.

.


کاش آدم ها وسط فراموش کردنشان پیدا نشوند...
درست همان لحظه ای که با خودت و دلت کنار آمده ای همان لحظه ای که با هر منطق و استدلالی رفتنش را به خورد دل زبان نفهمت داده ای...
یکهو می آیند و هرچه رشته کرده ای را پنبه می کنند!
اینبار بعد از آمدنشان هم که بروند دیگر نمی توانی با خودت کنار بیایی، حالا هی دنیا را بهم بریز ،زمین و زمان را مقصر بدان دیگر مثل بار اول نمی شود
تو با لبخندش جان تازه گرفتی و بعد از رفتنش باید جان بدهی...!
پس از همان اول درِ رفتن را باز بگذار اما درِ آمدن را خوب و محکم ببند...!
دیدگاه ها (۲)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁶یکی‌یکی فنجون‌ها رو جلوی همه گذاشت.وق...

چند پارتی جونگ کوک

رویایی واقعی اما مانند دروغ

پارت شانزدهم | قلبی که لو می‌رود...از آن روزی که جنگکوک جان ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۱۳: «راز...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

KIM V

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇14ویو نامجون:صبح مثل همیشه وارد کلاس ...

🛑🛑🛑اتفاقی عجیب در جواهر دشت سقوط اخلاقی تا کجا❓❓⭕چند روز پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط