من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! بال بگشود

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! بال بگشودم و سمتش رفتم؛ از زمینش کندم؛ به هوا آوردم؛ آخر عمرش بود؛ که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!! در نوک یک قله،آشیانش دادم! که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!! عشق جادویم کرد؛ زهر خود بر من ریخت؛ از نوک قله،به زمین افتادم! تازه آمد یادم؛ من عقابی بودم،بر فراز یک کوه! آشیان خود را ....به نگاهی دادم...
دیدگاه ها (۱)

ان الله جمیل ویحب الجمال

با خودتان که خوب تا نکنید، روزگار شما را تا میکند، می کند تو...

واقعا این متن ارزش چندبار خوندنو داره

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!بال بگش...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مارسخت آزارم دادبال بگشودم و سمتش ر...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد! بال بگشودم و سم...

من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! ...

من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...! ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط