{عشق پارانوئیده}
{عشق پارانوئیده}
part 18
سئول شب ساعت ۲۱:۰۰
جونکوک وارده اتاق ات شد با دیدن ات که جلوی پنجره ایستاده و به بیرون نگاه میکرد لبخندی زد و سمتش رفت
دستشو گذاشت رویه شونه اش تا اینکه ات صورت اش رو طرفش چرخوند
جونکوک : میخواهی بریم بیرون
دختره با تکان دادن سرش تأیید کرد جونکوک هم بلافاصله دستش رو در دستش گرفت و از اتاق خارج شدن دختره در طول راه همش به دستش که تویه دسته دکترش بود خیره شده بود یعنی چی به این چی میگن ترحم؟ یا عشق ؟ وارده حیاط بیمارستان شدن دختره با تعجب دور وبر نگاه میکرد به آدم های که داشتن باهم میخندیدن حرف میزدن یکی دسته مادرش رو گرفته بود یکی دست همسرش به این می گفتن خانواده با راه شدن دستش سریع نگاهش رو به طرفه جونکوک چرخوند
جونکوک : بریم اونجا بشینیم رو تون چمن ها
هر دو سمته چمن های زیبا و سبزی که اونجا بودن رفتن و نشستن دختره به گل ها و چمن های زیبا خیره شده بود
جونکوک درحال نگاه کردن به اون با افکارش درگیر بود چهره دختره به قدری معصوم و بیگناه و زیبا بود که لحظه ای انگار پیشنهاد رو قبول کرد
جونکوک : ات نمیخواهی حرف بزنی
ات نگاهش رو به پایین دوخت یعنی کی میخواست حرف بزنه
جونکوک بلند شد بلافاصله ات هم بلند شد هردو درحال راه رفتن بودن جونکوک داشت حرف میزد تا اینکه صدای جیغه زنی بلند شد سریع نگاهی به جاده ای که نزدیکشون بود کرد مرد سیاه پوشی بود که داشت مسفه زنه رو ازش میگرفت جونکوک با بدو سمتش رفت و با اون فرد درگیر شد ات با چشم های شوکه به آنها خیره شده بود تا اینکه همون مرده مشتی به دکتر جئون زد و باعث افتادنش رویه زمین شد صدای ات همون لحظه که به سمتش دوید بلند شد چشم هایش پر از اشک شدن
ات : ولش کن
با بدو سمته همون مرده رفت و با مشت های قوی اش زد تو دهنه مرده اون با ترس از پلیس ها با بدو رفت جونکوک که شوکه به دختره خیره شده بود صداش رو شنید یعنی اون حرف زد
جونکوک : تو حرف زدی
ات : حالت خوبه زخمیت که نکرد
جونکوک با خوشحالی بلند شد و روبه رو اش ایستاد با لبخند ات رو در آغوشش گرفت
جونکوک : بلخره حرف زدی خیلی خوشحالم کردی
ات : چرا حرف زدنه من تو رو خوشحال میکنه
جونکوک دختره رو از آغوشش درآورد و به چشم هایش خیره شد
جونکوک : الان یه چیزی بهت میگم قبول کردنش با خودته اما اینو بدون که همیشه پیشتم
ات : باشه
جونکوک : میخوام باهات ازدواج کنم اینجوری حالت خوب میشه
ات کمی در فکر فروع رفت یعنی باید قبول میکرد ....
part 18
سئول شب ساعت ۲۱:۰۰
جونکوک وارده اتاق ات شد با دیدن ات که جلوی پنجره ایستاده و به بیرون نگاه میکرد لبخندی زد و سمتش رفت
دستشو گذاشت رویه شونه اش تا اینکه ات صورت اش رو طرفش چرخوند
جونکوک : میخواهی بریم بیرون
دختره با تکان دادن سرش تأیید کرد جونکوک هم بلافاصله دستش رو در دستش گرفت و از اتاق خارج شدن دختره در طول راه همش به دستش که تویه دسته دکترش بود خیره شده بود یعنی چی به این چی میگن ترحم؟ یا عشق ؟ وارده حیاط بیمارستان شدن دختره با تعجب دور وبر نگاه میکرد به آدم های که داشتن باهم میخندیدن حرف میزدن یکی دسته مادرش رو گرفته بود یکی دست همسرش به این می گفتن خانواده با راه شدن دستش سریع نگاهش رو به طرفه جونکوک چرخوند
جونکوک : بریم اونجا بشینیم رو تون چمن ها
هر دو سمته چمن های زیبا و سبزی که اونجا بودن رفتن و نشستن دختره به گل ها و چمن های زیبا خیره شده بود
جونکوک درحال نگاه کردن به اون با افکارش درگیر بود چهره دختره به قدری معصوم و بیگناه و زیبا بود که لحظه ای انگار پیشنهاد رو قبول کرد
جونکوک : ات نمیخواهی حرف بزنی
ات نگاهش رو به پایین دوخت یعنی کی میخواست حرف بزنه
جونکوک بلند شد بلافاصله ات هم بلند شد هردو درحال راه رفتن بودن جونکوک داشت حرف میزد تا اینکه صدای جیغه زنی بلند شد سریع نگاهی به جاده ای که نزدیکشون بود کرد مرد سیاه پوشی بود که داشت مسفه زنه رو ازش میگرفت جونکوک با بدو سمتش رفت و با اون فرد درگیر شد ات با چشم های شوکه به آنها خیره شده بود تا اینکه همون مرده مشتی به دکتر جئون زد و باعث افتادنش رویه زمین شد صدای ات همون لحظه که به سمتش دوید بلند شد چشم هایش پر از اشک شدن
ات : ولش کن
با بدو سمته همون مرده رفت و با مشت های قوی اش زد تو دهنه مرده اون با ترس از پلیس ها با بدو رفت جونکوک که شوکه به دختره خیره شده بود صداش رو شنید یعنی اون حرف زد
جونکوک : تو حرف زدی
ات : حالت خوبه زخمیت که نکرد
جونکوک با خوشحالی بلند شد و روبه رو اش ایستاد با لبخند ات رو در آغوشش گرفت
جونکوک : بلخره حرف زدی خیلی خوشحالم کردی
ات : چرا حرف زدنه من تو رو خوشحال میکنه
جونکوک دختره رو از آغوشش درآورد و به چشم هایش خیره شد
جونکوک : الان یه چیزی بهت میگم قبول کردنش با خودته اما اینو بدون که همیشه پیشتم
ات : باشه
جونکوک : میخوام باهات ازدواج کنم اینجوری حالت خوب میشه
ات کمی در فکر فروع رفت یعنی باید قبول میکرد ....
- ۲۵.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط