ـــ عشق؟

ـــ عشق؟
ـــ تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابانهای بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال

ـــ آرزوها؟
ـــ خود را میبازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
ـــ بسته؟
ـــ آری، پیوسته بسته، بسته
ـــ خسته خواهی شد...

فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

حادثه خبر نمی کندمثل تو می آیداتفاق می افتدمی رود...@naghmeh...

می‌توانی از دوست داشتنم برگردی؟دوست داشتن که خیابان نیستتاکس...

به زندگی چنگ می زنمتا نیفتمزیر پایم تهی استانگار از لبه ی با...

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط