کوچه خلوت بود. پسرک جوراب فروش آرام آرام در سایه دیوار جل

کوچه خلوت بود. پسرک جوراب فروش آرام آرام در سایه دیوار جلو می‌رفت. صدای تپش قلبش درکوچه ضربان داشت. وسط کوچه که رسید دلش داغ شد و نگاهش تنگ؛ پنجره بسته بود. جعبه جوراب‌ها را گذاشت روی زمین و تکیه داد به دیوار. زیر لب گفت: «می‌آید! همین الان پنجره را بازمی‌کند» و خیره شد به پنجره.
اول هر ماه برایش جوراب می‌آورد؛ از قشنگترین‌هایش.
مرد نگاه مهربانش را در چشم‌های پسر می‌ریخت و دو تا اسکناس سبز پرواز می‌داد توی دست پسر؛ بعد دستش را دراز می‌کرد وجوراب‌ها را می‌گرفت؛ ولی حالا… .
پنجره هنوز بسته بود؛ پسر، بسته جوراب‌ها را زیرورو کرد «نکند از رنگش خوشش نیامده باشد؟ نکند جنس جوراب‌ها بد بوده و زود پاره شده؟ نکند مریض شده باشد؟» از تصوّر مریضیِ مرد دلش مالش رفت. جعبه‌ جوراب‌ها را رها کرد روی زمین و از دیوار رفت بالا. خودش را رساند پشت میله‌های پنجره و صورتش را چسباند به شیشه.
چیزی دیده نمی‌شد. انعکاس نور آفتاب درست می‌زد توی چشمش. چندبار پلک‌هایش را به هم زد. دماغش را روی شیشه فشار داد؛ آنقدر که توانست داخل اتاق را ببیند.
«او وه! چه قدر جوراب!»
یک طرف اتاق بسته‌های باز نشده جوراب روی هم تلمبار شده بود و طرف دیگر، مردی روی تخت افتاده بود؛ انتهای پاهایش فقط زانو بود
دیدگاه ها (۱)

LESSON

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

پارت ۹........خیانت

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت ســیــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به صفحه‌ی گوشی نام...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۷در با صدای بلندی باز شد.همه منت...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 3درِ ماشین با صدای محکمی بسته شد.هان اخم کرده...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط