به دریــا زد دلـــم، مــی دانم آســـان بر نمی گردد
به دریــا زد دلـــم، مــی دانم آســـان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفـــان بر نمی گردد
دلـــم وقتــــی بریزد راه برگـــشتی نخواهد داشت
که ســـوی آســـمان، بــرف پشیمان بر نمی گردد
بخنـــد ای بر لبانـــت رنگ فـــــروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هــــرگز زمستـــان بر نمی گردد
نگــــو تنـــها همیــــن یکبار نـــزدیک تــو بـــنشینم
که گل وقتی به باغ آمد به گلـــدان بر نمی گـــردد
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد،به زندان بر نمی گردد
از آن تنهـــــایی دلگیــــر تا نزدیــــک آغــــوشت...
کســــی از یــــک قدم تا خـــط پایان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفـــان بر نمی گردد
دلـــم وقتــــی بریزد راه برگـــشتی نخواهد داشت
که ســـوی آســـمان، بــرف پشیمان بر نمی گردد
بخنـــد ای بر لبانـــت رنگ فـــــروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هــــرگز زمستـــان بر نمی گردد
نگــــو تنـــها همیــــن یکبار نـــزدیک تــو بـــنشینم
که گل وقتی به باغ آمد به گلـــدان بر نمی گـــردد
چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد،به زندان بر نمی گردد
از آن تنهـــــایی دلگیــــر تا نزدیــــک آغــــوشت...
کســــی از یــــک قدم تا خـــط پایان بر نمی گردد
- ۸۲۹
- ۲۱ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (-۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط