در کودکی

در کودکی
پاکن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر هایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری میشیدیم
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهنش را میدرید
کاش میشد باز کوچک میشدیم
دیدگاه ها (۱)

آموختم تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد آموختم گاهی از زیاد ...

خوب بودن زیاد سخت نیست...کافیست مهربانی کنی...زبانت که نیش ن...

"صبح"یعنی آغاز؛شروع یک عبورو پنجره یک سلام ...گوش فرا ده ......

سلام صبح شمابخیر..... باز هم صبحی دیگر از راه رسیده امیدوارم...

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

عکس بچگی هام.یادش بخیر. ولی همون پرستو دل نازکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط