آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست

آمد و چون خواب پیش چشم های من نشست
دست هایم را گرفت آن آرزوی دوردست !

با نگاهی بغض هایم را در آغوشش گرفت
شعر خواند و درصدایش " دوستت دارم " شکست 

هم به خنده خواند : آخر دور ما هم می رسد
هم به گریه گفت : دلگیرم از این دنیای پست

" عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست " 

زیر لب این بیت حافظ را برایم خواند و بعد ...
چشم هایش را که در من خیره بود آرام بست

خواستم از خستگی هایم بگویم پیش او !
آمدم لب وا کنم دیدم که او هم خسته است
دیدگاه ها (۱)

زیرکی گفتم ز این احوال زیر لب خندید و گفتصد روزی بود عجب کار...

*بادکنک!*🎈دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن باد...

می‌گفت:دوستی دارم که از بادکنک بدش می‌آید؛حتی از دیدن بادکنک...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

007-پنهان در مه - پارت ۹۰

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت14ویو کوکبارون ...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل دوم: رقص با ...

قسمت ۶

سناریو اوبیکاکا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط