رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۹: «قدرتی که دریا را بیدار می‌کند»

بعد از آن اتفاق...

دیگر نتوانستی بخوابی.

تصویری که داخل گردنبند دیده بودی، مدام در ذهنت تکرار می‌شد.

یک دریای بی‌انتها...

یک تاج درخشان...

و صدایی که انگار از اعماق زمان می‌آمد.

تو می‌دانستی این فقط یک تصویر ساده نبود.

این یک پیام بود.


---

صبح روز بعد...

در باغ پشتی قصر قدم می‌زدی.

اولین بار بود که اجازه داشتی بدون نگهبان آنجا باشی.

اما هنوز نمی‌دانستی این آزادی واقعی است یا فقط یک مراقبت پنهان.

دستت را روی گردنبند گذاشتی.

«چرا داری این قدرت رو بهم نشون می‌دی؟»


باد آرامی وزید.

و ناگهان...

صدای قدم‌هایی شنیدی.

برگشتی.

شوگا.

مثل همیشه لباس سیاه پوشیده بود، اما این بار نگاهش کمی متفاوت بود.

«باز هم اومدی چیزی درباره‌ی گردنبند بپرسی؟»


شوگا چند لحظه سکوت کرد.

«نه.»


متعجب شدی.

«پس برای چی اومدی؟»


شوگا نگاهش را از تو گرفت.

«پدرت...»


ساکت شد.

اخم کردی.

«پدرم؟»


شوگا مکث کرد.

«منظورم... گذشته‌ی توئه.»



---

برای اولین بار، شوگا آرام‌تر از همیشه حرف می‌زد.

«این قدرت فقط یک جادو نیست.»


به گردنبند نگاه کرد.

«این گردنبند از نسل اولین پری ماه باقی مونده.»


«این رو می‌دونم.»


شوگا سرش را تکان داد.

«نه. تو فقط نصفش رو می‌دونی.»


نگاهش جدی شد.

«این گردنبند سه قدرت داره. قدرت آسمان، زمین و دریا.»


چشمانت کمی باز شد.

«یعنی... پری، انسان و پری دریایی.»


شوگا سر تکان داد.

«اما قدرت دریا خطرناک‌ترینه.»



---

قبل از اینکه چیزی بگویی...

صدای شکستن چیزی از داخل قصر آمد.

هر دو برگشتید.

یک پیام‌رسان خون‌آشام با عجله وارد باغ شد.

پیام‌رسان: «قربان! اتفاقی افتاده.»

شوگا جلو رفت.

«چی شده؟»


پیام‌رسان نفس‌نفس زد.

پیام‌رسان: «یکی از زندانی‌ها فرار کرده.»

نگاه شوگا تغییر کرد.

«چه کسی؟»


پیام‌رسان مکث کرد.

پیام‌رسان: «یکی از پری‌های قدیمی.»

تو سریع پرسیدی:

«کدوم پری؟»


پیام‌رسان به تو نگاه کرد.

پیام‌رسان: «کسی که اسم تو رو می‌دونست.»


---

چند دقیقه بعد...

در سالن قصر جمع شده بودید.

پدر شوگا عصبانی بود.

پدر شوگا: «این یعنی دشمن‌ها بیشتر از چیزی که فکر می‌کردیم درباره‌ی او می‌دانند.»

مادر شوگا آرام گفت:

مادر شوگا: «یا کسی از داخل قصر اطلاعات داده.»

نگاه‌ها دوباره سنگین شد.

و این بار...

همه به یونا نگاه کردند.

یونا عصبی شد.

یونا: «باز هم من؟»

شوگا چیزی نگفت.

اما نگاهش کافی بود.


---

شب...

تو در راهرو قدم می‌زدی.

ذهنَت پر از سؤال بود.

چرا همه دنبال قدرت تو بودند؟

چرا شوگا با اینکه دشمن تو بود، بعضی وقت‌ها شبیه یک محافظ رفتار می‌کرد؟

همان لحظه...

صدای آرامی شنیدی.

«نباید بهش اعتماد کنی.»


برگشتی.

یونا.

«باز هم تو؟»


یونا نزدیک شد.

یونا: «شوگا عوض نشده.»

ساکت ماندی.

یونا ادامه داد:

یونا: «اون فقط داره صبر می‌کنه تا چیزی که می‌خواد رو بگیره.»

«و تو چرا اینو بهم می‌گی؟»


یونا لبخند زد.

یونا: «چون شاید تنها کسی باشم که واقعاً تو رو می‌فهمه.»

اما قبل از اینکه جواب بدهی...

صدای شوگا از پشت سر آمد.

«دروغ گفتن رو هنوز خوب یاد نگرفتی، یونا.»


چهره‌ی یونا تغییر کرد.

شوگا جلو آمد.

نگاهش بین شما دو نفر بود.

«از این به بعد، نزدیک ا.ت نمی‌شی.»


یونا با عصبانیت نگاهش کرد.

یونا: «داری به خاطر اون طرف منو تهدید می‌کنی؟»

شوگا ساکت شد.

اما جوابش...

در سکوتش بود.


---

آن شب، وقتی تنها شدی...

به حرف‌های یونا فکر کردی.

به حرف‌های شوگا.

و برای اولین بار...

به این فکر کردی که شاید داستان آن‌قدر ساده نیست.

شاید پشت چهره‌ی یک خون‌آشام سرد...

یک انسان زخمی پنهان شده باشد.

اما هنوز نمی‌دانستی...

که فردا قرار است اولین راز بزرگ شوگا آشکار شود.

راز خواهرش.

ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۰: «راز...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۱: «قدر...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۸: «راز ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۷: «راز ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۳: «گردن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط