پـشـت یـک هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود

پـشـت یـک هـزار تـومـانـی نـوشـتـه بـود


پـدر مـعـتـادم بـرای هـمـیـن پـولی کـه پـیـش تـوست...

یـک شـب مـرا بـه دسـت صـاحـب خـانـه مـان سـپـرد...


خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری ...!!


که بگذاری شب اول قبر قـبـل از اینکه تـو ازم سـوال کـنی،

مـن یـه چیزایی از تو بپـرسـم؟
دیدگاه ها (۲)

و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!»خسته ام از سؤال های س...

و چه قدر خسته ام از«چرا؟» از «چه گونه!»خسته ام از سؤال های س...

عشق یعنیبه سادگی دست کسی را می گیریو به سختی هرگز رهایش نمی ...

يــک روز ... يــک نــفردر زندگي ات قــدم خواهد گــذاشتو باعث...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

تو را دوست دارم...آن‌قدر که اگر عشق را از فرهنگ لغت حذف کنند...

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط