دیوارهای خانه آواز میخوانند و تو هنوز خوابی...

دیوارهای خانه آواز میخوانند و تو هنوز خوابی...
صدای دیوارها را کم میکنم...
ستاره ها را فوت میکنم...
خیالت راحت...
این روزها تمام میشوند...
ما هم تمام میشویم...
و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند...
تو،بخواب چیزی نیست...
من فقط خاطراتم را جمع میکنم...
میخواهم آنها را با خود ببرم...
تا گاهی که دلم هوای افسانه ها را میکند...
مرورشان کنم و یادم نرود...
چه رویاهایی در سر داشتم...
یکی بود...
یکی....همیشه جایش خالی بود...
خیالت راحت...
قصه را همینجا به پایان میرسانم...
تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت...
هیچ حرف و حدیثی باقی نمانده...
دیدگاه ها (۵)

دیوارهای خانه آواز میخوانندو تو هنوز خوابیصدای دیوارها را کم...

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو م...

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو م...

نه دیگر محال است تو را از دست بدهم ، قید همه را به خاطر تو م...

شکلات تلخ پارت ۱۵ خیلی اروم از شجدا شدم کوک:اینجا کلبه تکی م...

لطفا مطالعه بفرمایید!!!اوایل انقلاب مجله خانوادگی چاپ میشد ب...

🪽 فرشته نجات 🪽Part¹²ویو یونگی 🪽 خیلی خوشحال بودم که قبول کرد...

شب تولدم پارت 34 فصل دوم پارت 5جونگ کوک: تهیونگ برو دنبال ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط