غم ، حادثه ، تردید ، من و تنهایی

غم ، حادثه ، تردید ، من و تنهایی

یک شیشه ی می لبالب و تنهایی

من مانده کنار جاده ی خاطره ها

با یک چمدان سوز و تب و تنهایی
دیدگاه ها (۱)

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده استچشم‌های پاکش اما خیره ب...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۵ | جاده‌ی فرانسهصبح روز بعد، همه‌چیز بر...

خستگی بر جانم نشسته،چشم‌هایم دیگر حتی کورسو امیدی ندارند؛ای ...

انگشت به لب مانده‌ام از قاعده عشق 😢ما یار ندیده تب معشوق کشی...

بیا امروز را آنقدر سرگرمِ دوست داشتن و #عشق ورزیدن به خودت و...

آدمی گاهی در میانه‌ی این جاده‌های بی‌سرانجام،بیش از هر چیزی ...

بعضی آدما از زندگی‌مون میرن،اما از خاطره‌هامون نه…می‌مونن لا...

در تلاطم بی‌امان روزگار، من تنها شاهد گذر زمانمآن هم با آرزو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط