My professor

My professor
Part:81

هیزل:یک آن یه ماشین باهامون شاخ به شاخ شد ... تعادل ماشین از بین رفت .....
و از یه دره پرت شدیم پایین ... تمام مدتی که مدام ... میچرخیدیم و میچرخیدیم
و از اون دره ی بی انتها سقوط میکردیم

مکث کردم و چشمامو بستم

هیزل :تو اون وحشت و اضطراب فقط اینو از شون میشنیدم

"برو زیر صندلی بابا ! "

"برو زیر صندلی محکم خودتو نگه دار !! "

هیزل:این کارو کردم ولی ... اونقدر تو اون لحظات زیر صندلی میترسیدم و احساس نیاز میکردم
که التماس میکردم مامان دستمو بگیر ... بدنم محکم به صندلی میخورد ... ماشین میچرخید
کف ماشین کوبیده میشدم ... و این چرخه بارها و بارها تکرار میشد ...به هر زحمتی که بود مامانم دستشو به دستم رسوند ... گرفتش و فشارش داد ...شیشه های ماشین خورد میشدن و میریختن کف ماشین ....از دست هیچکدوممون کاری برنمیومد ....بابام با وجود تمام بلاهایی که تا امروز در برابرشون از خانوادمون محافظت کرده بود
اینبار نمیتونست با جاذبه ی زمین بجنگه ... فقط بعد از یه سکوت طولانی یه کلمه رو به زبون اورد ... "ببخشید!" و مامانم زد زیر گریه ...


چشمام پر اشک شد ... نگاهمو دادم بالا که گریم نگیره ... و وقتی به خودم مسلط شدم ادامه دادم:

هیزل :کلی معلق دیگه خوردیم و بالاخره ثابت موندیم ... دلم آروم گرفت... از اینکه
دیگه معلق نمیخوریم ... دیگه ساکنیم ... و از طرفی گیج و ترسیده بودم ... که واقعا تموم شد؟؟
واقعا این شکنجه به آخر رسید؟ ... هنوز دستم تو دست مامانم بود ... از زیر صندلی اومدم بیرون ... اونقدر ترسیده بودم که فکم میلرزید و نمیتونستم درست نفس بکشم . خوب یادمه ... شونه ی بابا مو گرفتم و گفتم بابا من زندم ...."با دادن این خبر انگار میخواستم کاری کنم که دیگه خودشو سرزنش نکنه ....هنوز صدای خودم تو گوشمه ... وحشتی که توی صدای مرتعش و ضعيفم موج میزد ...زیر صندلی امن بود ... و من متوجه نشده بودم چطور وسط راه به یه صخره ی بزرگ برخورد کردیم
و جلوی ماشین کاملا تا شده سمت داخل...

دوباره مکث کردم

گردن بابام که بی رمق یه طرف خم شده بود و یادم افتاد و نفسم برید ... ابروهام از گریه خم شد
و بیخیال توصیف کردن صحنه هایی که دیدم شدم ... با شستش اشکی که از گوشه چشمم
ریخته بود رو پاک کرد و دستمو گرفت ... دست بزرگ و داغشو نگاه کردم ... و استرس قلبمو لرزوند

هیزل:شاید دلیل اینکه ... انقد همیشه وقتی همه چی خوبه میترسم همینه ...وقتی تو اون وضع غرق خون دیدمشون هنوز دست مامانم دور دستم بود !
چقدر فاصلشه؟ دستی که با اون دلگرمی داره دستمو فشار میده ... با دستی که ازش خون میچکه و آویزون و بی حرکت مونده ... چقدر فاصلش بود ... چند ثانیه؟!


هیزل:یادمه چطور وقتی اون صحنه های دلخراشو میدیدم با گریه جیغ میکشیدم و سعی میکردم
در ماشینو باز کنم .... ... که کمک بخوام ... ولی باز نمیشد از پنجره بیرونو نگاه کردم و دیدم اصلا به ته دره نرسیده بودیم ! معلق بودیم !
ماشین به تنه و شاخه ی درختا گیر کرده بود و جریان باد راحت تكونش میداد ... مثل کشتی .....
ارتفاع زیادی که از زمین داشتیم رو کاملا حس میکردم ... عمق دره .....
هر آن منتظر بودم دوباره معلق خوردن شروع بشه ... دوباره مجبور به تحمل صدای شکستن
شیشه و اون عذاب بشم ... تو فضای بسته ای که قتلگاه پدر و مادرم بود ... گیر افتاده بودم ...

پشت دستمو رو خیسی صورتم کشیدم

هیزل:درست از همون موقع ... من فوبیای شدید ارتفاع دارم....یه بار که هم کلاسیام اذیتم کردن و رو پشت بوم مدرسه سر به سرم گذاشتن
کارم به تشنج کشید ... خیلی تلاش ...


دستمو بی مقدمه محکم فشار داد ... بالا تنشو رو به من متمایل کرده بود و دندوناشو محکم
به هم می سایید ... چشماشو سفت بست ... انگار که داشت خودشو در برابر چیزی کنترل میکرد
شنیدم چطور از شدت کلافگی با کفشش رو کف ماشین ضرب گرفته ....
یهو کف دستشو برد پشت موهام و بدون اینکه چشماشو باز کنه سرمو سریع هدایت کرد
سمت شونش ... پیشونیم به سرشونه ی داغش برخورد کرد.

نفسی که تو سینم حبس شده بود رو رها کردم و قلبم محكم لرزید ....
اما به ثانیه نکشیده آروم گرفت و تمام جونم غرق یه آرامش غم انگیز شد

جونگ‌کوک نمیتونم بگم دیگه خطری تهدیدت نمیکنه .چون زندگی هنوزم همون کشتی تو دستای باد وحشیه که هر آن ممکنه دوباره معلق بخوری و به تهش نزدیک تر بشی ولی ... من همون فضای زیر صندلی ام ...
محکم همینجا بمون و تكون نخور ... باشه پروانه؟

عضلات منقبضم شل شدن ... به قدری که اگه سرم رو شونش نبود میفتادم ...

آزاد و رها ... بی هیچ نگرانی و دغدغه ای .... ... از گرما و بوی امنیتش آروم گرفته بودم

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍂

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۱۲)

My professor Part:82اون قطعا یه چیزی فراتر از فضای زیر صندلی...

My professor Part:80به محض نشستنم اون هر دو پره ی بخاری ماشی...

My professor Part:79چندین ساعت بود توی هوای سرد و بارون شدید...

Part¹⁰ 🦢 ...

My professor Part:71شونه ی راستمو گرفت و کشید سمت خودش جونگ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط