[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت ۱۵

با صدای مهربان زن پیری نگاه کردن را برداشتند چهره پیر زنی که غیچی باغبانی که در دستش بود به طرفشون آمد چشم های پیر زن با دیدن آنها برق زد هر چین و چروک با دیدن آن دختر انگار از بین رفت
دن بی : بفرمایید داخل دخترم چرا نگفتی که مهمون داری
هری با دست و پاچه گی و تند تند گفت هری : رئیسام هستن...
دن بی : بیایید بشینید
کی سوک جلوتر راه افتاد جونگ کوک درحالیکه دخترش را بغل گرفته بود به طرف مبل های کوچکی که در سالن کوچیکی قرار داشتند رفتند پیرزن آرام با دستش به پشته دخترش زد غیچی را با احتیاط عقب نگه‌داشت تا مبادا خط و خراشی روی دخترکش بیافته دن بی : دخترم برای مهمونا قهوه بیار
بلافاصله جونگ کوک نجوا کرد : لازم نیست خیلی نمی‌مونیم
هری پا تند کرد و روی مبل جلو روی آنها نشست دن بی آنها را تنها گذاشت را یون که کناره جونگ کوک نشسته بود با اخم بچگانه ای پرسید : بابایی بلای چی اومدیم اینجا
جونگ کوک : چیزی نیست دخترم تو با گوشی عمو بازی کن
کی سوک گوشی اش را برداشت بعد از باز کردن رمزش به دست را یون دادش جونگ کوک اخم هایش توهم رفت با لحن تهدید آمیزی نجوا نمود : صد میلیون دلار فقط باهامون میای عمارت همین
با شنیدن آن مبلغ دهنش باز موند تا به حال حتا اسم آن مبلغ را هم نشنیده بود با به دست آوردن مبلغی که گفته بود می‌تونست دیگه از اون بار sexy خلاص بشه دیگه پیشنهاد های کثیف سانگ هیون سیک را نمی‌شنید اما یه جای کار می‌لنگید اونا چی ازش می‌خواستند هری : در عوضش چی ازم میخواهید
کی سوک سریع تر لب زد : چیزه بزرگی نیست فقط ... فقط قهوه درست کن ... آره قهوه های ما رو درست کن آخه ما هرکسی رو راهی عمارت نمی‌کنیم
فقط پولش برایش مهم بود سریع تر با خوشحالی و ذوق تو چشم هایش نجوا کرد هری : قبوله از فردا میام اما شبا جایی دیگه ای میرم
جونگ کوک بدون حرفی از روی مبل بلند شد همینکه نگاهی به دختری کرد بلافاصله را یون سریع گوشی کی سوک را دستش داد و بجایش دست پدرش را گرفت همچنان کی سوک هم بلند شد کی سوک : خانم منتظرتونیم
هری : حتما میام
با خوشحالی و ذوق از اینکه پول زیادی به دست میاره آنها را تا درب بدرقه کرد ناگهان جلوی درب کیونگ ظاهر شد با دیدن آن دونفر بدون نگاه کردن با غر غر زدن وارده خانه شد جونگ کوک همچنان بدونه حرفی قدم برداشت هری که همیشه کنجکاو بود تا کرکس را ببینه حال به آرزو اش رسیده بود لبخندی زد و به رفتن آنها نگاه میکرد همینکه آنها دور شدن سریع وارده خونه شد با خوشحالی درب را بست دست هایش را بالا برد و با خوشحالی داد زد هری : یسسس دیگه پول دار شدم
همان دقیقه کیونگ به طرفش آمد با لحن بی ادبی لب زد کیونگ : چیه نکنی میخواهی دیگه بری
هری : الان آن‌قدر خوشحالم که توهم نمیتونی ناراحتم کنی ..
دیدگاه ها (۳)

[بازی مرگ ]پارت ۱۶درحالی که روی مبل توی خونه خودشون که در آن...

[بازی مرگ ]پارت ۱۷هوای خفه کننده ماشین پر از بوی سیگار شدت ب...

[بازی مرگ ] پارت ۱۴ با صدای بچگانه دختر اش نگاهش را از اون ...

[بازی مرگ ]پارت ۱۳دختر کوچولو اش را از خودش جدا کرد موهاشو ک...

Part 21 | Queen of My Heartروز بعد...مثل همیشه، ساعت چهار.لی...

---در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جون...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط