#تک_پارتی | یونگی . ات 🖤
#تک_پارتی | یونگی . ات 🖤
ساعت از دو نصفهشب گذشته بود. یونگی هنوز توی استودیو مشغول کار بود که در آروم باز شد.
ات: هنوز نخوابیدی؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
فقط این قسمت مونده...
ات لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و آروم کنارش نشست.
ات: از صبح هیچی نخوردی... حداقل یه کم استراحت کن.
یونگی نفس عمیقی کشید، لپتاپ رو بست و بالاخره به ات نگاه کرد.
وقتی تو کنارمی، انگار خستگی یادم میره.
ات لبخند کوچیکی زد.
ات: پس بیا، امشب کار بسه.
یونگی دست ات رو گرفت، انگشتاش رو بین انگشتهای ات قفل کرد و با لبخند کمرنگی گفت:
باشه... ولی فقط چون تو گفتی. حالا بریم خونه. 💜
ساعت از دو نصفهشب گذشته بود. یونگی هنوز توی استودیو مشغول کار بود که در آروم باز شد.
ات: هنوز نخوابیدی؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
فقط این قسمت مونده...
ات لیوان قهوه رو روی میز گذاشت و آروم کنارش نشست.
ات: از صبح هیچی نخوردی... حداقل یه کم استراحت کن.
یونگی نفس عمیقی کشید، لپتاپ رو بست و بالاخره به ات نگاه کرد.
وقتی تو کنارمی، انگار خستگی یادم میره.
ات لبخند کوچیکی زد.
ات: پس بیا، امشب کار بسه.
یونگی دست ات رو گرفت، انگشتاش رو بین انگشتهای ات قفل کرد و با لبخند کمرنگی گفت:
باشه... ولی فقط چون تو گفتی. حالا بریم خونه. 💜
- ۲۶۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط