K.K.MEOW?!²
P.2
کنار پنجره اتاق ایستاده بود و منتظر به بیرون نگاه میکرد."تا الان باید میاومد..."جملهای بود که تو ذهنش گفت و بعد روی طاقچه پنجره میشینه.به دیواره پنجره تکیه میده و انتظار میکشه.آرنجشو به زانوش که بالا آورد تکیه میده و بیخیال به بیرون زل میزنه.همه چیز از نگاهش کوچک و بیاهمیت بود.با بیحوصلگی سرشو به دیوار تکیه میده و غر میزنه.
کوزوها:پس کجا-
با صدای تق تق سرشو برمیگردونه سمت در.
×قربان؟هنما هستم
-بیا تو
بلند میشه و درحالی که دستاشو تو جیبش قرار میده به خدمتکار خانوادگیشون که حالا با میز غذایی وارد شده نگاه میکنه.البته بخواد درستترشو بگه خدمتکار سیریشی که پدرش از ناکجا آباد بهش دوخت تا مراقبش باشه.وقتی با یک میز حمل غذا اومد داخل تعظیم کرد.
×براتون مقداری مواد غذایی مغذی آوردم سرورم
-...ممنون
×لطفا تا از دهن نیوفتاده بخورید
اخم کمرنگی کرد.
-وظیفه تو اینه که اینجا کارهای عمارتو انجام بدی تا روز مراسم خودم یک خدمتکار پیدا کنم.پس بهم نگو چیکار کنم چیکار نکنم باشه؟
خدمتکار کمی نگران سرشو خم کرد و همونطور که دستاشو به هم میفشرد پاسخ داد.
×بله!متاسفم قربان…
-واقعا که!چون تنها کسیم که جهنمو به ارث میبره دلیل نمیشه یک خدمتکار شخصی داشته باشم!من میتونم از خودم مراقبت کنم و از پس خودم بربیام!من میخوام دنیا رو ببینم اونوقت پدرم بهم میگه تو باید جانشین من بشی تا جهنم کوفتیو اداره کنی!پدرم هزار سال دیگه هم نمیمیره چرا به جانشی-
در اتاق با شتاب باز شد و بلافاصله پرهای زیادی توی اتاق شناور شدن.متعجب به چارچوب در نگاه کرد.موهای قهوهایی که با ربان بسته شده بودن و رو شونه مردونهاش افتاده بودن.چشمای آسمونی و مشابه مرواریدش.قد بلند و لبخند رو لباش.وایسا...این همونه؟!؟!
-ببینم تو دیگه از کجا پیدات شد؟!
=هوممم توقع داشتم حداقل همبازی بچگیهات یادت کمی با استقبال بهتری روبهرو بشه
لبخند ملیحی که زده بود هاله عجیبی به خودش گرفت.پوزخند زد و دست به سینه روبه روی پسر متعجب ایستاد.
=ببینم چطور جانشین پدری ولی هنوز خانوادتو نمیشناسی؟
چشمای شیطانی پسر مو سفید ناخودآگاه برق زدن و پوزخند رو لبش کش اومد.
-تو چجور عضو خانوادهای هستی که از برادرت سر نمیزنی؟
=کمی درگیر تدارکات بودم
لبخند ملیحی به پسر بزرگتر تقدیم میکنه و دستشو می زاره روی شونهاش.
=باید این اخلاق ننه من غریبم بازیو بزاری کنار
با این حرف کامل و واضح بهش فاموند که از پشت در داشت همه چیزو گوش میداد.ولی لعنتی از کی اونجا بود؟!هوف کلافهای میکشه و دست پسر مو قهوهای رو پس میزنه.دست به سینه و با کمی جدیت به چشمهاش خیره میشه.
-بازم به کسی مربوط نمی-
پسر مو قهوهای وسط حرفش پرید.
=قراره کل خانوادمون بیان اینجا تا با هم آشنا شیم
متعجب طوری که انگار نفهمیده بهش زل میزنه.
-هان؟؟برای یک مراسم احمقانه ایل و تبارمون دارن میان اینجا؟!؟
=بههرحال مراسم جانشینی پدرمونه.اومدن اعضای خانواده به مراسم ضروریه.اینم نمیدونی؟
-یعنی چی؟!
دستاشو با عصبانیت مشت کرد و با خشم به پسر مو قهوهای خیره شد.
×ق.قربان؟
=هی پسر آروم باش.میدونم با خانواده حال نمیکنی و طول میکشه باهاشون آشنا شی.میدونم بعد جدا شدن مامان و بابا کل خانواده پراکنده شد و طرد شدی..ولی هرچی نباشه خانواده،خانوادهاس.فقط مدتی رو تحمل کن قول میدم خودم بیرونشون کنم
چشمکی میزنه و لبخندش پررنگ تر میشه که پسر مو سفید نفس عمیقی میکشه و عصبانیتش رو فروکش میکنه.
-لعنتی...من که میدونم این اخلاقت برای چیه کاناعه
نفس عمیق دیگهای میکشه و چشماشو میبنده.هرچی نباشه بعد اِندی سال داره خانوادشو میبینه.
-هنما..ایشونو به اتاقشون همراهی کن
×بله قربان
=نمیشه با تو داخل یک اتاق باشم کوزوها نی؟(نی اینجا پسوندی برای گفتن برادر است و نسبت برادری)
با سردی و قاطعیت سریع برمیگرده و جواب میده.
-نخیر
هنما آروم میره بیرون و کاناعه پشتش میره.به محض بسته شدن در دندوناشو بههم فشار میده.با خشم به سمت دیوار میره و تو یک چشم بههم زدن وقتی مشتش تو چند سانتی در قرار میگیره...!
کنار پنجره اتاق ایستاده بود و منتظر به بیرون نگاه میکرد."تا الان باید میاومد..."جملهای بود که تو ذهنش گفت و بعد روی طاقچه پنجره میشینه.به دیواره پنجره تکیه میده و انتظار میکشه.آرنجشو به زانوش که بالا آورد تکیه میده و بیخیال به بیرون زل میزنه.همه چیز از نگاهش کوچک و بیاهمیت بود.با بیحوصلگی سرشو به دیوار تکیه میده و غر میزنه.
کوزوها:پس کجا-
با صدای تق تق سرشو برمیگردونه سمت در.
×قربان؟هنما هستم
-بیا تو
بلند میشه و درحالی که دستاشو تو جیبش قرار میده به خدمتکار خانوادگیشون که حالا با میز غذایی وارد شده نگاه میکنه.البته بخواد درستترشو بگه خدمتکار سیریشی که پدرش از ناکجا آباد بهش دوخت تا مراقبش باشه.وقتی با یک میز حمل غذا اومد داخل تعظیم کرد.
×براتون مقداری مواد غذایی مغذی آوردم سرورم
-...ممنون
×لطفا تا از دهن نیوفتاده بخورید
اخم کمرنگی کرد.
-وظیفه تو اینه که اینجا کارهای عمارتو انجام بدی تا روز مراسم خودم یک خدمتکار پیدا کنم.پس بهم نگو چیکار کنم چیکار نکنم باشه؟
خدمتکار کمی نگران سرشو خم کرد و همونطور که دستاشو به هم میفشرد پاسخ داد.
×بله!متاسفم قربان…
-واقعا که!چون تنها کسیم که جهنمو به ارث میبره دلیل نمیشه یک خدمتکار شخصی داشته باشم!من میتونم از خودم مراقبت کنم و از پس خودم بربیام!من میخوام دنیا رو ببینم اونوقت پدرم بهم میگه تو باید جانشین من بشی تا جهنم کوفتیو اداره کنی!پدرم هزار سال دیگه هم نمیمیره چرا به جانشی-
در اتاق با شتاب باز شد و بلافاصله پرهای زیادی توی اتاق شناور شدن.متعجب به چارچوب در نگاه کرد.موهای قهوهایی که با ربان بسته شده بودن و رو شونه مردونهاش افتاده بودن.چشمای آسمونی و مشابه مرواریدش.قد بلند و لبخند رو لباش.وایسا...این همونه؟!؟!
-ببینم تو دیگه از کجا پیدات شد؟!
=هوممم توقع داشتم حداقل همبازی بچگیهات یادت کمی با استقبال بهتری روبهرو بشه
لبخند ملیحی که زده بود هاله عجیبی به خودش گرفت.پوزخند زد و دست به سینه روبه روی پسر متعجب ایستاد.
=ببینم چطور جانشین پدری ولی هنوز خانوادتو نمیشناسی؟
چشمای شیطانی پسر مو سفید ناخودآگاه برق زدن و پوزخند رو لبش کش اومد.
-تو چجور عضو خانوادهای هستی که از برادرت سر نمیزنی؟
=کمی درگیر تدارکات بودم
لبخند ملیحی به پسر بزرگتر تقدیم میکنه و دستشو می زاره روی شونهاش.
=باید این اخلاق ننه من غریبم بازیو بزاری کنار
با این حرف کامل و واضح بهش فاموند که از پشت در داشت همه چیزو گوش میداد.ولی لعنتی از کی اونجا بود؟!هوف کلافهای میکشه و دست پسر مو قهوهای رو پس میزنه.دست به سینه و با کمی جدیت به چشمهاش خیره میشه.
-بازم به کسی مربوط نمی-
پسر مو قهوهای وسط حرفش پرید.
=قراره کل خانوادمون بیان اینجا تا با هم آشنا شیم
متعجب طوری که انگار نفهمیده بهش زل میزنه.
-هان؟؟برای یک مراسم احمقانه ایل و تبارمون دارن میان اینجا؟!؟
=بههرحال مراسم جانشینی پدرمونه.اومدن اعضای خانواده به مراسم ضروریه.اینم نمیدونی؟
-یعنی چی؟!
دستاشو با عصبانیت مشت کرد و با خشم به پسر مو قهوهای خیره شد.
×ق.قربان؟
=هی پسر آروم باش.میدونم با خانواده حال نمیکنی و طول میکشه باهاشون آشنا شی.میدونم بعد جدا شدن مامان و بابا کل خانواده پراکنده شد و طرد شدی..ولی هرچی نباشه خانواده،خانوادهاس.فقط مدتی رو تحمل کن قول میدم خودم بیرونشون کنم
چشمکی میزنه و لبخندش پررنگ تر میشه که پسر مو سفید نفس عمیقی میکشه و عصبانیتش رو فروکش میکنه.
-لعنتی...من که میدونم این اخلاقت برای چیه کاناعه
نفس عمیق دیگهای میکشه و چشماشو میبنده.هرچی نباشه بعد اِندی سال داره خانوادشو میبینه.
-هنما..ایشونو به اتاقشون همراهی کن
×بله قربان
=نمیشه با تو داخل یک اتاق باشم کوزوها نی؟(نی اینجا پسوندی برای گفتن برادر است و نسبت برادری)
با سردی و قاطعیت سریع برمیگرده و جواب میده.
-نخیر
هنما آروم میره بیرون و کاناعه پشتش میره.به محض بسته شدن در دندوناشو بههم فشار میده.با خشم به سمت دیوار میره و تو یک چشم بههم زدن وقتی مشتش تو چند سانتی در قرار میگیره...!
- ۴.۸k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط