(قسمت سوم)

(قسمت سوم)
(عاشقی)
مادرم تعجب کرده بود و داشت به صحبتهای اون خانم گوش میداد.
اون میگفت:برای امر خیر مزاحم شدیم.میخواستیم اگه مشکلی نداشته باشید امشب بیایم خواستگاری زینب جون.
+بله بله ولی فکر نکنم زینب خانوم گل من قصد ازدواج داشته باشن.ولی چشم شما تشریف بیارید.
گوشی رو قطع کرد و سریع وارد آشپزخونه شد.رفتم تو اشپزخونه و گفتم :مامان چیشد؟
-مگه نمیدونی؟10مین خواستگارت هم اومد.دختر اگه به اینم نه بگی مردم چی میگن؟
به دیوار تکیه دادم و گفتم:ما که برای مردم زندگی نمیکنیم!این مردم پیامبرهم اگه باشن بازم حرف درمیارن.ما که دیگه جای خود داریم.
-به جای این حرفای قلمبه سلمبه بیا لیست چیزایی رو که میخوایم بنویس.
رفتم و کاغذ اوردم.
+خب مامان چی میخوای؟
-شیرنی،چای،شربت.
+دیگه؟
-دیگه هیچی اینارو بده به داداشت بره از سرکوچه بگیره بیاد.
+باشه باشه.
رفتم و اون برگه رو به داداشم دادم.
-بگیر این برگه رو و برو سریع بخر چندساعت دیگه خواستگاری به پا میشه.
+باشه عروس خانم شما فقط دستور بدید.
-میری میخری دفعه آخرتم باشه که منو صدا میکنی عروس خانم.
داشت کفشاشو میپوشید،دیگه آخراش بود در رو باز کرد،برگه رو برداشت و گفت:خدافظ عروس خانم!
تا سمت در دویدم مثل برق رفت.داشتم اتاقمو مرتب میکردم.دیگه چیزی به ساعت 8نمونده بود.دل تو دلم نبود که آخر و عاقبت این خواستگاری چی میشه؟
بالاخره ساعت 8 شد و من در آشپزخونه نشسته بودم،همین طور که درحال صحبت کردن با داداشم بودم صدای زنگ خونه به صدا دراومد.
به داداشم گفتم:برو در رو بازکن!
-نه زینب.اگه بلافاصله باز کنیم فک میکنن تو ترشیده هستی.
+بابا ولمون کن با این اخلاقت.برو در رو بازکن.
بالاخره اونو راضی کردم که بره و در رو باز کنه.
مامانم گفت؛سلام خوش اومدید.بفرمایید این سمت.
گل تو دست کسری بود و همون اول گل رو داد به مامانم.
-بفرمایید.این گل قابل شما رو نداره.
+ممنون.چرا زحمت کشیدید؟خودتون که گل بودید.
مامان کسری پرید گفت:شکسته نفسی میکنید.
بعداز مدتی که نشستن و گفتن و...مامانم گفت:زینب جان عزیزم چایی میاری؟
گفتم:بله مامان همین الان میارم براتون.
بعداز چند دقیقه از آشپزخونه اومدم بیرون.رفتم سمت بابای کسری و بهش تعارف کردم.بعد مامانش.بعد خواستم به بابام چایی تعارف کنم که بابام اشاره کرد که اول به کسری بدم.
متوجه منظور پدرم شدم و رفتم سمت کسری.
-بفرمایید!
+مرسی.
بعداز اینکه چایی رو خوردن شیرینی هم آوردم حرفاشونو زده بودن که مادرم گفت:خب نوبت نوبتی هم که باشه نوبت جووناست.زینب عزیزم برید تو اتاقتون و حرفاتونو بزنید.
بلند شدم،به کسری اشاره دادم که بیاد دنبالم.وارد اتاق شدیم و بهش گفتم:لطفا بشینید رو کاناپه.
نشستیم و شروع به صحبت کردن شدیم.
اول من شروع کردم و گفتم:
------------
ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۴)

(عاشقی)(قسمت چهارم)اول من شروع کردم و گفتم:به نام خدا.من یه ...

(عاشقی)قسمت پنجم.رفتیم سرخونه زندگیمون.بعداز چند روز کسری با...

(عاشقی)قسمت دومالناز متعجب شده بود و گفت:درسته ولی زینب تو ا...

(عاشقی)قسمت اول.نویسنده:zeynab.mهمه چیز با یه نگاه شروع شد.ه...

✨REGRET✨PART: 9ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#عشق خلافکار#

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت نوزدهمویو لیاـچند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط