پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۰♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۵۰♡)
تمام دردهای دنیا رو به جون بخره تا فقط لبخند و انرژی پسرش برگرده.
وجود بوگوم توی اون شرایط براشون یه جور موهبت بود. تهیونگ و آیرین هر کدوم جداگانه به هم ریخته و آشفته بودن و واقعا نیاز داشتن تا کسی با ملاحظه کنارشون بمونه و زمزمه های امیدوار کننده کنه
و تهیونگ در اون لحظه که زانوهایش رو خم و کمرش رو شکسته میدید متوجه شد چه دوست ارزشمند و با معرفتی
رو در زندگی قبلیش از دست داده!
تقریبا ظهر شده بود و تهیونگ و آیرین لحظه ای راضی
نمی شدن نگاهشون رو از اون محفظه بگیرن
و بوگوم با کلی تلاش تونست کمی غذا بهشون بده تا از پا در نیان و عاقبت به بخشهای مختلف بیمارستان منتقل
نشن! با رفتن بوگوم ساعت تقریبا چهار بعد ازظهر بود که آیرین بلاخره تسلیم خستگی شد و نشسته روی صندلیهای سالن به خواب رفت.
تهیونگ پتویی که از پرستارها خواسته بود رو روی تنش
انداخت و دوباره به کنار شیشه ها برگشت.
این بار بعد از ساعتها ،انتظار وقتی به محفظه نگاه کرد،
چشمهای گرد و سیاه پسرش رو باز و به هوش دید. روون به خاطر فاصله ی نزدیک محفظه اش با شیشه ی اصلی خیلی زود متوجه پدرش شد.
پس براش دست و پا زد و دندون هایش رو بهش نشون داد. تهیونگ مشتاقانه دستش رو روی شیشه گذاشت و اشکهای گرمش رو رها کرد.
چطور میتونست نبودن اون کوچولو رو طاقت بیاره؟ وقتی حتی این فاصله چند متری هم داشت جونش رو به لبش می رسوند.
اصلا اون چطور تونسته بود زندگی قبلیش رو بدون وجود پسرش دووم بیاره؟
اون زندگی چه ارزشی داشت وقتی روون رو توش کم
داشت؟
اشکهاش به آرومی سرازیر میشدن
پیشونیش رو به شیشه چسبوند و چشمهایش رو بست و
زمزمه کرد.
انگار که داره مستقیم توی گوش پسرش نجوا میکنه
تهیونگ : بابا نمیذاره اذیت بشی...
كلمات از یک درد عظیمی از انتهای قلبش بلند میشدن دردی که هیچکس اون رو نمیفهمید فقط... شاید یک پدر
میتونست درک کنه
نتونست چشمهایش رو به روی پسر بیمارش باز کنه. حس میکرد دیگه طاقتش رو نداره
تمام دردهای دنیا رو به جون بخره تا فقط لبخند و انرژی پسرش برگرده.
وجود بوگوم توی اون شرایط براشون یه جور موهبت بود. تهیونگ و آیرین هر کدوم جداگانه به هم ریخته و آشفته بودن و واقعا نیاز داشتن تا کسی با ملاحظه کنارشون بمونه و زمزمه های امیدوار کننده کنه
و تهیونگ در اون لحظه که زانوهایش رو خم و کمرش رو شکسته میدید متوجه شد چه دوست ارزشمند و با معرفتی
رو در زندگی قبلیش از دست داده!
تقریبا ظهر شده بود و تهیونگ و آیرین لحظه ای راضی
نمی شدن نگاهشون رو از اون محفظه بگیرن
و بوگوم با کلی تلاش تونست کمی غذا بهشون بده تا از پا در نیان و عاقبت به بخشهای مختلف بیمارستان منتقل
نشن! با رفتن بوگوم ساعت تقریبا چهار بعد ازظهر بود که آیرین بلاخره تسلیم خستگی شد و نشسته روی صندلیهای سالن به خواب رفت.
تهیونگ پتویی که از پرستارها خواسته بود رو روی تنش
انداخت و دوباره به کنار شیشه ها برگشت.
این بار بعد از ساعتها ،انتظار وقتی به محفظه نگاه کرد،
چشمهای گرد و سیاه پسرش رو باز و به هوش دید. روون به خاطر فاصله ی نزدیک محفظه اش با شیشه ی اصلی خیلی زود متوجه پدرش شد.
پس براش دست و پا زد و دندون هایش رو بهش نشون داد. تهیونگ مشتاقانه دستش رو روی شیشه گذاشت و اشکهای گرمش رو رها کرد.
چطور میتونست نبودن اون کوچولو رو طاقت بیاره؟ وقتی حتی این فاصله چند متری هم داشت جونش رو به لبش می رسوند.
اصلا اون چطور تونسته بود زندگی قبلیش رو بدون وجود پسرش دووم بیاره؟
اون زندگی چه ارزشی داشت وقتی روون رو توش کم
داشت؟
اشکهاش به آرومی سرازیر میشدن
پیشونیش رو به شیشه چسبوند و چشمهایش رو بست و
زمزمه کرد.
انگار که داره مستقیم توی گوش پسرش نجوا میکنه
تهیونگ : بابا نمیذاره اذیت بشی...
كلمات از یک درد عظیمی از انتهای قلبش بلند میشدن دردی که هیچکس اون رو نمیفهمید فقط... شاید یک پدر
میتونست درک کنه
نتونست چشمهایش رو به روی پسر بیمارش باز کنه. حس میکرد دیگه طاقتش رو نداره
- ۱۴.۴k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط