×قسمت بیست و هفت×پارت چهار
×قسمت بیست و هفت×پارت چهار
ازحرص و نگرانی با انگشتام روی دسته مبل ضرب گرفته بودم..کنار بابا نشسته بودم و باباهم گرم صحبت با اقای مهدوی بود..خانواده خوبی بودن اگه پسرشونو فاکتور میگرفتم..کلا یکم نچسب و سوسوله این ارمین..حوصلم داشت سر میرفت..از یه جهتماز نگاهای خیره ی ارمین کلافه بودم...با این کت و شلوار گشاد و مزخرفش نشسته بود روبروم وداشت بایه لبخند مزخرف نگاه میکرد منو...بهش که قکر میکردمنسبت به سامان عذاب وجدان پیدا میکردم...سامان...اره خودشه..همیشه امداد رس من خودش بوده...با خوشحالی گوشیمو از روی عسلی میز برداشتم و با سامان گرم چت شدم..بعد یکم دیدم از ارمین یدونه اس اماس دارم..با تعجب بازشکردم:با کی اسبازی میکنی!!؟
با عمم..با زبل خان..با کارگاه گجت..اخه به توچه فضول..جوابشو ندادم و بیخیال مشغول فحش دادن به سامان شدم..کلا یکی از خصلتایاس ام اس بازیای من و سامان یاد گرفتن فحشای جدید بود..باز یدونه اس ام اس دیگه ارمین:خوش ندارم با کسی غیر من چت کنیا..
چـــــــــی!؟؟؟؟
دارمشاخدر میارم..من ...من ...زبونم بند اومده..این بشر چقد پرروعه اخه..من اصلا کی با تو چت کردم..خوبه شمارمم ازگوشی مامانش برداشته..اینو قبلن فهمیدم..پسره چلغوز..داشت رو مخم راه میرفت..خودمو کنترل کردم و جوابشو ندادم..باز اس اماس داد:نشنیدی چی گفتم؟!جواب منو بده
دیگه طاغتم ته کشید..فوری واسش فرستادم:چی داری میگی ارمین؟؟خوبهروبرویه من نشستی و اس میدی بهم..اصلا به تو چه مربوطه که به کی اس میدم..کی من میشی که باید بهت جواب بدم؟!
ولی به صدمثانیه نکشیده بود که دوست داشتم ا ته دلم داد بزنم..اس اماس اشتباهی واسه سامان رفت...وای خدا..بدبخت شدم...چه شب نحسیه امشب...سریع سامان نوشت:ارمین؟؟ارمین کدوم خریه؟!ایول ویدا..ایول داری به خدا...با چند نفر همزمان؟!
نوشتم:خفه شو..خفه شو سامان..من که جوابشو نمیدادم خودش هی اس میداد
-کجایی؟!
_خونه
_پ ینی این پسرمخونتونه؟!اونجا چه غلطی میکنه؟!
_اومدن با خانوادش مهمونی خو
_گو خوردن
_عه سامان...مودب باش
_بینم این پسره همون نیست که بچگیات زیاد دور و برت میپلکید؟!
_اره..خب که چی!؟
_منمالان میام
_کجا میای؟!سامان...واسه چی میخوای بیای اخه؟؟
ولی دیگه جواب نداد..مردم دوازده تا دوشت پسر دارن با همه هم زمان چت میکنن.منم که خاک تو سرم...پوووف...حالا چی میشه؟؟خدا به خیر بگزرونه..تو این مدتی که با سامان چت میکردم این ارمینم چندتا اس داده بود که نخونده پاک کردم..نیاز مبرم داشتم ناخنمو بجوم..ولی دور از ادب بود..با پا روی زمین ضربه میزدم تا اینکه زنگ خورد..عوضی تو این ترافیک چجوری خودشو انقد سریع رسوند اخه؟!
مامان درو باز کرد و سامان تو چهارچوب در ظاهر شد..ارمین که داشت شربت میخورد به سرفه افتاد..اخه زیاد دل خوشی از سامان نداشت...بچگیاش چندباری از سامان کتک خورده بود..منم هیچوقت دلیل دعوا و دلخوریای بینشونو نفهمیدم...سامان خیلی خوشرو اومد و با اقایمهدوی سلام علیککرد و مردونه دست داد...با خانومشم احوال پرسی کرد و خیلی محکم دست ارمینو فشار داد...قشنگ معلوم بود میخواست سر به تنش نباشه..بعدم اومد دقیقا بغل دست من نشست..همونجور که کلم پایین بود دندونامو فشار دادم و گفتم:اینجا چیکار میکنی؟!
اونم جوری که بقیه نفهمن گفت:این پسره اینجا چیکار میکنه؟!
_من از کجا بدونم...جوابمو بده
هنوز چیزی نگفته بود که مامان منو صدا کرد برم چایی هارو بیارم تعارف کنم..رفتم اشپزخونه و با ظرف چایی برگشتم..خواستم شروع کنم به تعارف که سامان بلند شد گفت:ویدا جان شما بشن من تعارف میکنم...از خدا خواسته نشستم و سامان وظیفمو به دوش کشید...بعدم یدونه چایی بهم تعارف کرد و نشست کنارم...دیگه چیزیبه هم نگفتیم تا اینکه دیگه خانواده اقای مهدوی قصد رفتن کردن...وقتی رفتن مامان وسایلو جمع مرد ببره اشپزخونه ...باباهم رفت ماشینو بزاره تو پارکینگ..سامانم دنبال مامان رفت..سینی لیوانای چایی خالی رو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم.از صداهای داخل اشپزخونه تصمیم گرفتم فالگوش بایسم..
_خاله اینا اینجا چیکار میکردن؟!
_زهرمار و اینا...بچه تو کار و زندگی نداری همش اینجا تلپی؟!اومده بودن مهمونی دیگه
کلا مامان و سامان رابطه باحالی داشتن..قبلن که دیگه سامان هی مامانو حرص میداد و تهشممامان با جارو دنبالش میکرد..منم تشویقشون میکردم..کلا نقش مهمی داشتم تو دعوا...بعد یکم مامان اضافه کرد:سامان خالهدبین خودمون بمونه ها...اینا یجورایی واسه خواستگاری ویداهم اومده بودن..به نظرت پسره چجوریه؟!
چشمام چهارتا شد..پس بگو چرا ارمین خان خوش نداشت با کسه دیگه جز خودش اس بازی کنم...حالا خوبه نه به باره نه به داره.
ازحرص و نگرانی با انگشتام روی دسته مبل ضرب گرفته بودم..کنار بابا نشسته بودم و باباهم گرم صحبت با اقای مهدوی بود..خانواده خوبی بودن اگه پسرشونو فاکتور میگرفتم..کلا یکم نچسب و سوسوله این ارمین..حوصلم داشت سر میرفت..از یه جهتماز نگاهای خیره ی ارمین کلافه بودم...با این کت و شلوار گشاد و مزخرفش نشسته بود روبروم وداشت بایه لبخند مزخرف نگاه میکرد منو...بهش که قکر میکردمنسبت به سامان عذاب وجدان پیدا میکردم...سامان...اره خودشه..همیشه امداد رس من خودش بوده...با خوشحالی گوشیمو از روی عسلی میز برداشتم و با سامان گرم چت شدم..بعد یکم دیدم از ارمین یدونه اس اماس دارم..با تعجب بازشکردم:با کی اسبازی میکنی!!؟
با عمم..با زبل خان..با کارگاه گجت..اخه به توچه فضول..جوابشو ندادم و بیخیال مشغول فحش دادن به سامان شدم..کلا یکی از خصلتایاس ام اس بازیای من و سامان یاد گرفتن فحشای جدید بود..باز یدونه اس ام اس دیگه ارمین:خوش ندارم با کسی غیر من چت کنیا..
چـــــــــی!؟؟؟؟
دارمشاخدر میارم..من ...من ...زبونم بند اومده..این بشر چقد پرروعه اخه..من اصلا کی با تو چت کردم..خوبه شمارمم ازگوشی مامانش برداشته..اینو قبلن فهمیدم..پسره چلغوز..داشت رو مخم راه میرفت..خودمو کنترل کردم و جوابشو ندادم..باز اس اماس داد:نشنیدی چی گفتم؟!جواب منو بده
دیگه طاغتم ته کشید..فوری واسش فرستادم:چی داری میگی ارمین؟؟خوبهروبرویه من نشستی و اس میدی بهم..اصلا به تو چه مربوطه که به کی اس میدم..کی من میشی که باید بهت جواب بدم؟!
ولی به صدمثانیه نکشیده بود که دوست داشتم ا ته دلم داد بزنم..اس اماس اشتباهی واسه سامان رفت...وای خدا..بدبخت شدم...چه شب نحسیه امشب...سریع سامان نوشت:ارمین؟؟ارمین کدوم خریه؟!ایول ویدا..ایول داری به خدا...با چند نفر همزمان؟!
نوشتم:خفه شو..خفه شو سامان..من که جوابشو نمیدادم خودش هی اس میداد
-کجایی؟!
_خونه
_پ ینی این پسرمخونتونه؟!اونجا چه غلطی میکنه؟!
_اومدن با خانوادش مهمونی خو
_گو خوردن
_عه سامان...مودب باش
_بینم این پسره همون نیست که بچگیات زیاد دور و برت میپلکید؟!
_اره..خب که چی!؟
_منمالان میام
_کجا میای؟!سامان...واسه چی میخوای بیای اخه؟؟
ولی دیگه جواب نداد..مردم دوازده تا دوشت پسر دارن با همه هم زمان چت میکنن.منم که خاک تو سرم...پوووف...حالا چی میشه؟؟خدا به خیر بگزرونه..تو این مدتی که با سامان چت میکردم این ارمینم چندتا اس داده بود که نخونده پاک کردم..نیاز مبرم داشتم ناخنمو بجوم..ولی دور از ادب بود..با پا روی زمین ضربه میزدم تا اینکه زنگ خورد..عوضی تو این ترافیک چجوری خودشو انقد سریع رسوند اخه؟!
مامان درو باز کرد و سامان تو چهارچوب در ظاهر شد..ارمین که داشت شربت میخورد به سرفه افتاد..اخه زیاد دل خوشی از سامان نداشت...بچگیاش چندباری از سامان کتک خورده بود..منم هیچوقت دلیل دعوا و دلخوریای بینشونو نفهمیدم...سامان خیلی خوشرو اومد و با اقایمهدوی سلام علیککرد و مردونه دست داد...با خانومشم احوال پرسی کرد و خیلی محکم دست ارمینو فشار داد...قشنگ معلوم بود میخواست سر به تنش نباشه..بعدم اومد دقیقا بغل دست من نشست..همونجور که کلم پایین بود دندونامو فشار دادم و گفتم:اینجا چیکار میکنی؟!
اونم جوری که بقیه نفهمن گفت:این پسره اینجا چیکار میکنه؟!
_من از کجا بدونم...جوابمو بده
هنوز چیزی نگفته بود که مامان منو صدا کرد برم چایی هارو بیارم تعارف کنم..رفتم اشپزخونه و با ظرف چایی برگشتم..خواستم شروع کنم به تعارف که سامان بلند شد گفت:ویدا جان شما بشن من تعارف میکنم...از خدا خواسته نشستم و سامان وظیفمو به دوش کشید...بعدم یدونه چایی بهم تعارف کرد و نشست کنارم...دیگه چیزیبه هم نگفتیم تا اینکه دیگه خانواده اقای مهدوی قصد رفتن کردن...وقتی رفتن مامان وسایلو جمع مرد ببره اشپزخونه ...باباهم رفت ماشینو بزاره تو پارکینگ..سامانم دنبال مامان رفت..سینی لیوانای چایی خالی رو برداشتم و به سمت اشپزخونه رفتم.از صداهای داخل اشپزخونه تصمیم گرفتم فالگوش بایسم..
_خاله اینا اینجا چیکار میکردن؟!
_زهرمار و اینا...بچه تو کار و زندگی نداری همش اینجا تلپی؟!اومده بودن مهمونی دیگه
کلا مامان و سامان رابطه باحالی داشتن..قبلن که دیگه سامان هی مامانو حرص میداد و تهشممامان با جارو دنبالش میکرد..منم تشویقشون میکردم..کلا نقش مهمی داشتم تو دعوا...بعد یکم مامان اضافه کرد:سامان خالهدبین خودمون بمونه ها...اینا یجورایی واسه خواستگاری ویداهم اومده بودن..به نظرت پسره چجوریه؟!
چشمام چهارتا شد..پس بگو چرا ارمین خان خوش نداشت با کسه دیگه جز خودش اس بازی کنم...حالا خوبه نه به باره نه به داره.
- ۶.۶k
- ۱۵ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط