دیروز پس از مردن آدم برفی

دیروز پس از مردن آدم برفی

شد آب تمـــام تن آدم برفی

امروز دوباره کودکــــی را دیـدم

سرگرم به جان دادن آدم برفی

او دگمه چشـم های زیبایش را

می دوخت به پیراهن آدم برفی

او شال ندارد نه ولی دستش را

انداخته بر گـــــردن آدم برفـــــی

خورشید طلوع کرد کودک برداشت

آهسـته سر از دامن آدم برفــــــی

هی برف به آفتاب می زد می گفت

برگـــــرد بــــرو دشـــمن آدم برفــی
دیدگاه ها (۲)

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم تا در اين قصــــه پر حا...

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم حالا که سهم من نشدی کم بیا...

بهــــار آمده اما هــوا هــوای تو نیست مرا ببخش اگر این غزل...

پای بر سینه ی این راه زدیم پای کوبان، دست در دست گذر می کرد...

مکان: اسپانیا، مزرعه زیتون. کلارا برای چندمین بار به‌عنوان م...

ادامهههه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط