یلحظه هوسوکو کنار خودم تصور کردم
یلحظه هوسوکو کنار خودم تصور کردم...
من واقعا دوسش داشتم... تصمیم گرفتم امشب بهش بگم
یکمی با گوشیم ور رفتم که بعد یه ربع گوشیم زنگ خورد و اسم مامانم روش خودنمایی میکرد
تماس رو وصل کردم
~سلام اماده ای عزیزم؟ من دارم میام دنبالتا
+سلام اوما، اره بیا حاضرم
با ماشین هوسوک اومد، پیش هم بودن؟
سوار شدمو نیم ساعتی تو راه بودیم، یه گوشه پارک کردو پیاده شدیم
~واییی دخترم چقد ناز شدهههه
لبخندی زدمو تشکری کردم که رفت پشتمو چشمامو گرفت
کمی جلوتر رفتیم که وایساد، انگار رفت و اومد
+اوما؟ چیشد؟
جوابمو نداد و حرکت کرد که مجبور شدم حرکت کنم
یکمی دیگه جلو رفتیم که دستاشو برداشت
_چشماتو باز نکنیا، وقتی گفتم باز کن
صدای هوسوک بود... اومدیم پیش هوسوک؟
یکم سروصدا اومد و هوسوک گفت باز کنم که با هوسوک که زانو زده بود ک جعبه ای دستش بود مواجه شدم
_ا.ت... امشب برام شب مهمیه، امشب تولدمه، دوست دارم امشب که تولدمه اینکارو کنم، امشب جوابت کادوی منه، و اگه بله باشه، بهترین تولد و بهترین کادویی میشه که تاحالا داشتم، پس... لطفا عشق منو قبول کن
بدون هیچ خرفی متعجب بهش زل زده بودم
منم جلوش زانو زدم تا هم قد بشیم، در حرکتی ناگهانی با بوسه جواب مثبتمو دادم...
بعد اون بوسه، جعبه ساعتو از کیفم در اوردم و بهش دادم، لبخندی زد...
صدای بابا اومد
٪بسه دیگه، بله رو به کشیش بدید
&دوشیزه جانگ ا.ت، حاضرید در سختی ها، شادی ها و تمام لحظات زندگی در کنار جانگ هوسوک بمانید؟
+بله
&اقای جانگ هوسوک، حاضرید...
_بله
&بنده این زوج را زن و شوهر اعلام میکنم
دوباره، بوسیدیم، با حرارت و عشق میبوسید...
_خیلی دوست دارم ا.ت
+منم دوست دارم، خوشحالم که دارمت:)))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدی از شوگاست:)))
من واقعا دوسش داشتم... تصمیم گرفتم امشب بهش بگم
یکمی با گوشیم ور رفتم که بعد یه ربع گوشیم زنگ خورد و اسم مامانم روش خودنمایی میکرد
تماس رو وصل کردم
~سلام اماده ای عزیزم؟ من دارم میام دنبالتا
+سلام اوما، اره بیا حاضرم
با ماشین هوسوک اومد، پیش هم بودن؟
سوار شدمو نیم ساعتی تو راه بودیم، یه گوشه پارک کردو پیاده شدیم
~واییی دخترم چقد ناز شدهههه
لبخندی زدمو تشکری کردم که رفت پشتمو چشمامو گرفت
کمی جلوتر رفتیم که وایساد، انگار رفت و اومد
+اوما؟ چیشد؟
جوابمو نداد و حرکت کرد که مجبور شدم حرکت کنم
یکمی دیگه جلو رفتیم که دستاشو برداشت
_چشماتو باز نکنیا، وقتی گفتم باز کن
صدای هوسوک بود... اومدیم پیش هوسوک؟
یکم سروصدا اومد و هوسوک گفت باز کنم که با هوسوک که زانو زده بود ک جعبه ای دستش بود مواجه شدم
_ا.ت... امشب برام شب مهمیه، امشب تولدمه، دوست دارم امشب که تولدمه اینکارو کنم، امشب جوابت کادوی منه، و اگه بله باشه، بهترین تولد و بهترین کادویی میشه که تاحالا داشتم، پس... لطفا عشق منو قبول کن
بدون هیچ خرفی متعجب بهش زل زده بودم
منم جلوش زانو زدم تا هم قد بشیم، در حرکتی ناگهانی با بوسه جواب مثبتمو دادم...
بعد اون بوسه، جعبه ساعتو از کیفم در اوردم و بهش دادم، لبخندی زد...
صدای بابا اومد
٪بسه دیگه، بله رو به کشیش بدید
&دوشیزه جانگ ا.ت، حاضرید در سختی ها، شادی ها و تمام لحظات زندگی در کنار جانگ هوسوک بمانید؟
+بله
&اقای جانگ هوسوک، حاضرید...
_بله
&بنده این زوج را زن و شوهر اعلام میکنم
دوباره، بوسیدیم، با حرارت و عشق میبوسید...
_خیلی دوست دارم ا.ت
+منم دوست دارم، خوشحالم که دارمت:)))
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعدی از شوگاست:)))
- ۲.۶k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط