋بیا تمومش کنیم 🐍خیلی اعتماد به نفس داری 🦋زر اضافی نزن. بهش حمله کردم و شمشیر هامون باهم درگیر شدن برای انتقام پادشاه.. ملکه.. تمام چی هایی که به یونگی گفته و. کاری که با ته کرد.. شمشیر میزنم و باهاش میجنگم.. چند جای صورتش رو زخمی میکنم.. لگدی بهش زدم که کادرش اومد پایین و شمشیر رو تو سینه اش فرو کردم.. 🦋(نفس نفس میزنه).. درد داره نه؟.. هزار برار ابن درد رو تو به خاندان دادی.. 🐍هرزه.. 🦋اسم خودت رو رو من نذار. شمشیر رو بیشتر تو سینه اش فشار دادم مه خون بیشتری ازش اومد.. شمشیر رو کشیدم بیرون که سوهی افتا رو زمین.. خنجر رو برداشتم و دیوید بیش ته نشستم بالا سرش سرش رو تو بغلم گرفتم🦋ته.. اروم باش.. تروخدا نخواب زنده بمون .(گریه) صورت خونیش رو قاب کردم 🐯هانا.. من.. من عاشقتم.. ولی خب.. منوتو.. مال هم نیستیم.. خوشحالم.. خوشحالم که سالم موندی.. اشکال نداره.. من تو بهشت منتظرت.. میمونم.. چشم های خوشگلع رو قرمز نکن.. م.. مراقب خودت باش.. منو ی.. یادت نره ها.. 🦋نه.. نه ته.. تهیونگ(گریه) چشم های قرمز زنگش رو بست و سرش تو دستام شل شد.. نه نه تروخدا.. نباید بمیره.. 🦋تهیونگ(فرا تر از عربده).. تورخدا.. هق.. هق/اون به خاطر من مرد.. به خاطر من پدر کوسه.. من خیلی عوضیم.. ویو یونگی سه روز بعد.. سوهی مرد.. ته رفت و منو تنها گذاشت.. دیگه تپه ی نریده نذاشته بود سوهی.. ولی حال کردما.. جوری سوهی رو کشته بود مه قلبش از وسط دو نصف شده بود.. هانا هس روزه نه لب به غذا زده نه درست حسابی خوابیده.. های میگه ته به خاطر من مرد.. این حق این دختر نیست.. خودم رو سرزنش میکنم.
دیدگاه ها (۳)

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

╭─────────────── 🎂 ───────────────╮✦ پارت ۶۳ | این بار ته طر...

پارت۴۶

~~~~~(عشق ممنوعه)~~~~~~ ...

the missing link part¹⁹سوهی: تو نارا رو از کجا میشناسیجونگکو...

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 14تهیونگ چند ثانیه به هانا خیره ماند....

پارت ۲۱ خلاصه حسنا برگشت ایرانو برای عروسی دختر خاله اش اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط