تکپارتی
تکپارتی
موضوع:( وقتی بچتون میپرسه بچه ها از کجا میان؟ )
هانبین/ا.ت
امروز هم یه روز عادی مثل بقیه روز ها اما با این تفاوت که...
تو و هانبین نزدیک پنج سال بود که باهم ازدواج کرده بودید.
از این ازدواج یه پسر بچه گوگولی و ناز داشتید که ترکیبی از جفتتون بود..!
اون روز تو و هانبین و پسرتون تو پذیرایی نشسته بودید..
تو داشتی کتاب میخونی و هانبین داشت با بچه بازی میکرد.
همچی خیلی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه سوهو( پسرتون ) یهو ایبابا بازی رو ول کرد و به باباش خیره شد و گفت..
سوهو: بابا بچه ها از کجا میان؟
هم تو و هم هانبین با شنیدن این سوال از اون بچه چهار ساله شوکه شدین!
واقعا توقعش رو نداشتید که پسرتون یروزی تو همچین سنی این سوال رو ازتون بپرسه..!
بلاخره هانبین دهن باز کرد تا جواب پسر کوچیکش رو بده..
با لبخندی که سعی میکرد مخفیش کنه گفت..
هانبین: سوهو..چرا همچین سوالی میپرسی؟
سوهو: فقط کنجکاوم!( یدونه بزن تو دهنش دیگه غلط بکنه همچین سوالایی ازتون بپرسه)
هانبین یه نیم نگاهی به تو که کتاب رو گرفته بودی جلو صورتت و میخندی کرد و ادامه داد..
هانبین: خب میدونی..درمورد این که بچه ها از کجا میان باید بگم که..که یه سایته..آره یه سایت هست که کسایی که باهم ازدواج میکنن هرموقع که بخوان بچه داشته باشن میرن توش و از بین همه بچه هایی که اونجا هستم یکیو انتخاب میکنن🙂😅( سایت؟ احتمالا منظورش دارک وب هست چیزی نیست شما به دل نگیرید🙂)
تو خودت با شنیدن این جواب از هانبین واقعا تعجب کردی!
از طرفی هم نمیتونستی جلوی خنده رو بگیری چون توقع داشتی بگه لک لک ها بچه هارو میارن.
به صورت گیج و منگ پسرت سوهو نگاه کردی..همیشه وقتی متوجه چیزی نمیشد با دهن نیمه باز و چشمای درشت شده بهت نگاه میکرد..!🫠
میخواستی موضوع رو جمع کنی برای همین..
ا.ت: پسرا..! الان وقت ناهاره کی گشنشه؟
سوهو با شنیدن کلمه ناهار چشماش برق زد و بعد با خوشحال از جاش بلند شد و بالا پایین پرید..
تو دستش رو گرفتی و باهم به آشپزخونه رفتید..!
.
.
بعد از ناهار، زمانی که سوهو خوابید رفتی پیش هانبین و کنارش رو مبل نشستی..
ا.ت: لطفا دیگه هیچ وقت با بچه بازی نکن!
هانبین: چرا؟
ا.ت: سایت اخه؟
-مگه بچه خریدنیه؟؟
-الان با خودش چی فکر میکنه؟
هانبین: نگران نباش یه چند وقت دیگه یادش میره
ا.ت: امیدوارم واقعا یادش بره!
بعدش چیشد؟ هیچی دیگه چیزی نشد فقط بعد از اون مکالمه کوتاه هانبین شروع کرد به بوسیدنت و اون وسطا هم یهو سوهو اومد پایین و با چشم های خوابالود یهو گفت..
سوهو: بابا دوباره قرارع بچه سفارش بدین؟
تو و هانبین بعد از شنیدن این جمله خودتون گرفت اما مجبور بودید مخفیش کنید و دوباره یجوری قضیه رو بپیچونید🙂
End.
موضوع:( وقتی بچتون میپرسه بچه ها از کجا میان؟ )
هانبین/ا.ت
امروز هم یه روز عادی مثل بقیه روز ها اما با این تفاوت که...
تو و هانبین نزدیک پنج سال بود که باهم ازدواج کرده بودید.
از این ازدواج یه پسر بچه گوگولی و ناز داشتید که ترکیبی از جفتتون بود..!
اون روز تو و هانبین و پسرتون تو پذیرایی نشسته بودید..
تو داشتی کتاب میخونی و هانبین داشت با بچه بازی میکرد.
همچی خیلی خوب داشت پیش میرفت تا اینکه سوهو( پسرتون ) یهو ایبابا بازی رو ول کرد و به باباش خیره شد و گفت..
سوهو: بابا بچه ها از کجا میان؟
هم تو و هم هانبین با شنیدن این سوال از اون بچه چهار ساله شوکه شدین!
واقعا توقعش رو نداشتید که پسرتون یروزی تو همچین سنی این سوال رو ازتون بپرسه..!
بلاخره هانبین دهن باز کرد تا جواب پسر کوچیکش رو بده..
با لبخندی که سعی میکرد مخفیش کنه گفت..
هانبین: سوهو..چرا همچین سوالی میپرسی؟
سوهو: فقط کنجکاوم!( یدونه بزن تو دهنش دیگه غلط بکنه همچین سوالایی ازتون بپرسه)
هانبین یه نیم نگاهی به تو که کتاب رو گرفته بودی جلو صورتت و میخندی کرد و ادامه داد..
هانبین: خب میدونی..درمورد این که بچه ها از کجا میان باید بگم که..که یه سایته..آره یه سایت هست که کسایی که باهم ازدواج میکنن هرموقع که بخوان بچه داشته باشن میرن توش و از بین همه بچه هایی که اونجا هستم یکیو انتخاب میکنن🙂😅( سایت؟ احتمالا منظورش دارک وب هست چیزی نیست شما به دل نگیرید🙂)
تو خودت با شنیدن این جواب از هانبین واقعا تعجب کردی!
از طرفی هم نمیتونستی جلوی خنده رو بگیری چون توقع داشتی بگه لک لک ها بچه هارو میارن.
به صورت گیج و منگ پسرت سوهو نگاه کردی..همیشه وقتی متوجه چیزی نمیشد با دهن نیمه باز و چشمای درشت شده بهت نگاه میکرد..!🫠
میخواستی موضوع رو جمع کنی برای همین..
ا.ت: پسرا..! الان وقت ناهاره کی گشنشه؟
سوهو با شنیدن کلمه ناهار چشماش برق زد و بعد با خوشحال از جاش بلند شد و بالا پایین پرید..
تو دستش رو گرفتی و باهم به آشپزخونه رفتید..!
.
.
بعد از ناهار، زمانی که سوهو خوابید رفتی پیش هانبین و کنارش رو مبل نشستی..
ا.ت: لطفا دیگه هیچ وقت با بچه بازی نکن!
هانبین: چرا؟
ا.ت: سایت اخه؟
-مگه بچه خریدنیه؟؟
-الان با خودش چی فکر میکنه؟
هانبین: نگران نباش یه چند وقت دیگه یادش میره
ا.ت: امیدوارم واقعا یادش بره!
بعدش چیشد؟ هیچی دیگه چیزی نشد فقط بعد از اون مکالمه کوتاه هانبین شروع کرد به بوسیدنت و اون وسطا هم یهو سوهو اومد پایین و با چشم های خوابالود یهو گفت..
سوهو: بابا دوباره قرارع بچه سفارش بدین؟
تو و هانبین بعد از شنیدن این جمله خودتون گرفت اما مجبور بودید مخفیش کنید و دوباره یجوری قضیه رو بپیچونید🙂
End.
- ۴۲۴
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط